یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز دوستامون یه مبل خریده بودن که سنگین بود. به همسر گفتن اگه می تونه بره کمکشون کنه که با هم ببرنش. همسر هم صبح رفت مبلو با هم بردن خونه.

وقتی رفته بود برای افطاری/شام هم دعوتمون کرده بودن.

حالا از اون طرف ما این معلم/شاگردهای کلاس آلمانی/فارسیمونو دعوت کرده بودیم بیان برای شام. یکیشون که همون اول گفت من نمیام، این آخر هفته میرم یه شهر دیگه. اون یکی جواب نداد. ما هم نمی دونستیم بالاخره قصد داره بیاد یا نه؟

چون تو دعوت اولی که ایمیل زده بودیم ننوشته بودیم که اگه می خواین بیاین یا نمیاین خبر بدین، گفتیم شاید پیش فرض اینه که میاد (ولی خب معقولش اینه که آدم بگه نمیاد یا میاد دیگه). برای اطمینان از اینکه اون یکی میاد یا نه، همسر دوباره ایمیل زد بهش که چی شد، میای؟ نمیای؟ بازم جواب نداد!

منم گفتم خب شاید به اینترنت دسترسی نداره و ندیده و از این حرفا.

به هر حال به دوستامون گفتیم میایم برای شام نیشخند.

عصری تو هوای بسیاااااار گرم نزدیک 40 درجه پا شدیم رفتیم خرید!! یعنی مجبور هم بودیم دیگه. گفتیم شاید این مهمونمون اومد.

اول از همه رفتیم از ترک ها یه کمی گوشت و رب و از این چیزا که از جاهای دیگه نمی تونیم بخریم خریدیم.

بعد رفتیم پنکه بخریم. تو سایت چک کردیم، Bauhaus (یه فروشگاه خیلی بزرگه که وسایل الکتریکی و وسایل خونه و باغبونی و از این چیزا داره) نزدیک خونه مون نوشته بود 59 تا اینا داره. بقیه ی شعبه های نزدیک از این کمتر داشتن. باوهاوس مرکز شهر نوشته بود یه دونه داره، یه باوهاوس دیگه نوشته بود 20 تا اینا داره.

خلاصه، اول از همه رفتیم باوهاوس که پنکه بخریم. به سلامتی هیچی نداشت خنثی. همه رو برده بودن.

برادر کوچیک تر به من قبلا این هشدارو داده بود چند سال پیش! گفت اگه هوا یهویی گرم بشه، مردم تازه به فکر می افتن که پنکه بخرن، چون به صورت پیش فرض هیش کی نداره. برا ما هم پیش اومده، یه بار رفتیم دیدیم تو شهر هیچی پنکه نیست!!

حالا واسه ما هم همین طوری شد. از باوهاوس دست از پا درازتر رفتیم سوپرمارکت که خوردنی های معمولمونو بخریم.

وقتی برگشتیم خونه ساعتای 5.5 اینا بود. خدا رو شکر مهمونمون نیومد (قرارمون ساعت شیش بود) چشمک. آخه اگه اون موقع می اومد یهویی ما می خواستیم چیکار کنیم؟ خب از قبلش طرف باید خبر بده که آدم تدارک غذاشو ببینه دیگه.

خلاصه، ساعت هشت خودمون پا شدیم رفتیم مهمونی لبخند.

تا ساعت 12 اینا خونه ی دوستامون بودیم. وقتی رسیدیم خونه ساعت 1 اینا بود!

خیلی مهمونی خوبی بود. کلی راجع به فلسفه و این چیزا صحبت کردیم و علی الخصوص راجع به اینکه ماها به چه دردی می خوریم؟ خنثی

و با دیدن یه تیکه هایی از ماه عسل هم که کلا افسردگی گرفتیم وقتی دیدیم طرف پوزر عروسه و خدا تومن حقوقشه! یا اون یکی میره پشت ویترین وای می ایسته ساعتی 200 تومن می گیره!!

یه چیز جالبی هم یاد گرفتیم پیش دوستامون.

می گفتن حکایتی هست که میگه تنها یه عکس از حاج ملاهادی سبزواری موجوده. اونم زمان ناصرالدین شاه بوده که عکاس می برن پیشش میگن می خوایم عکستو بگیریم. میگه عکس چیه؟ میگن سایه ی آدمه که ثبتش می کنن روی کاغذ. میگه این محاله. میگن حالا بیا عکستو بگیریم تا ببینی که محال نیست. بعد عکسشو می گیرن می بینه که محال ممکن شد چشمک. اما چیزی که برای من جالب بود استدلالش بود. گفته بود سایه قائم به شخصه، وقتی من نباشم، چطور ممکنه سایه ی من بمونه، پس محاله بشه سایه رو ثبت کرد لبخند.

راست یا دروغ این واقعه رو نمی دوم، ولی استدلالشو خیلی دوست داشتم. بسیار خوب و منطقی بود به نظرم لبخند و به وضوح نشون می داد که فرآیند عکس گرفتنو براش اشتباه توضیح دادن.

--

دیروز که همسر رفته بود به دوستامون کمک کنه، من اومدم توی فرو تمیز کنم. مدت ها بود یه چیزای زردرنگی ته فر ریخته بود که خیلی چندش ناک به نظر می اومد! اومدم با سیم ظرفشویی تلاش کردم پاکش کنم، ولی خیلی سفت چسبیده بودن و به نظر کمی کشدار هم می اومدن حتی! یعنی اصلا سیم ظرفشویی روشون تکون نمی خورد با زوری که من می زدم. به نظرم اومد عسل ریخته!

همون جوری سیم ظرفشویی رو گذاشتم تو سینی فر و گذاشتم تا همسر بیاد خودش تمیز کنه نیشخند.

همسر که اومد کارهای دیگه پیش اومد و کلا فرصت نشد دیروز تمیزش کنه.

امروز اومد سر وقتش. هر کار کرد پاک نشد. وایتکس آوردیم، وایتکس ریختیم کف فر! کف فر که می گم یعنی کف فر ها، نه کف سینی فر! اینکه اون مواد چطوری ریختن اون پایینو واقعا نمی دونم!!

بعد از اینکه نیم ساعتی فر کلا تو وایتکس خالص بود (بدون اضافه کردن یه قطره آب!)، همسر با دستکشی که دستش کرده بود، با سیم ظرفشویی و با کمک چاقو کلی زور زدن موفق شد تقریبا همه ی اون کثیفی ها رو پاک کنه.

در نهایت معلوم شد که روغن بوده اون چیزایی که ریخته، ولی دقیقا عین یه لایه لواشک بود! تقریبا یه میلیمتری ضحامت داشت فک کنم.

من نمی دونم یعنی واقعا تو معده ی آدمم این روغنای پخته همین شکلی می شن؟نگران.

بعد که قشنگ همه ی کف فرو تمیز کرد همسر، یه کمی فرو خم کرد که دیواره ی پشتیشو هم تمیز کنه از داخل. اونجا دیدیم، حتی قسمت سقف فر هم دقیقا همین طوریه!!! من نمی دونم روغنا چطوری رفتن به سقف چسبیدن! ولی مثل اینکه رفتن دیگه.

اومدیم کلا فرو برعکس کردیم که اون ورشم وایتکس بریزیم. فرو آوردیم رو سرامیک های جلوی آشپزخونه. برعکس کردیم و وایتکس ریختیم. دو ثانیه بعد دیدیم از یه سری جاهاش داره وایتکسا میزنه بیرون. طوری که تو کمتر از ده بیست ثانیه کلا فر خالی شد از وایتکس و همه ی وایتکسا ریخت رو سرامیک ها.

توفیق اجباری با همون وایتکسا سرامیکا رو تمیز کردیم. یه برقی افتاد که بیا و ببین چشمک. یعنی هر لحظه که همسر یه ذره از این سرامیکا رو با وایتکس های ریخته شده تمیز می کرد، درست تداعی کننده ی تبلیغای ریکا بود تو تلویزیون! که یه ظرف بسیااااار کثیفو نشون میدن، طرف یه بار فقط اسکاچ می کشه توش، همه اش برق می افته!

بعدش هم کلی کار خونه ی دیگه کردیم و حسابی خسته شدیم.

هوا هم انقدررر گرمه که آدم نمی تونه از جاش تکون بخوره. همه اش دلش می خواد هایبرنت بشه، هر وقت سرد شد بیدار شه!

--

تازه هفته ی بعد قراره از اینم بدتر باشه، خدا به خیر کنه لبخند.

--

می دونم سفارشی هاتون زیادن، ولی تو این چند روز ما هم التماس دعای ویژه داریم چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/٤/۱٥ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب