یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب اول صلوات بفرستین که پرشین بلاگ بعد از یه ساعت بالا اومد که یه چیزی بنویسم چشمک!

امروز یه سری جاها کار داشتم که رفتم انجام دادم. بین راه یکی از بچه ها رو دیدم که چند وقتیه بدون اطلاع در مورد "چرایی" قضیه، کلا نه سلام می کنه، نه بروز میده که تو رو دیده، با اینکه هم دانشکده ای هستیم و هر هفته تو جلسه ی هفتگی همو می بینیم. هر وقت هم بهش نگاه می کنم (یا با همسر هستیم و نگاهش(ون) میکنیم) به افق خیره میشن، یعنی ما رو ندیدن.

البته فقط با ما این طوری نیستن، با یه خانواده ی دیگه از دوستامون هم می دونیم که همین طورن، ولی بقیه رو خبر نداریم.

اولش یه کمی ناراحت شدم از این رفتارا (که به نظرم خیلی بچگونه است) و یه خورده هم دلسرد شدم از اینکه بازم مثل قبل به کسایی که می خوان بیان کمک کنم.

بعدترش یه کمی پیشرفت کردم و به نظرم اومد نباید این دلیلی بشه که من دیگه به کسی کمک نکنم. ( آخه اینا از قبل از اومدنشون ما براشون دنبال خونه می گشتیم، براشون رفتیم خونه دیدیم، کلید مهمانسرای دانشگاهو رفتیم براشون گرفتیم، از ایستگاه قطار اولین باری که اومدن، رفتیم آوردیمشون. خلاصه، خیلی بهشون کمک کردیم، بدون اینکه بشناسیمشون، بدون اینکه حتی کسی ما رو به هم معرفی کرده باشه. صرفا تو فضای مجازی با هم آشنا شدیم. اونم من دیدم این بنده خدا تو شهر ما پذیرش گرفته، خودم رفتم بهش پیام خصوصی دادم که اگه کمک لازم داشتی به ما بگو، ما هم تو همون شهر هستیم.).

سعی کردم هی به خودم تلقین کنم که خب حالا این یکی این جوری بود. ما باید انقد به بقیه کمک کنیم که این دید "ایرانی های مقیم خارج اگه ببینن یه ایرانی از این ور خیابون رد میشه، میرن از اون ور خیابون رد میشن" رو عوض کنیم برای مردم.

ببخشید مجبورم دوباره پرانتزو باز کنم نیشخند.

(اتفاقا دقیقا همین جمله ی بالا که تو گیومه گذاشتمو (البته نقل به مضمونش و هم چنین بحث در همین زمینه رو) همین دوستامون یه بار تو اتوبوس بودیم با هم بهمون گفتن. و حالا خودشون دقیقا از همون آدمان.)

ولی امروز به نتیجه ی والاتری رسیدم (نیشخند) که قبلا رسیده بودم، ولی نمی دونم چرا چندیییین وقت بود اصلا به خودم یادآوری نکرده بودم! جمله ی معروف "اونا با ما بدن، ما که با اونا بد نیستیم".

به نظرم دوای همه ی رفتارهای ناپسندی که آدم از دیگران می بینه و آزارش میده، همین یه جمله است.

والا! خب اونا یه کار اشتباهی می کنن، دلیل نمیشه که ما هم تکرارش کنیم. دلیل نمیشه اگه احیانا چشم تو چشم شدیم ما سلام نکنیم که. اون می خواد جواب بده، می خواد نده.

چند روز پیش با خودم فکر می کردم احتمالا منم از این به بعد اگه ببینمشون با بی اعتنایی ازشون می گذرم.

ولی الان فکر می کنم بهتره "فقط یه کمی" این روش بالا رو تصحیح کنم و از "رفتارشون" با بی اعتنایی بگذرم، نه از خودشون. فکر می کنم این روش بهتریه لبخند.

--

اون روزی که راجع به اون پسر مهربون ایرانی نوشتم، دقیقا یکی از روزایی بود که فکر این خانواده ی فوق الذکر خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود. وقتی اون پسره رو دیدم که بعد از تقریبا یه سال داشتم مجددا می دیدمش، خیلی برام جالب بود؛ اینکه خدا یه طوری تنظیم می کنه که دقیقا همون موقعی که یه لحظه به ذهنت خطور می کنه مبادا همه یا حداقل خیلی ها این طوری باشن، یکی رو می فرسته که مطمئن بشی نسل آدمای خوب هنوز منقرض نشده لبخند.

--

توجه: هر گونه تعریف و تمجید یا انتقاد از "اشخاص" در این پست ممنوع می باشد. لطفا اگه کامنتی دارین در مورد رفتارها باشه، نه آدما.

یادتون باشه آدما "هر لحظه" ممکنه تغییر کنن. حتی همین منی که این بالا گفتم الان دیدگاهم اینه، حتی همون آدمی که امروز صبح سلام نکرده لبخند.

--

چند وقتیه شدیدا احساس می کنم دچار خود شهروند درجه دوم پنداری شدم! و این باعث شده تو همه چی زیادی محافظه کار باشم.

این تصور که آلمانی ها خیلی دقیقن باعث شده حتی تو رزومه ام هم بترسم خیلی چیزا رو بنویسم. با اینکه خیلی نرم افزارا رو در حد چند تا پروژه ی درسی لیسانس باهاشون کار کردم و تا حدی بلدم، ولی هی شک می کنم آیا اینا رو حتی تو Familiar With اضافه کنم یا نه!

--

حتی روز ارائه ام هم یه اتفاق مشابهی افتاد. مسلما پروژه ی این مقطع تحصیلی خیلی دقیق و جزئیه. ما روی یه چیزی کار می کنیم که حدو ده درصد مواقع اتفاق می افته. من تو ارائه ام گفتم تعداد X ده برابر بیشتر از Y هست و می بینین که Y خیلی نادره، ولی خب به هر حال اتفاق می افته و ما روی این کار می کنیم.

بعدا استاد تو کامنت هایی که بعد از ارائه ام برام فرستاد یکی از چیزایی که گفته بود دقیقا همین بود. گفته بود باید مثبت تر نگاه کنی. نباید بگی Y "فقط" ده درصده، باید بگی Y "ده درصد"ه.

همین نگاهو به زندگیم هم پیدا کردم.

--

اصلا کلا فکر می کنم مدتیه از خودشناسی و خود درست کنی (!!) و این چیزا خیییییییلی فاصله گرفتم. البته نه که فک کنین قبلا نزدیک بودما! ولی الان دیگه فاصله مونو باید با سال نوری اندازه بگیرن نیشخند.

قبلاها هر از گاهی همون طوری که توصیه شده، شبا گاهی وقتا قد و پاچه ی خودمونو اندازه می گرفتیم! الان که دیگه هیچی. شایدم مترم گم شده سوال. یعنی الان که اینو نوشتم دقیقا حس کردم مشکلش همینه (ببخشید که همه اش حدیث نفس شد !!). مترم عوض شده. الان خودمو مدل دیگه ای دارم می سنجم. باید برم متر قبلیمو از تو صندوق درآرم چشمک.

--

* حدیث نفس: یعنی صحبت کردن با خود.

 

 

 

[ ۱۳٩٤/٤/۱۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب