یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیگه خسته شدم انقد عنوانای تکراری گذاشتم، گفتم یه کم متنوع باشم چشمک.

شنبه خیلی روز پرکاری بود برامون. قرار بود یکی از دوستامونو دعوت کنیم (همون خانواده ای که بیشتر از همه باهاشون در ارتباطیم)، اونا گفتن نمیان، ما هم یه نفر دیگه رو که بیشتر از یه ساله قراره دعوت کنیم، دعوت کردیم!

علاوه بر کارای مربوط به خونه که به خاطر مهمون دعوت کردن بود، یه عالمه کار دیگه هم داشتیم.

گفته بودم که از سان فرانسیسکو یه قاب عکس آوردم که حاشیه اش مکان های دیدنی سان فرانسیسکو بود. برای اون عکس نداشتیم. همسر گفت یه عکس انتخاب کن، بریم Mueller پرینت بگیریم.

البته جاهای دیگه ای مثل dm هم دستگاه دارن برای پرینت گرفتن عکس. من براتون توضیح میدم این دستگاها چین (ببخشین اگه ممکنه الان تو ایرانم از این دستگاها زیاد باشه و خودتون بهتر از من بلد باشین، من اطلاعات این جوری از ایران در حد چهار سال پیشه که از ایران اومدیم نیشخند).

این دستگاها فلش می خوره. عکساتونو رو فلش می برین می زنین به دستگاه. بعد هر مدل که خواستین کنار هم می چینین و چاپش می کنین. انواع مختلفی داره برای چیدمان عکس و دستگاهای شرکت های مختلف هم چیدماناشون مختلفه. یعنی گزینه هایی که توی دستگاه dm می بینین رو لزوما تو Mueller نمی بینین.

بعضی از مدل هاش گرفتن یه عکس تک هست روی کاغذهای سایزهای مختلف یا نوع کاغذهای مختلف، بعضی مدل ها چیدمان های خیلی ساده ای دارن، مثلا دو تا عکس کنار هم، بعضی مدل چیدمان هاش پیچیده تره و باید خیلی باهاش ور برین. ممکنه عکس ها با هم همپوشانی داشته باشن. تو این حالت باید انواع مختلف عکس رو داشته باشین که مثلا اگه عکس ها طوری قرار گرفت که گوشه ی سمت چپ یه عکس میرفت زیر حاشیه یا یه عکس دیگه و دیده نمیشد، یه عکسی داشته باشین که گوشه ی سمت چپش مهم نباشه. علاوه بر اینا، می تونین عکستونو روی تقویم دیواری و این جور چیزا هم بزنین با این دستگاها.

خب حالا بریم سراغ بقیه ی بحث خودمون! قابی که من خریدم، دقیقا گوشه ی چپش یه عالمه جاهای دیدنی رو شامل می شه و این باعث میشه بخش بزرگی از عکسو بگیره. با توجه به اینکه کلا عکس، عکس کوچیکی بود، در حد 10 در 13، اینکه دو سه سانت عکس هم بره زیر قاب، خیلی انتخاب عکسو سخت تر می کرد.

کلا پنج تا عکس انتخاب کردیم و رفتیم با این دستگاها پرینت بگیریم.

از اونجایی که ما قاب عکسمونو گرفته بودیم، دیگه لازم نبود وقت صرف چیدن عکسامون بکنیم. فقط می خواستیم یه پرینت ساده بگیریم.

فکر می کنم 27 سنت بود پرینت یه عکس 10 در 13. البته دقیق این سایزو نداشت، فکر می کنم 9 در 13 یا یه چیزی تو این مایه ها بود. خیلی ارزون و مناسب. البته از این ارزون تر هم می شد بزنی! اونم اینکه سفارش بدی.

تو این دستگاها دو حالت وجود داره، می تونی بگی عکسمو فوری همین الان می خوام، می تونی بگی سفارش میدم. اگه سفارش بدی، فکر می کنم یکی دو روزه آماده میشه. دیگه گفتیم 27 سنت یا مثلا 22 سنت ارزش نداره که بخوایم یه روز هم صبر کنیم! همون فوری رو زدیم و عکسمونو تحویل گرفتیم.

خییییلی نوستالژیانه بود وقتی دیدم یه عکس داریم تو دستمون، روی کاغذ عکس، با همون براقی عکس هایی که زمان بچگی می گرفتیم لبخند. مدت ها بود هیچ عکسی تو دستم نگرفته بودم، خیلی حس خوبی بود لبخند.

حالا فکر می کنیم عکسه چی بود؟ عکس من و همسر؟ نه خیر! عکس کفش های من و همسر!

قبلا قضیه ی اون روز مربوط به عکسا رو براتون گفته بودم. یه بار رفتیم یه جایی نزدیک شهرمون (حدودا یه سال پیش، همین موقع ها)، من یه کفش هایی رو پوشیدم که مناسب اون مسیر نبود. یعنی با این کفشا، فقط خوبه از اینجا تا ایستگاه اتوبوس برم، یه جا پیاده بشم، پنج دقیقه پیاده روی کنم، برسم به مقصدم و اونجا بشینم! اگه قرار باشه برم پیاده روی باهاشون، پاهامو اذیت می کنن.

اونجا هم که با بچه ها رفتیم، قرار نبود این قدر پیاده روی و حتی تپه نوردی کنیم، ولی خب بعدا نظر بچه ها این شد که بریم فلان جا و فلان جا و هزار تا جای دیگه و خلاصه ما یکی دو ساعتی پیاده روی کردیم. آخراش دیگه من خیلی طاقتم طاق شد، همسر کفشاشو در آورد داد به من، گفت من پابرهنه میام، تو با کفش های من بیا.

تا یه جایی رو که یه کمی هم سنگریزه داشت زیرش با کفش های همسر رفتم، بعد که رسیدیم به بالای اون محل دیدنی (یه جای برج مانندی بود)، کَفیش چوبی بود. دیگه کفش های همسرو در آوردم، آخه انقد برام بزرگ بودن که ممکن بود زمین بخورم.

همین طور که اون بالا برای خودمون می گشتیم، یهو دیدیم این کفش های ما دو تا که روی زمین گذاشته شدن، منظره ی جالبی شده، گفتیم یه عکس ازشون بگیریم.

به قول دوستمون می گفت الان این عکس چه تبلیغ منفی ایه برای ecco چشمک.

عکسه این بود:


خلاصه، دیگه همین عکسه رو چاپ کردیم در نهایت.

بعد که آوردیم دیدیم اصلا به اون قاب عکسه نمیاد خنده.

اما خب فعلا گذاشتیم توی همون قاب تا بعدا بریم یه قاب برای اون بخریم، یه عکس دیگه هم برای این قاب عکس پرینت بگیریم نیشخند.

بعد از اینکه عکسمونو پرینت گرفتیم، رفتیم مجددا تلاشی کردیم برای خرید پنکه که بازم بی ثمر بود و پنکه های فروشگاه تموم شده بودن!

از اونجا رفتیم مغازه عربا. کلا آدم نباید مغازه ی عربا و ترکا بره اینجا. آخه جنساشون چون خاصه و همه وارداتیه (مثل آبلیمو و گلاب و زعفرون و از این چیزا) چهار تا ورمیداری، میشه 50 یورو! بدتر از اون اینکه هرچی هم دلت می خواد دارن، گز، بامیه و زولبیا، سوهان، حتی چی توز موتوری!!

تو مغازه عربه هم با اینکه چیز خاصی ورنداشتیم، فقط یه کمی نون و سبزی و ترشی لیته و یه سری از این چیزا دیگه، ولی کلی پیاده شدیم. بعدش تازه باید می رفتیم مغازه ترکا!! اونجا هم گوشت خریدیم و یه رب و برگشتیم.

از یه نظر مغازه ترکا بهتره، آخه انقد سرمون کلاه گذاشتن با دوبله سوبله حساب کردن قیمتا که دیگه خرید خاصی ازشون نمی کنیم، مستقیم می ریم گوشتمونو می خریم و میایم بیرون چشمک.

بعدش دیگه راهی خونه شدیم. ولی باز تو راه همسر رفت یه فروشگاه دیگه رو هم چک کنه ببینه پنکه دارن یا نه، که نداشتن بازم!

بردیم خریدامونو خونه گذاشتیم و رفتیم خرید خونه نیشخند. رفتیم یه سوپرمارکتی که هرچی لازم داریم، اعم از ماست و شیر و این چیزا رو بخریم. از جمله چیزایی که خریدیم یه ساندویچ ساز بود! این فروشگاهه (Aldi) همیشه یه سری چیزا میاره که وسط سوپرمارکته جاشون همیشه. همیشه در حال تغییرن، یعنی یه بار میری مثلا اسباب بازی بچه گذاشته، یه بار میری لوازم التحریره، یه بار میری وسایل برقیه. خلاصه این دفعه ساندویچ ساز داشت ده یورو. ما هم بعد از بحث و بررسی با همسر تصمیم گرفتیم بخریم، به جاش پیتزا خریدنمونو از این به بعد تعطیل کنیم چشمک.

اینجا برق واقعا گرونه، آدم باید خیلی حواسش جمع باشه. اگه بخوای هر روز فر روشن کنی، آخر سال که برات حساب و کتاب کردن می فهمی، اندازه ی یه عالمه چلوکباب باید پول اضافی بدی برای برق چشمک.

حتی به قول این دوستمون که مهمونمون بود، می گفت مامانم و خالم چند وقت پیش از ایران اومده بودن پیشم. انقد من بهشون می گفتم این برقو خاموش کنین، اون یکی رو خاموش کنین که آخراش دیدم بنده خداها با برق خاموش می رفتن سرویس خنده.

خلاصه که ساندویچ سازدار شدیم و به محض خونه رسیدن هم افتتاحش کردیم! آخه کالباس هم از ترکا خریده بودیم (قدر کالباسای ایرانو بدونین لبخند، اینجا خیلی کالباساش بی مزه است!).

حالا شما فک کنیم ما سعت 3.5 4غذا خوردیم. مهمونمونم گفتیم ساعت 8 بیاد برای شام!

خدا رو شکر مهمونمون دیرتر اومد و خدا رو شکرتر که من غذا رو زودتر نذاشته بودم. آخه معمولا یه جوری درست می کنم که نیم ساعت بعد از اینکه مهمونا میان بخوریم. یه جوری نباشه مهمون اونجا نشسته، ما همه اش غذا درست کنیم.

مهمونمون ساعت 9 با دست های کاملا روغنی با روغن زنجیر دوچرخه از راه رسید و گفت دوچرخه اش زنجیرش در رفته، تازه نشسته تو راه درستش کرده، بعد اومده لبخند.

تا دوازده و ربع اینا دوستمون پیشمون بود و بعدش رفت. از اونجایی که تنها بود، همسر تا ایستگاه قطار باهاش رفت. تا همسر برگشت منم همه ی ظرفا رو شستم و با خیال راحت رفتیم خوابیدیم لبخند.

ولی به جاش تمام یکشنبه رو هایبرنت بودم! کوفته و خسته و در حالت نیمه هشیار!

خدا رو شکر امروز سیستم بدنم درست شد و فهمید کی شبه، کی روزه لبخند.


[ ۱۳٩٤/٤/۳٠ ] [ ٦:٤٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب