یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این روزا، روزای آرومیه. دوسشون دارم لبخند. علی رغم اینکه قانونا ما تابستون نداریم، ولی خب به هر حال تابستون که میاد که چشمک. کلاس هام هفته ی بعد آخرین جلسه شه. بعدش دیگه باید نمره ی بچه ها رو بدم و تموم. البته فک کنم بیشترشون درسو به حالت امتحانی برداشته باشن، یعنی الان فقط رد یا قبول لازم داشته باشن. امتحاناشون هم تو شروع ترم بعده، یعنی اواخر اکتبر.

برای ترم بعد هم باید دوباره یه درسو درس بدم. این دفعه باز یه درس جدیده. یه درسی که خودم هم تا حالا راجع بهش هیچ مقاله ی درست و حسابی ای نخوندم! یعنی الان باید خودمم بشینم بخونم!

--

دیگه حس و حال تز نوشتن ندارم. با اون همه کامنتی که استاد گذاشته، کلا می ترسم برم طرفش!! هر کامنتش فک کنم دو سه ساعت وقت می خواد که برطرفش کنم!

--

آزمایش نهایی تزم نتیجه اش اصلا خوب نبود، نمی دونم چیکار کنم نگران. امیدوارم استاد نخواد دوباره یه سری کار دیگه رو از اول شروع کنیم و به همینی که الان هست بسنده کنه.

--

امشب مهمون داریم. دوستامونو دعوت کردیم، ولی خانومش می خواد امروز بره پیش یه دوستش که یه شهر دیگه است، فقط آقاشون تنها میاد.

تو خونه هم هیچی نداریم، حتی برنج نیشخند. الانم راحت نشستیم با همسر به کارامون می رسیم! عصری باید بریم خرید، بیایم سریع غذا درست کنیم.

--

از دیروز لوبیا تو آب گذاشتم که قرمه سبزی درست کنم. هنوز تو آبن! آخه دیروز فهمیدم برنج نداریم دیگه!! حالا ان شاءالله فردا قرمه سبزی درست می کنم نیشخند.

--

دیروز بعد از مدت ها با همسر رفتیم مرکز شهر. بعدش هم خودمون دو تایی رفتیم مکدونالد بستنی خوردیم. بستنی های مکدونالد خیلی ارزونه (البته یه مدلش)، یه یوروئه، ولی خیییلی خوشمزه است.

--

از بستنی گفتم یاد یکی از بچه ها افتادم می گفت یه بار به یه سری از بچه ها پیشنهاد دادم بریم فلان جا بستنی بخوریم. رفتیم خوردیم، تموم که شد، دیدیم پشت ظرف بستنی نوشته برای 18 سال به بالا خنده (توش الکل داشته!).

--

دارم کتاب صد سال تنهایی رو می خونم، نمی دونم چرا نزدیک 200 صفحه شو خوندم گیر کردم. این جور موقع ها مامانم میگه "چهل روش افتاده" چشمک (به چیزی که خیلی طول می کشه میگه). فک کنم بیشتر از یه هفته است، دست به کتابه نزدم.

البته نمی دونم فقط من تو خوندن این کتاب این جوریم، یا بقیه هم همین طورن. ماشاءالله نصف آدمای کتاب اسماشون یکیه! نصف وقتا باید یه ربع فک کنم بفهمم الان این شخصیتی که راجع بهش صحبت می شه، کیه؟

--

چند وقتیه اعصابم خیلی خورد شده از اینکه یه عالمه کتاب نصفه خونده دارم. می خوام بشینم تمومشون بکنم، ولی نمیشه. آخه مگه میشه آدم از کتاب اخلاق ناصری هر دفعه بیشتر از ده صفحه بخونه؟!! زیاد بخونی مخت می پکه چشمک.

پنج گنج نظامی هم که عمریه اینجاست که من کلا ازش چند صفحه بیشتر نخوندم. البته بچگی ها یه قسمت هاییشو خوندم. اما از این کتابی که الان دارم که قصد داشتم از اول تا آخرشو بخونم، هنوز چند صفحه بیشتر نخوندم.

--

این قدری که برای بعد از تموم شدن تزم برنامه دارم، برای خود تزم ندارم خنثی.

 

[ ۱۳٩٤/٥/۳ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب