یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

تو این چند روزی که گذشت اتفاقاتی که افتاد همه روزمره بود.

دوشنبه رفتم ویزاهامونو تمدید کردم. اول که رفتم، مثل همیشه یه مشاره گرفتم و منتظر شدم. فک کنم چهل دقیقه ای منتظر بودم. ولی به هر حال نوبتم شد دیگه!

مدارکمونو دادم. خانومه اصلا پاسپورتا رو نگه نداشت. دلیل اصلی ای که من قبل از مسافرتم نرفتم واسه تمدید ویزا دقیقا همین بود که گفتم احتمالا پاسپورتا رو نگه میدارن. آخه اون دفعه مال همسرو گرفته بود.

ولی خب این دفعه نه مال منو خواست، نه مال همسرو.

از اونجا هم رفتم بانک، پولای دلاری که یورو کرده بودمو ریختم به حسابم.

همون دوشنبه، استادم به منو یه نفر دیگه از دانشجوهاش ایمیل زد من فردا نمی تونم بیام دانشگاه، بچه ام مریضه. میشه شما بیاین خونه ام؟ منم گفتم مشکلی ندارم، میام.

وقتی رفتم خونه اش، خانومش دم در بود، داشت می رفت بیرون. خانومشم استاد دانشگاهه، ولی تو یه دانشگاه دیگه. بچه اشون هم بغل استاد بود، چون خانومه داشت می رفت. با خانومش احوال پرسی کردم. گفت من دارم میرم، امیدوارم جلسه ی خوبی داشته باشین و بچه خیلی اذیت نکنه

بچه اشون هنوز یه سالش نشده. خییییلی هم آروم دیده میشد. و البته آروم هم بود تو مدت جلسه.

از استادم پرسیدم این همیشه این طوریه یا الان چون مریضه انقد آرومه؟ گفت نه کلا آرومه. اصلا نمی تونستم تصور کنم یه بچه ی یه ساله ای که بغل باباشه، هیچی هم برای بازی کردن نداره، باباش هم تمام مدت داره با یه نفر صحبت می کنه، اون وقت این بچه صداش هم در نمیاد. نه اعتراضی، نه گریه ای، نه هیچی!

تقریبا یه ربعی مهمون ما بود، بعد دیدم کله اش داره می افته طفلکی! استاد یه جوری بچه رو بغلش گرفته بود که روش به من بود، پشتش به استاد. واسه همین خودش نمی دیدش. گفتم این فک کنم خیلی خوابش میاد ها. یه نگاه به ساعت کرد، گفت آره الان وقت چرت روزانه شه. من می برم می خوابونمش میام.

رفت ده ثانیه بعد برگشت! بچه هم تا آخر صداش در نیومد. من انتظار داشتم استاد بره، مجبور بشه پنج دقیقه پیش بچه اش وایسته، ولی مثل اینکه اصلا لازم نبود.

اتاقی هم که منو برد توش، تا دلتون بخواد کثیف بود! قبول دارم که با داشتن بچه مسلما آدم نمی تونه خونه ی خیلی تمیزی داشته باشه. ولی من همیشه تصورم این بود که بچه باعث میشه خونه ی آدم به هم ریخته و شلخته باشه، نه کثیف.

صندلی های که دور میز گذاشته شده بود، چوبی بود. رو این مدل صندلی ها همیشه یه چیز نرم، مثل بالش، میذارن (اسم این ابزارو بلد نیستم، لطفا دوستان راهنمایی کنن نیشخند). اینا هم گذاشته بودن. اونی که روی صندلی استاد بود باریک تر بود، منو تحویل گرفته بودن یه چیز کلفت گذاشته بودن. انقد لکه لکه و کثیف بود که دلم می خواست بذارمش کنار، رو خود صندلی بشینم، ولی خب نمیشد دیگه.

به هر حال، یه ساعت صحبتمون هم گذشت دیگه. استاد بهم گفت دیگه کم کم نوشتنتو شروع کن که تا دسامبر نوشتنت تموم بشه، تا مارچ اینا بتونی دفاع کنی (ان شاءالله چشمک).

حالا از اون ورم انقد کار برای انجام دادن دارم که نگو. نمی دونم کی باید بنویسم. همین الان حداقل یه آزمایش در حال انجام دارم. یکی دو تای دیگه رو هم شاید باید انجام بدم.

از پیش استاد که رفتم، خیلی دیر بود، مستقیم باید می رفتم سر کلاسم. یعنی در حد شاید ده دقیقه فقط فرصت داشتم قبل از کلاس. کلاسمم خوب بود. به عنوان اولین ارائه (!! بالاخره کلاس من واقعا شروع شد)، خیلی خوب بود. این پسری که ارائه داشت ترم پیش هم بهش یک دادم. واقعا خیلی خوب ارائه می داد. من هی سوال می نوشتم که ازش بپرسم، درست تو اسلاید بعدی می دیدم اون سوالو جواب میداد خودش.

--

باید هزینه هایی که کردم تو آمریکا رو یادداشت کنم، فرم های مربوطه اش رو پر کنم و به علاوه ی رسیدهای پرداختی که دارم پست کنم برای منشی. حساب کردم حدود 200 یورو به علاوه ی حدود 1100 دلار خرج شده. تازه این بدون احتساب پول پروازه که دانشگاه برام گرفته بود.

ظاهرا اینجا دانشگاها خیلی پولدارن. آخه از همون دانشکده ی ما دو سه نفر دیگه هم بودن که من می شناختم. مطمئنا عده ی زیادی هم بودن که من نمی شناختم، چون من بچه های دانشگاه دوممو خوب نمی شناسم. از آدمای دانشگاه اولم که فکر می کنم حداقل شیش نفرشونو من الان یادمه که دیدم.

--

ارائه ی این هفته ی جلسه ی هفتگی گروه نوبت منه. منتها این ارائه باید 45 دقیقه تا یه ساعت باشه. من چون چند بار برای ارائه ی کنفرانس تمرین کرده بودم، عادت کردم تو بیست دقیقه ارائه بدم. حالا الان نهایتش میشه نیم ساعت. نمی دونم چه جوری باید چیزی بهش اضافه کنم!!

--

دیروز گفتیم دوستامونو (یه خانواده رو) برای شام/افطاری دعوت کنیم بیان. هی بگیم نگیم کردیم. آخرش ساعت 5 عصر بهشون پیام دادیم که شام میاین اینجا؟ مدتی گذشت و دیدیم جواب ندادن. حتی من چک کردم دیدم یکیشون دیده پیامو، ولی جواب ندادن. اون موقع دیگه ساعت از شیش گذشته بود. گفتیم خب شاید هنوز دارن فکر می کنن، شاید یکیشون نیست یا هر دلیل دیگه ای داره.

چند دقیقه بعدش زنگ زدن، گفتن ما کلیدمونو تو خونه جا گذاشتیم، الان پشت در موندیم. دنبال کلیدساز می گردیم که بیاد درو باز کنه. گفتیم بیاین خونه ی ما. گفتن حالا تلاشمونو بکنیم، اگه نتونستیم بازش کنیم میایم.

ما هم اون موقع بیرون بودیم، رفته بودیم خرید. بهشون گفتیم ما نیم ساعت دیگه خونه ایم. هر وقت خواستین بیاین.

یه چند دقیقه ای از زمانی که رسیده بودیم خونه گذشت بود که دوباره پیام دادن که ما شارژ گوشیمون داره تموم میشه، میشه دنبال کلیدساز بگردین تو اینترنت و شماره هاشونو برای ما بفرستین؟ ما هم همین کارو کردیم.

همه می دونن کارای این جوری تو آلمان خیلی گرونه. زنگ زده بودن، گفته بودن 90 تا 120 یورو هزینه اش میشه که بیان درو باز کنن. کلید هم براتون نمی سازن تو این جور مواقع. یه ابزار فلزی دارن که چیز خاصی نیست، یه فلزه که شکل خاصی داره که راحت بره لای در و بتونه درو باز کنه. همونو میارن، میذارنش بالای در، محکم می کشن پایین، در با فشار باز میشه. کل کار هم کمتر از سی ثانیه طول می کشه.

ولی خب اصولا آدما کار مهارتشونو می گیرن، نه کار زمانی که صرف می کنن.

تازه طرف بهشون گفته بود بعد از ساعت 8 اگه بیان، هزینه اش بیشتر میشه. دوباره به ما پیام دادن میشه دنبال کلیدساز ایرانی بگردین؟ همسر هم یه کمی گشت، چیزی دستش نیومد. گفتیم پاشین بیاین اینجا، الان که ساعت هشت شده (ساعت دو سه دقیقه به هشت بود اون موقع)، اینجا سر فرصت با هم می شینیم می گردیم، یه ارزون تر پیدا می کنیم.

تو تمام این مدت هم من نمی دونستم بالاخره شام میان یا نه، من غذا رو برای چهار نفر بذارم یا دو نفر! بالاخره همون وسط مسطا تصمیم گرفتم که برنجو برای چهار نفر آب بذارم، حالا نهایتش اگه نیومدن تو دو روز می خوریم دیگه!

وقتی اومدن من هنوز فقط سیب زمینی سرخ کرده بودم برای خورش که مرغ بود نیشخند. بقیه ی غذا رو در ملاء عام درست کردیم چشمک.

بچه ها با یکی از دوستامون که الان ایران بود ولی قبلا اینجا بوده و لینک ایرانی زیاد داشت تماس گرفتن، گفته بود یه شخصی هست به اسم x که کارش همین کلید سازی و این چیزاس، ولی من شماره شو ندارم، شماره شو y داره که اونم من شماره شو ندارم، زنگ بزنین به z که اون شماره ی y رو بهتون بده که اون شماره ی x رو بهتون بده که ببینیم آیا طرف هنوز هست، کار می کنه، میاد، نمیاد؟ نیشخند.

منم زنگ زدم به z، ولی گفت من شماره ی جدید اون بنده خدا رو ندارم و می دونم که شماره شو عوض کرده. به این ترتیب همین جا عملیات زنگ زنی متوقف شد!

بچه ها به یه نفر دیگه که لینکاش زیاده زنگ زدن، گفتن شما شماره ای از آقای x دارین. اونم گفته بود اسمش اصلا X نیست و A ه! شماره شو نداریم، ولی سرچش کنین تو اینترنت، براتون میاره. خلاصه به اون اسمی که گفته بودن و کلیدواژه ای که داده بودن سرچ کردیم، پیدا شد.

اون موقع دیگه غذا آماده شده بود، فقط من گذاشته بودم یه کمی سس مرغ درست بشه و غذا رو بکشم.

بچه ها سرچش که کرده بودن اون بنده خدا رو، شماره موبایل گذاشته بود. بهش زنگ زدن، گفت من همین الان می تونم بیام باز کنم. گفتن فردا نمی تونی؟ یه جوری صحبت کرد که یعنی همین الان برام بهتره.

دیگه همسر و دوستمون بلند شدن رفتن. خانومش پیش من موند.

درو با 60 یورو براشون باز کرده بود.

تا بچه ها برگشتن ساعت یازده اینا بود.

شام خوردیم، بعدش هم یه کمی چایی و میوه و این چیزا. ساعت 12.5 شد. هرچی به بچه ها گفتیم شب بمونین، فردا صبح برین. قبول نکردن. دوباره خونه دار شده بودن، ذوق داشتن برن خونه شونو ببینن چشمک.

--

امیدوارم برا هیش کی از این اتفاقا نیفته لبخند، واسه ما هم یه بار این طوری شد، اصلا شرایط خوبی نبود!

 

[ ۱۳٩٤/۳/۳۱ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب