یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز ارائه ام بود. خوب بود خدا رو شکر لبخند. همه چی خوب پیش رفت. قبل از ارائه ام، استادم هم اومد. از در اومد تو، الکس میگه "ئه، یه نفر جدید" چشمک. بیچاره استادم دیگه اینجا غریبه حساب میشه. فک کنم اکثر بچه ها رو هم دیگه نمی شناسه. انصافا خیلی مرام میذاره که بلند میشه از اون یکی شهر به خاطر ارائه ی ماها میاد. من واقعا شخصا اصلا ازش توقع نداشتم که بیاد (نه اینکه منظورم این باشه که فک کنم نمیاد، منظورم اینه که به نظرم لزومی نداشت بیاد). مخصوصا که اینجا استاد راهنما هیچ کمکی به آدم نمی کنه. یعنی اگه کسی ازت سوالی بپرسه، خودتی و خودت. هیچ جا استادت به هیچ وجه ازت دفاع نمی کنه.

دو سه نفر یه سری ایده دادن که مسلما استاد بهم میگه همشونو پیاده کنم!

بعد از ارائه ام استاد اومد بهم گفت آفرین. گفتم (البته تو دلم گفتم آفرینو ولش کن) خودت چطور دیدی ارائه رو؟ گفت خوب بود، یه عالمه کامنت هست که برات می نویسم تو قطار که دارم میرم خونه، بعدا برات ایمیل می کنم.

--

راستی تا یادم نرفته بگم، استادم برام روی اسلایدا کامنت گذاشته بود، منم درست کردم هی و براش فرستادم. برام ایمیل زد که من فردا صبح نوبت دکتر دارم، اونجا اسلایداتو نگاه می کنم و دوباره برات می فرستم.

از این رفتار آلمانیش بسیار مشعوف شدم و به نظرم کار بسیار تحسین برانگیزی بود کارش تشویق، آدمایی که حتی برای زمانی که منتظر دکتر هستن هم برنامه ریزی دارن.

(البته همه ی آلمانی ها هم این طوری نیستن. اما در کل نسبت آلمانی هایی که تو مطب کار مفید می کنن به نسبت ایرانی هایی که تو مطب کار مفید می کنن (احتمالا به مقدار معناداری) بیشتره!

--

امروز رفته بودیم کتابخونه. عصری هم، هم من و هم همسر با معلم/دانش آموزهای آلمانی/فارسیمون قرار داشتیم. قرارمون شیش تا هشت بود. یهویی دیدیم ساعت هشت و نیم شده، ما هنوز نشستیم.

از اون طرف یکی از بچه ها زنگ زده بود قبل ترش به همسر که امشب میاین بریم مسجد ترکا؟ همسر گفته بود بهت خبر میدم. بعد هم کلا یادش رفته بود خبر بده!

وقتی از پیش دوستامون اومدیم به همسر گفتم بهشون خبر دادی؟ گفت نه، کلا یادم رفته. گوشیشو داد به من که جواب بدم، خودش جایی کار داشت رفت یه چند دقیقه ای. منم اول جواب دوستمون (فرض کنید آقای ایکس) رو دادم تو وایبر، بعد رفتم گوشی خودمو چک کردم. دیدم اون یکی دوستمون زده که آقای ایکس اینا نمیان مسجد ترکا خنثی. ولی مهموناشون میان، واسه همین ما باید برمی دنبال اونا، با اونا بریم مسجد.

به این ترتیب ما باید خودمون می رفتیم، چون اول قرار بود با ماشین دوستامون بریم. همسر دوچرخه همراش بود، اگه می خواست رکاب بزنه راه خیلی زیاد بود. ساعت هم از نه گذشته بود. تا همسر کارشو انجام داد و اومد دیرتر هم شد. قطارا رو چک کردم، دیدم نزدیک ترین قطاری که بگیریم ما رو پنج دقیقه به ده می رسونه ایستگاه نزدیک مسجد. از اونجا باز یه ده دقیقه ای راهه تا مسجد. یعنی تو بهترین حالت می تونستیم روی اینکه ده و ده دقیقه اینا برسیم حساب کنیم.

با توجه به اینکه اذون ترکا حدود بیست دقیقه اینا زودتر از مائه، اون موقع دیگه عملا احتمالا هم چیزی برای خوردن نبود، هم اینکه یه جورایی جالب نبود اون موقع رفتن. کلا تو شهر ما، ما هر وقت میریم افطاری، ما هنوز ده دقیقه از شروع غذا خوردنمون نگذشته، می بینیم دارن همه چیو جمع می کنن. چند بارم نزدیک بوده ما رو هم جمع کنن نیشخند.

این شد که به بچه ها زنگ زدیم، گفتیم ما نمی تونیم بیایم. حالا ان شاءالله یه بار دیگه قسمتون بشه بریم چشمک.

--

راستی یه چیز جالب امروز یاد گرفتم. همین معلم آلمانیم می گفت در مورد اینکه آلمانی SOV هست یا SVO (subject object verb or subject, verb object) بحث هست بین آدمای این رشته. خیلی ها معتقدن که جایگاه فعل تو زبون آلمانی آخر جمله است. این در حالیه که تو تمام کلاس های آلمانی، همیشه به بچه ها میگن فعل تو جایگاه دوم میاد (درست بعد از فاعل)، و در های دیگه استثنا هست که فعل آخر میاد.

اما نکته ی جالب اینه که می گفت بچه های آلمانی، اول که زبون یاد می گیرن، فعلو همیشه آخر میارن، بعد کم کم یاد می گیرن که فعل بعضی وقتا جاهای دیگه هم میاد!

و در واقع این شاهدیه بر اینکه این زبون ترتیب ذاتی جمله اش، فعل رو تو آخر داره.

یه شاهد دیگه اش هم این بود که آلمانی ها وقتی قرار باشه جمله رو خیلی کوتاه کنن، مثلا توی یه یادداشت کوتاه فقط بنویسن فلان جا رفتم یا فلان کارو کردم، یا همچین چیزی، همیشه فعلو آخر میارن.

اینا نشون میده که بالقوه خود آدما علاقه ی ذاتیشون به اینه که فعلو آخر بیارن و تو ذهنشون جایگاه فعل دوم نیست، برخلاف اون چیزی که همیشه به خارجی ها تدریس میشه لبخند.

البته مطمئنا اونایی هم که میگن جایگاه فعل آخر نیست، دلایل متقنی دارن برای خودشون. من فقط چون اینا برای خودم جالب بود، نوشتم. وگرنه این معنیش این نیست که حتما این دیدگاه درسته.

--

یه پسر ایرانی اینجا هست که بسیاااااار خوش قلب و مهربون و اجتماعیه. من با اینکه چند بار کلا بیشتر باهاش صحبت نکردم، ولی واقعا خیلی حسب مثبتی نسبت بهش دارم.

اولین باری که دیدمش من داشتم با دوستم میرفتم، نزدیک خوابگاهمون بود. از هم جدا شدیم، اون رفتم سمت خوابگاه خودش، منم رفتم سمت خوابگاه خودم. داشتم درو کلید می انداختم که اومد. درو که باز کردم، تعارف کردم که اون بره (به آلمانی)، به فارسی گفت بفرمایید. بعد خودش ادامه داد که من ایرانی ام (پسر بوریه و چهره اش اصلا نمی خوره ایرانی باشه)، دیدم با دوستتون فارسی صحبت می کردین، فهمیدم ایرانی هستین.

بعد دیگه شروع کرد به صحبت کردن که تو ساختمون دیگه ای زندگی می کنه و الان اومده اینجا دوستشو ببینه.

راستش اولین بار بود یه پسر ایرانی اینجا بهم سلام می کرد! آخه اصولا اینجا کسی به باحجابا سلام نمی کنه بین ایرانی ها! فک می کنن هرکی روسری داره حتما جاسوسه برای دولت و از این توهما که خییییلی ها دارن البته!!

اون روز هم که رفته بودم کتابخونه، من یه جا نشسته بودم و اصلا متوجه اون نبودم. اومد از اون ور مسیر رد بشه، من فقط یه لحظه دیدمش، ولی نشناختمش، ولی اون وقتی منو دید سریع برگشت، اومد سلام و علیک کرد و شروع کرد به صحبت کردن.

واقعا این مدل ایرانی خییییلی اینجا نادره! ولی خدا رو شکر که آدم می بینه هنوز نسلشون منقرض نشده لبخند.

یا مثلا راجع به یه چیزی ازمون سوال پرسید، همسر بهش گفت یه نفرو می شناسه که می تونه کمکش کنه. ایمیلشو بهش داد با گوشی (حالا نمی دونم وایبر بود یا پیامک یا چیز دیگه). اونم تشکر کرد. امروز که دوباره دیدمون (از فاصله ی دور)، اومد حضوری هم تشکر کرد.

خوشم میاد از این گونه های نادری که آدمو امیدوارم می کنه که هنوز نسل آدمای خوب منقرض نشده لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٤/٦ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب