یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز مثل همیشه باید میرفتم دانشگاه دومم. صبح با آقای میتفاری قرار داشتیم. من سر ساعت سر قرار بودم، ولی نیومد. بعد از یه پنج شیش دقیقه ای بهش زنگ زدم، گفت من تقریبا یه ربع دیرتر از چیزی که قرار داشتیم می رسم. دیگه منتظر شدم تا اومد.

تو راه هم خیلی ترافیک بود. البته اینجا بهش نمیگن ترافیک، ترافیکو وقتی میگن که کلا ماشینا راه نرن! اینجا به این حالت میگن "سرعت پایین". یعنی فک کن تو اتوبانی که سرعت مجاز 120 تائه، طرف داره با 30 تا میره، بهش هم میگی ترافیکه، میگه نه، ترافکی نیست که خنثی.

یه جاهایی به خاطر اینکه صبح بود و خیلی ها دارن از این شهر به اون شهر با ماشین میرن ترافیک بود، یه جا هم از شانس ما تصادف شده بود!

دیدین الان دیگه تابلوهای سرعت مجاز رو به صورت یه دستگاهای دیجیتال بالای اتوبانا میذارن؟ یه چیزی که خیلی خوشم اومد امروز این بود که زیر همونا تصادفو هم نوشته بودن. یعنی وقتی یه چند کیلومتر جلوتر یه تصادف شده، قبلش زیر یکی از همون تابلوهای حداکثر سرعت نوشته بود تصادف شده که مردم بدونن چرا دارن انقد یواش میرن. ایده ی خوبی بود لبخند و یه چیزی هم که خوش ترم اومد این بود که تو تمام مدتی که تو ترافیک بودیم، حتی یه بار صدای بوق نشنیدم.

از اون طرف استادم دیشب ایمیل زده بود میشه ما فردا زودتر همو ببینیم؟ منم بهش گفتم من فردا با ماشین میام، بین 9.5 تا 10 می رسم. وسط راه هی می خواستم بهش ایمیل بزنم، هی می گفتم باشه بعدا. آخه جی پی اس که آدم نیست که، کلا عقل درست و حسابی نداره. مثلا خودش نوشته 5 کیلومتر وضعیتش "سرعت پایین"ه. بعد نمی دونم چطوری حساب کرده که میگه مثلا ساعت 11 می رسین!!

نمی دونم چطور این قدر هوشش پایینه که تشخیص نمی ده خب کل راهو که طرف با سرعت سی کیلومتر قرار نیست بره که!!

برا همین تخمین درستی از زمان رسیدنمون نداشتم. و حدس هم می زدم که تقریبا به موقع برسم. همین طور هم شد، من حدود ساعت 10:08 اینا جلوی در اتاق استاد بودم. ولی دیدم استاد تو اتاق بغلی تو جلسه است خنثی.

حیف اون همه حرصی که تو راه سر ترافیک خوردم! البته اون بنده خدا منو به موقع رسوندا. ولی من چون مجبور شدم هفت دقیقه منتظر قطار وایستم برای اینکه برم دانشگاه، همون هفت هشت دقیقه رو دیرتر رسیدم. وگرنه تقریبا 9:45 اینا من پیاده شده بودم از ماشین.

ولی خب مطمئنا اگه اون موقع هم میرفتم پیش استاد، بازم اون ساعت ده جلسه داشت! خب از اول باید به من می گفت جلسه داره دیگه! اینم از استاد ما.

رفتم صندوق پستیمو نگاه کردم دیدم یه عالمه برگه ی به هم منگنه شده هست. برداشتم دیدم فرم هاییه که پر کردم برای پس گرفتن پول کنفرانس. یه جاهاییش انگاری مشکل دار بوده، اونا رو رنگی کرده بودن، گفته بودن اینا رو باید شفاف سازی کنین.

رفتم پیش منشی دوممون (منشی خودمون تعطیلاته)، گفت من امروز سرم شلوغه، منم گفتم فردا نیستم. نتیجه این شد که صبر کنم هفته ی بعد با منشی خودمون که برمیگرده صحبت کنم.

از اونجا رفتم تو اتاقم. هنوز خستگیمو نگرفته بودم که کلاسم داشت شروع میشد. رفتم دیدم همچنان استاد و امثالهم جلسه دارن! یه پنج دقیقه ای گذشت، تقریبا همه ی بچه هام اومده بودن، رفتم در زدم گفتم تا کی اینجایین؟ پاشین برین دیگه. برین تو کوچه ی خودتون بازی کنین چشمک.

اونا هم گفتن چشم. پا شدن رفتن. دیگه ما رفتیم کلاسمونو برگزار کردیم.

قبل از اینکه کلاسو برگزار کنیم، استادم که داشت می رفت گفتم خب ما که قرارمون کنسل شد، کی همو ببینیم؟ گفت مجبوریم اسکایپی ببینیم، چون من الان باید برم بچه مو وردارم از مهد و برم خونه. قرار شد ساعتی 2 3 یه قرار اسکایپی بذاریم.

ساعت یک، بعد از کلاسم خسته و کوفته رفتم تو اتاقم. نمی دونم چرا امروز انقد خسته شدم! یه ساعت درگیر درست کردن وایرلس لپ تاپم بودم. آخه می خواستم با استادم اسکایپ کنم، نگران این بودم که هم اتاقیم بیاد. اون وقت تو اتاق که نمی تونستم صحبت کنم. بیرون هم که وایرلس لپ تاپمو نمی دونستم چطوری باید وصل کنم.

آخه لپ تاپ من وایرلسش خراب شد (که قضیه ی اینم قبلا براتون تعریف کردم!). یه استیک دارم که با اون وصل میشم. هر کدوم از شبکه ها رو که انتخاب می کردم یا پسورد می خواست، یا وصل میشد، ولی کار نمی کرد.

اونایی هم که پسورد می خواست، من کلیه ی پسوردایی که داشتمو امتحان می کردم، نمی گرفت. آخه ماشاءالله شصت تا پسورد داریم اینجا!

یه حالتی هم هست تو بعضی شبکه های دانشگاه اینجا که اولش به ظاهر به شبکه وصل میشه ولی هیچ صفحه ای نمیاره. باید حتما وی پی ان استفاده کنین تا بتونین صفحه ها رو باز کنین. حالا باز مشکلم این بود که من وی پی ان دانشگاه دوممو نمی دونستم چیه و باید چی کار کنم.

رفتم تو سایت چک کردم. گفته بود یه چیزی رو نصب کنین که نصب کردم. بعد گفتم حالا برین از این صفحه فلان چیزو دانلود کنین. قبلش هم ازم پرسید کارمندی یا دانشجو؟ که من کارمندو انتخاب کردم.

بعد که رفتم توی اون صفحه ای که گفته بود، همون ورودش نام کاربری و رمز عبور می خواست. من تمام اسم های کاربری و پسوردایی که این دانشگاه بهم داده رو امتحان کردم، نشد که نشد!

ورداشتم لپ تاپمو بردم یه جای دیگه توی راهرو که کابل شبکه داشت، دیدم کابلا کار نمی کنه. دوباره آوردم با کابل شبکه ی اتاقم وصل شدم، دیدم کار می کنه.

تو همین گیر و دار این کارا بودم که دیدم استادم تو اسکایپ نوشته من از الان آنلاینم. هر وقت خواستی زنگ بزن. منم سریع گفتم فعلا تا هم اتاقیم نیست این نقدو بچسبم، بعد اگه اومد یه کاریش می کنم! بلافاصله گفتم منم هستم و بهش زنگ زدم.

یه بیست دقیقه ای حرفامون طول کشید. همین که قطع کردم، دیدم دستگیره ی در اومد پایین و هم اتاقیم با یه نفر دیگه (که ترم پیش باهام درس داشت) اومد تو لبخند.

--

صحبت هام با استاد هم جالب بود. یه جای تزو یه جورایی استاد داره دو در می کنه. من قبلا هم بهش گفتم که ما فلان کارو نمی تونیم انجام بدیم، اگه انجام بدیم نتیجه ها بدتر میشه. حالا امروز دوباره بهش گفتم ببین اون تحلیلی که میگی انجام بده، عملا انجام شدنی نیست به همون دلیلی که قبلا گفتم.

یه روشی گفت که یه جورایی پیچوندنه، یه جورایی هم نیست. خودش هم می خنده میگه البته این تقلب نیستا چشمک. منم گفتم باشه، اگه خودت میگی این طوری تحلیل کنم، من حرفی ندارم.

حالا خدا رو شکر خیالم از بابت این تحلیله هم راحت شده. کلی غصه ام شده بود شب و روز که من چطوری این تحلیلو انجام بدم وقتی شدنی نیست.

خلاصه، تا ساعت 4.5 اینا یه کم دور خودم چرخ زدم و کارامو کردم.

برای برگشتن دوباره با آقای میتفاری قرار داشتم. این دفعه وقتی اومد دیدم قبل از من دو نفر دیگه رو سوار کرده بود. بعد از من یه نفر دیگه رو سوار کرد. تو وسط راه، تو یه شهر دیگه، هم یه نفر دیگه رو سوار کرد.

مثل هفته ی پیش دوباره یه عالمه از راهو با سرعت پایین اومدیم! تقریبا دو ساعت تو راه بودیم. من یه عالمه شو خوابیدم، یه عالمه شو رادیو گوش دادیم ( که تماااام مدتی که ما گوش دادیم که فقط مربوط به مذاکرات هسته ای بود!!، حتی صدای فارسی جواد ظریفو هم پخش کردن!!)، یه مقداریشو کتاب صد سال تنهایی رو خوندم، یه مقداریشم حرف زدیم با راننده تا بالاخره رسیدیم!

بالاخره بعد از مجاهدت های فراوان ساعت 7.5 اینا رسیدم خونه لبخند.

--

فردا باید برم برای یه بنده خدایی که به عمرم ندیدمش و فامیلیشو هم نمی دونم دعوت نامه بگیرم نیشخند.


 

[ ۱۳٩٤/٤/٢٤ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب