کتاب فیه ما فیه آخرین کتابیه که تموم کردم. قصد داشتم قسمت هاییشو براتون بنویسم. ولی کتاب اون قدر قشنگ، روون و ساده است که نمی تونم دقیق انتخاب کنم کجاهاشو براتون بنویسم. کل کتاب مجموعه ای از وعظهای مولانا هست. یه قسمت هاییش توضیحی درباره ی بعضی آیات قرآنه (البته نه مثل سایر کتاب های تفسیری که می خونیم)، یه سری هاش استدلال هایی برای یه سری چیزایی هست که قبول داریم، و خلاصه خیلی چیزهای دیگه.

من قبل از اینکه کتابو بخونم، فکر می کردم باید خیلی متن سختی داشته باشه. واقعا نمی دونم چرا، شاید بر اساس اسمش که عربیه. اما الان می تونم بگم یکی از روون ترین کتاب هایی بوده که به عمرم خوندم.

دویست صفحه هم بیشتر نیست همه اش. از اون کتاباس که آدم اگه به موضوعش علاقه داشته باشه، از دستش نمی افته تا تموم بشه.

حالا صرفا جهت نمونه و تبلیغ کتاب  (چشمک)، یکی دو نمونه از وعظهاشو براتون می ذارم:

فرمود که سید برهان الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن می فود. یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم. گفت "تا ببینم که آن فلانی چه کس است. او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند؟ اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است. زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند. این همه عَرَض (آنچه دوام و وجودی مستقل نداشته باشد) است. و اگر به فعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است، آن گه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد".

حکایت او همچنان باشد که گویند: پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی وب لاهت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم؟ گفت آنچه داری گرد است و زرد است و مجوف ( میان تهی) است .

گفت چون نشانه های راست دادی، پس حکم کن که آنچه چیز باشد؟ گفت می باید که غربیل (آن چه با آن آرد و گندم را پاک می کنند) باشد. گفت آخر این چندین نشانه های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی، از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟

اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آنه مهم است و به او نزدیک تر همه ی آن هست، خودی اوست و خودی خود را نمی داند.

--

... مثلا ده کس خواهند که در خانه روند، نه کس راه می یابند و یک کس بیرون می ماند و راهش نمی دهند. قطعا این کس به خویشتن بیندیشد و زاری کند که عجب من چه کردم که مرا اندرون نگذاشتند؟ و از من چه بی ادبی آمد؟ گناه بر خود نهد و خویشتن را مصر و بی ادب شناسد، نه چنان که گوید این را با من حق می کند، من چه کنم؟ خواست او چنین است. اگر بخواستی راه دادی.

--

آدمی در مثال طاس نعلینی است یا دکان عطاری است که وی از خزاین صفات حق، مشت مشت و پاره پاره در حقه ها ( ظرف هایی که در آن اشیاء را می گذاشتند) و طبل ها نهاده اند تا در این عالم تجارت می کند لایق خود. از سمع پاره ای و از نطق پاره ای و از عقل پاره ای و از کرم پاره ای و از علم پاره ای. اکنون پس مردمان طوّافان حقند. طوّافیی می کنند و روز و شب طبل ها را پر می کنند و تو تهی می کنی یا ضایع می کنی تا به آن کسبی می کنی. روز تهی می کنی و شب باز پر می کنند و قوت می دند. مثلا روشنی چشم را می بینی؟ در آن عالم دیده هاست و چشم ها و نظرها مختلف. از آن نموذجی (نمونه ای) به تو فرستاند تا بدان تفرج عالم می کنی. دید آنقدر نیست ولیک آدمی بیش از این تحمل نکند. "این صفات همه پیش ماست بی نهایت. به قدر معلوم به تو می فرستیم".

--

معنی کلماتی که داخل پرانتز نوشتم، برداشته شده از پاورقی های خود کتابه. البته کتاب کلمات ساده تری رو هم معنی کرده بود که دیگه من ننوشتم.