یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

هی می خواستم بیام بنویسم، هی به یه دلیلی نمی شد!

الانم همه ی چیزایی که می خواستم بگم یادم نیست، ولی خب هرچیشو یادمه میگم.

چند روز پیش بالاخره رفتم ویزامو گرفتم.

بعدش هم رفتم دکتر. آهنم خوب شده بود 34 بود لبخند. قرار بود دکترمو ببینم، ولی وقتی رفتم همون خانومی بود که ازم خون گرفته بود، فقط نتیجه ی آزمایشمو بهم داد و گفت همه چی اکی ه، لازم نیست دکترو ببینی. منم گفتم پس باشه دیگه، فقط یه کپی از آزمایشم بهم میدی. می خواستم عددشو ببینم. گفت باشه. برام یه کپی گرفت و گفت به سلامت.

حالا امروز یه نامه برام اومده از طرف دکتر. همون نتیجه ی آزمایشمه، فقط روش به خودکار نوشته سه ماه دیگه دوباره باید چک آپ کنی لبخند. دستشون درد نکنه، از خود ما پیگیرترن واسه سلامتیمون چشمک.

--

هر هفته سه شنبه ها میرم دانشگاه دومم برای تدریس. معمولا بلیتمو جمعه اینا می خریم. هفته ی پیش جمعه نگاه کردم، با کمال تعجب دیدم خییییلی گرونه!! به همسر گفتم ببین تو هم همینو می بینی؟ اونم چک کرد، گفت آره، گرونه. آخه الان دیگه فصل مسافرت ها شده تقریبا. بچه های مدرسه تعطیل شدن و احتمالا به خاطر اون بلیتا گرون تر شده.

البته منظورم این نیست که خود بلیت گرون شده. خود بلیت که قیمتش سال تا سال هم تغییر نمی کنه. اما دیگه تخفیف هایی که تو موقع های دیگه ی سال میشه پیدا کرد، الان نمیشه پیدا کرد.

همسرم برام یه میتفار هماهنگ کرد. رفتنی رو با اتوبوس رفتم، برگشتنی رو قرار شد با اون آقای میتفاری برگردم. اتوبوس های MeinFernBus خیلی خوبن، بزرگترین خوبیشون واسه ما معتادا اینه که wifi دارن چشمک.

قرار بود قبل از اینکه با اتوبوس برم، از بانک پول وردارم. وقتی جلوی ایستگاه ترام منتظر بودم (که برم محلی که اتوبوس نگاه میداره)، متوجه شدم کارت اعتباریم همراهم نیست. با کارت خودمم اگه از بانک دیگه پول وردارم، چیزی حدود پنج یورو کارمزد داره.

من کلا به هوای کارت اعتباریم تو این بانک (TargoBank) حساب باز کردم. تو آلمان هر چند تا بانک با هم یه گروهن. اونایی که با هم گروهن، میشه بدون کارمزد از عابربانکاشون پول برداشت. مثلا وقتی بانک های X و Y توی یه گروهن، اگه شما مال بانک X باشه کارتتون، می تونین بدون کارمزد از عابربانک بانک Y پول بردارین و برعکس. اما اگه کسی از خارج از این گروه بخواد از عابربانکای اینا پول برداره، باید کارمزد بده.

بانک من تنهاست، تارگوبانک با هیچ بانکی توی یه گروه نیست. اما یه خوبی داره و اونم اینه که با کارت اعتباری تارگو بانک میشه بدون کارمزد از کل عابربانکای اروپا پول برداشت.

منم همیشه به هوای کارت اعتباریم، پول همرام نیست! چون می دونم از هرجا بخوام می تونم پول وردارم. حالا این دفعه خود کارت اعتباری هم همرام نبود نیشخند.

بدشانسی دیگه ام هم این بود که درست همون روز صبح، اینترنت رایگان گوشیم هم تموم شد. نمی دونم چرا انقد زود تموم شد، احتمال میدم من متوجه نشدم روشن بود، یه نرم افزاری رو آپدیت کرده، اینترنتا رو همه رو خورده!

خلاصه، رفتم سوار اتوبوس شدم، به این امید که بگردم یه تارگو بانک دور و بر محلی که اتوبوس نگه میداره پیدا کنم و پول وردارم.

تو اتوبوس با اینترنت مجانی اتوبوس، قشنگ گشتم تارگو بانکو پیدا کردم، نقشه شو از روی گوگل مپ پیدا کردم، برای خودم ایمیل کردم که روی گوشیم داشته باشم.

نزدیک پیاده شدن که بود فهمیدم من یه تارگوبانک نزدیک ایستگاه مرکزی قطار پیدا کردم، در حالی که وقتی با قطار میرم، میرم ایستگاه مرکزی قطار، اتوبوس یه جا دیگه نگه می داره خنثی و من اصلا به این توجه نکرده ام.

دیگه تا اومدم یه تارگوبانک دیگه پیدا کنم، دیر شده بود. البته تو این فاصله به همسر زنگ زدم و گفتم قضیه رو. همسر برام یکی پیدا کرد. اما چون من دیگه اینترنت نداشتم و داشتم پیاده می شدم، قرار شد همسر بهم بگه و من همین طوری گوشی به دست برم نیشخند.

خدا رو شکر خیلی دور نبود. و البته فکر هم نمی کنم می تونستم بانک دیگه ای اصلا اون دور و بر پیدا کنم. ایستگاهش یه جایی بود که همچین خیلی مرکز شهر نبود!

خلاصه، یه پنج شیش دقیقه ای تو راه بودم تا بانک، پول برداشتم و برگشتم همونجا که بودم. ایستگاه قطارهای محلی همونجا بود. با قطار رفتم دانشگاه.

اول از همه رفتم پیش منشی و ویزای جدیدمو بهش دادم.

قرارداد بستن اینجا بساطی داره. اول یه نامه بهت میده دانشگاه که ما می خوایم اینو استخدام کنیم از این تاریخ تا این تاریخ با این حقوق. اونو می بری اداره اقامت، درخواست ویزا میدی، ویزات که بعد از چند هفته اومد، ورمیداری می بری میدی به کارفرما تا برات قراردادو بنویسن و بدن امضا کنی!

منشی خودمونم نیست الان، رفته مسافرت. دادم به اون یکی منشی، میگه الان من باید چیکار کنم؟ گفتم نمی دونم خانوم فلانی تا کجای کارو انجام داده، به من گفت هر وقت گرفتی ویزاتو بیار بده به من، اگه من نبودم بده به خانوم فلانی. منم آوردم بدم به شما. گفت پس من می فرستم واسه همون مرکزی که مسئول این قرارداداس تو دانشگاه دیگه. گفتم هر جور خودتون صلاح می دونین نیشخند، بالاخره از من بگیر دیگه!!

بعدش هم که کلاس داشتم.

این ترم برای اینکه مطمئن بشم بچه ها مقاله ها رو می خونن، بهشون گفتم هر کس باید از مقاله ی اون جلسه یکی دو تا سوال دربیاره. یکی از بچه ها یه سوال جالبی پرسیده بود که خودمم بلد نبودم جوابشو!! این سوال طرح کردن هم شد بلای جون خودم چشمک.

تا قبل از کلاسم همه اش داشتم راجع به مقاله و الگوریتم ها و این چیزاش سرچ می کردم.

بعد از کلاس یکی از بچه ها از قبل وقت گرفته بود، نشستم پیش اون. می خواست اسلایداشو که هفته ی بعد ارائه داره بهم نشون بده، و تاییدیه بگیره! حالا هرچی من بهش میگم باید عنوان اینجا رو عوض کنی، هی می خواد منو قانع کنه که نه همین خوبه. آخه شما فک کنین عنوان سه چهار تا اسلاید پشت سر هم باشه Modelling خنثی.

بهش میگم خب حداقل مشخص کن چیو داری مدل می کنی؟!! میگه نه نمی خوام خیلی تخصصی بشه همین اول کاری! میگم خب تو که اصلا اینجا چیزی رو مدل نمی کنی! میگه خب ایده ی دیگه ای نداشتم واسه عنوانش خنثی.

با هم سر عنوانش بحث می کردیم، می خواد عنوان اسلایدو بذاره A small game! دقت کنین که این همون اسلاید مدلینگه ها!! آخه من چی بگم به این بنی بشر؟ خنثی

الان می فهمم استادم چی میکشه از دست من چشمک.

آخرش با What's happening به توافق رسیدیم! البته من که موافق نبودم راستش ولی خب از اون دو تا عنوانی که پیشنهاد داده بود متناسب تر بود با توجه به محتوای اسلاید.

ضمن اینکه من خیلی دوست ندارم به این چیزا گیر بدم. چون برای خودم همیشه اتفاق می افته. استاد گیر میده این متنو بذار تو اسلاید. میذارم. بعد موقع ارائه واقعا هیچ ایده ای ندارم تو این اسلاید چی باید بگم! بالاخره هر کس یه ایده ای داره، یه ذهنی داره، یه چیزایی رو تو ذهنش مرتب کرده که سر هر اسلاید بگه. نباید طرفو خیلی از چیزی که تو ذهنش داره دور کرد. به نظرم بهترین راه اینه که طرف رو راهنمایی کنی که چیزی که تو ذهن خودشه قشنگ بگه، نه اینکه بهش بگی اونا خوب نیست، بیا اینا رو بگو. اون طوری نه چیزی که تو ذهن توئه گفته میشه، نه چیزی که تو ذهن اونه.

واسه همین، گذاشتم اسلایدشو با یه عنوان غیررسمی و ساده ی What's happening نگه داره. آخه دیدم خیلی دوست داشت توجه بچه ها رو جلب کنه، خیلی روی انیمیشن های اسلایداش کار کرده بود. دلش نمی خواست با عبارت های تخصصی به بچه ها احساس خستگی بده. از اونجایی که یه سری از اسلایداش هم پر از سیگما و فرمول بودن، گفتم بذارم این اسلاید همین طوری بمونه.

خلاصه اینم از درسایی که ما به شیوه ی لقمان از استادمون گرفتیم چشمک.

بعد از اینکه کارم با این دانشجوم تموم شد، دیگه خیلی دیر بود، تقریبا دو اینا بود. خیلی وقت نداشتم واسه کارای خودم. آخه عصری هم که قرار داشتم با اون آقای میتفاری. قرارمون ساعت 5 بود. از یه جایی که من دقیقا نمی دونستم کجاست، فقط یه بار که اشتباهی گم و گور شده بودم تو شهر اونجا رو هم رفتم چشمک.

برای اینکه مطمئن باشم به موقع می رسم (آخه آقاهه تاکید کرده بود سر وقت اونجا باشم)، ساعت 4:20 راه افتادم. سر راه باید بلیت تو شهری می خریدم. بلیت خریدم و رفتم، تقریبا یه ربع زودتر سر قرار بودم. آقاهه 4:59 دقیقه اومد، 5 هم راه افتاد. بسیار آلمانی تشویق لبخند.

وقتی من سوار شدم داشت با تلفن حرف می زد، فقط اشاره کرد که حرف نزن، بیا سوار شو، حتما تلفن مهمی بود دیگه متفکر! خودش در جلو رو برام باز کرد، منم همونجا نشستم. درست همون لحظه، یه نفر دیگه هم اومد، بعدا که معرفی کرد، اسمش عدنان بود. به اونم اشاره کرد هششش، بیا سوار شو. برا اونم در عقبو باز کرد، اونم نشوند تو ماشین. تو ماشینش یه صندلی بچه بود، اونو جا به جا کرد و پسره رفت عقب عقب نشست.

ماشینش از این بزرگا بود که هفت نفره است. من می دونم چرا این همه جا، پسره رفت اون ته ته نشست!

وقتی تلفنش تموم شد سلام علیک کرد و گفت قراره دو نفر دیگه هم وسط راه سوار بشن.

من خیلی خسته بودم، همین که نشستم خوابم برد. یه ساعت بعد بیدار شدم دیدم وسط یه شهریم که حدس می زدم هنوز همون شهر مبدا باشه! گفتم الان تو مبدایم هنوز؟ گفت نه، یه شهر دیگه است اینجا، ولی فک کنم از اون شهرها بود که مثلا تو ده کیلومتری شهر مبدا بود. خلاصه یه ساعت و نیم تو ترافیک بودیم خنثی.

انقد تو ترافیک بودیم که من دیگه خوابم تموم شد!! خستگیم کلا رفع شده بود. اون دو نفر دیگه هم کلا کنسل کرده بودن وقتی دیده بودن این قدر دیر شده. آقاهه آقای گرمی بود، سر صحبتو باز کرد و پرسید تو این شهر چیکار می کنی و از این حرفا.

منم راجع به ترافیک ازش پرسیدم، گفتم همیشه همین طوریه؟ آخه فکر کردم شاید ترافیک بعد از ساعت کاره. گفت نه، آخرین باری که من یادم میاد این طوری شد، زمستون بود که همه جا برفی بود.

دیگه راجع به رشته ی من صحبت کردیم با هم و راجع به پیشرفت های علمی و صد البته راجع به برنامه ی هسته ای ایران (!!) و اینکه آیا شما تو ایران خیلی احساس unfree بودن می کنین؟!! و غیره.

ازم پرسید نمی خوای اینجا بمونی؟ گفتم نمی دونم، اینجا همیشه من یه خارجی ام و از این حرفا. وقتی براش یه سری چیزا رو تعریف می کردم، خیلی متاسف می شد بنده خدا به خاطر رفتار مردم کشورش. البته من بهش گفتم که برای ما اینا کاملا پذیرفته شده است، خوب نیست، اما پذیرفته شده است، عادت کردیم بهشون.

خلاصه، کلی از این بحث های همیشگی تو ماشینی کردیم!!

بعد هم در مورد تکنولوژی و این چیزا باز حرف زدیم. یه چیز جالبی که گفت می گفت ماشین قبلی ای که داشت، یه پکیج همراهش بهم دادن، یه دستگاهی بود که توی ماشین میذاشتی (عینک و این چیزا هم نبود)، هر وقت چشمامو به مدت طولانی می بستم، بوق هشدار می زد. ایده ی خیلی خوبیه، مخصوصا برا راننده کامیونای ایرانی چشمکلبخند.

ازش پرسیدم شما همیشه همین مسیرو میرین؟ آخه می خواستم اگه بشه همیشه با همین آدم برم و بیام دیگه. هم راحت تره با ماشین، هم ارزون تره.

گفت آره، هفت ساله، هفت ساله (تاکید هم می کرد!) من دارم هر سه شنبه این مسیرو میرم و میام، حتی یه بار نشده یه مسافر ثابت داشته باشم! گفتم حیف که من دیر دیدم آگهی شما رو. من تا دو سه هفته دیگه فقط کلاس دارم. بعدش تعطیل میشم. ترم بعد هم معلوم نیست چه روزی از هفته کلاس داشته باشم.

حالا فعلا این دو سه هفته ی باقی مونده رو با همین آقاهه میرم، تا ببینیم خدا چی می خواد واسه بعدش دیگه لبخند.

--

تو راه رفتن به خونه، معلم/شاگرد کلاس آلمانی/فارسیمو دیدم. با هم صحبت کردیم. این چند روز هوا یه کمی بهتر شده و بارون و صاعقه و از این چیزا هم زیاد داشتیم. می گفت آخر هفته رفته بودم خونه مون، طوفان توانایی اومد اونجا خنده. وقتی به این فک می کنم که آلمانی حرف زدن ما از این هم بدتره، بیشتر خنده ام می گیره!!


[ ۱۳٩٤/٤/۱٩ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب