یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

بعد از اون همه روز تکراری، بالاخره امروز یه کمی متفاوت بود لبخند.

من امروز برای اولین بار به شکل جدی رفتم کلاس زبون آلمانی. جالبه که کلاس زبون آلمانی من دقیقا وقتی شروع شد که معلم/ شاگرد کلاس آلمانی/فارسیم رفت. گفته بود قراره به مدت ده ماه بره دوبلین و اونجا درس بخونه ( یه چیزی تو مایه های دانشجوی مهمان، با این تفاوت که اینجا خیلی بهش بها میدن و اتفاقا خیلی خوبه که شما تمام مدت درس خوندنتونو یه جا نباشین و تو کشورهای مختلفی درس خونده باشین).

اون کلاسی که چند وقت پیش رفتم و براتون تعریف کردمو زیاد خوشم نیومد ازش، دیگه نرفتم. مخصوصا که خیلی طول می کشید. سه ماه طول می کشید، مضاف بر اینکه آگوست کلا تعطیل بود. واسه همین گفتم این دو ماهی که کلاس های شهر دومم تعطیله، برم کلاس فشرده ی آلمانی.

همون اوایل ماه رفتم، ولی انقد شلوغ بود که گفت الان جا نداریم، برای ماه بعد می تونم ثبت نامت کنم. منم گفتم همونو بنویس برام. کلاس ها دقیقا سر ماه شروع نمی شه، ممکنه یه کمی زودتر یا دیرتر شروع بشه. این دفعه از دوشنبه ی این هفته شروع میشد، امروز هم اولین جلسه ام بود.

اول که رفتم هیش کی نبود! کلا من از قدیم نفر اولی بودم که میرفتم مدرسه، از قدیم که میگم یعنی از راهنمایی! اصولا من همیشه چراغ کلاسو روشن می کنم!

بعد از یه ربع اینا، دیگه واقعا وقت شروع شدن کلاس بود که معلم اومد. هنوز هیچ کس از بچه ها نیومده بود!! معلم اومد و یه سلامی کرد، وسایلشو گذاشت، رفت یه رابط سه راهی آورد که به پریز برق وصل کنه (البته استفاده نکردیم کلا از سی دی و این چیزا!).

کم کم دیگه بچه ها اومدن. معلم بییییییی نهایت مهربونیه بغل. یه خانم معلم عینکی میانسال که نه اونقدر پیره که حوصله نداشته باشه، نه اونقدر جوونه که بی تجربه باشه. وقتی نگام می کنه، حس می کنم یه معلم ابتداییه و منم یه بچه ی ابتدایی. شوق رو میشه تو چشماش دید وقتی جمله هاتو درست می گی لبخند.

واقعا وقتی تو کلاسش بودم یکی دو ساعت، خیلی خیلی خوشحال شدم که اون یکی کلاسو نرفتم. اصلا نمی تونستم با معلم اون کلاس ارتباط برقرار کنم. از اون گذشته این خانوم خودش آلمانیه و الان می فهمم که زمین تا آسمون حرف زدنش با اون معلمه که آلمانی رو یاد گرفته بود ( و صد البته کاملا سلیس آلمانی صحبت می کرد) فرق داره.

اول کلاس از سبک اومدن بچه ها و ترسون لرزون سلام کردنشون معلوم بود کی جدیده، کی قدیمی چشمک. تقریبا نصف کلاس قدیمی بودن.

این بغل دستی من کتابش جلوش باز بود، کلا نوشته شده بود کتابش. منم استرس گرفتم که اینا اصلا تا کجا خوندن؟ من هیچی بلد نیستم و از این حرفا. ازش پرسیدم "کدوم درس ..." هنوز بقیه ی جمله رو نگفته بودم (می خواستم بگم کدوم درسین الان؟) که معلم گفت اصلا استرس نداشته باشین، بعضی ها جدیدن، بعضی ها قدیمی. نگران نباشین. ما تا اواخر فلان درس درس دادیم، چند صفحه اش مونده، ولی الان از اول درس بعدی شروع می کنیم. اونایی هم که نبودین و قبلا این کلاسا رو شرکت نکردین، می تونین نصفه ی اول کتابو خودتون بخونین، بیارین، من براتون تصحیح می کنم. اصلا نگران اینکه کلاسای قبلو نبودین، نباشین لبخند.

بعد گفت خب اسماتونو روی برگه بنویسین، بذارین جلوتون (اسممونو روی برگه با ماژیک نوشتیم، برگه رو تا زدیم، و روی میز وایستوندیم تا همه بتونن بخونن). این طوری تا آخر کلاس بچه ها اسم همدیگه رو یاد می گیرن و هی نمی پرسن.

همسر بهم گفته بود یا رو به روی معلم بشین، یا نزدیک معلم، وگرنه معلم خیلی بهت توجه نمی کنه. منم رفتم چسبیده به معلم نشستم نیشخند. البته با یه صندلی فاصله که البته صندلی خالی بود (که البته بعدا پر شد نیشخند).

معلم بهم گفت خب حالا خودتونو معرفی کنین. به من گفت شروع می کنی یا دوست داری بقیه شروع کنن، تو آخر بگی (از اونجایی که من جدید بودم و نمی دونستم روند کار چیه اینو گفت)؟ گفتم نه، شروع می کنم. خودمو معرفی کردم و خلاصه بقیه هم همین کارو کردن.

اصولا از روی معرفی کردن هیچ وقت نمیشه تشخیص داد کی آلمانیشو خوبه یا بده. آخه همه از بس تو قسمت های مختلف ادارات مجبورن خودشونو به شیوه های مختلف (اعم از گفتن اسم و فامیلی و محل کار و محل زندگی و رشته و ...) خودشونو معرفی کردن، همه این قسمتو فوت آبن نیشخند.

ماشاءالله تقریبا نصف کلاس اسپانیایی ان! دو تا چینی داریم، دو تا نیجریه ای. کلا هم چهارده نفریم.

بعد از معرفی دیگه معلم شروع کرد به درس دادن. خیلی خیلی خیلی ساده تر از چیزی بود که فکر می کردم. معلممون هم که ریلکس و مهربون و در همه حال لبخند زن لبخند.

یکی دو تا تمرین که حل کردیم، معلم از من پرسید تو قبلا کلاس آلمانی رفتی؟ گفتم نه. گفت تو دانشگاه چیزی یاد گرفتی؟ گفتم نه. گفت تو ایرانم نرفتی کلاس؟ گفتم نه نیشخند. گفت پس کجا یاد گرفتی؟ گفتم تو شهر نیشخند. بسیار ذوق نمود و بسیار ما را تحسین مژه.

البته دیگه نگفتم که چند وقتیه با همسر تو خونه هر چقدر که بلدیم آلمانی حرف می زنیم، نگفتم که همسر بهم دو تا گرامر اصلی آلمانی (Dativ  و Akkusativ رو یاد داده!) چشمک. البته نه اینکه نخوام بگم و تقلب کنما، نه. آخه معلم از سوالی که پرسید منظورش این بود که خودت خوندی یا نه، که من هم ماشاءالله از بس تنبلم، تا الان حتی موفق نشدم یه صفحه، حتی یه صفحه، بشینم تو خونه بخونم خودم!!

یعنی حتی دیشب که همسر بهم گفت بشین یه نگاه به گرامرا بنداز، که بدونی چی به چیه، بازم موفق نشدم خودمو بشونم پای کتاب و همه ی گرامرو بخونم نیشخند.

بعدش هم دیدم من که آدم گرامر نیستم لااقل برم خود درسی که قراره بده رو بخونم. اونم نصف صفحه خوندم، ول کردم نیشخند. کلا باید زور بالای سرم باشه تا این جور چیزا رو بخونم نیشخند . آخه من نمی فهمم، کی تا حالا با خوندن حرف زدن یاد گرفته که من بخوام یاد بگیرم. آدم با خوندن، خوندن یاد می گیره، با نوشتن، نوشتن یاد می گیره و با حرف زدن، حرف زدن. اگه آدم می خواد حرف زدن یاد بگیره، باید حرف بزنه.

خلاصه که همین جلسه ی اولی خوب با معلمم شیش شدم چشمک!

بعد از زنگ تفریح (یه زنگ تفریح بیست دقیقه ای داریم)، دوباره رفتیم سر کلاس. یه برگه بهمون داد که یه تمرین داشت باید انجام می دادیم.

سوال گفته بود فرض کنید قراره یه مسافرت برین به سه کشور/شهر (زیر سه کشور/شهر رو خط کشیده بود). بگین کجا میرین؟ با کی میرین؟ از اونجا چی میارین؟ و خلاصه یه سری سوال این طوری.

من نفر دوم یا سومی بودم که سوالو ازم پرسید. بقیه اسم یه جایی رو گفتن و شروع کردن به توضیح دادن.

به من که رسید، اسم سه تا شهرو گفتم. میگه آفرین، این سوالو فهمیده، سوال گفته اسم سه تا شهر/کشورو بگین. بقیه اسم یه جا رو گفتن خنثی. خلاصه، تموم شد و من جوابمو دادم. بعد ادامه داد و از بقیه پرسید، بقیه همچنان اسم یه شهرو می گفتن خنثی.

حتی بعد از من که معلم به صراحت گفت باید اسم سه تا شهرو بگین، فقط یک یا دو نفر اسم سه تا شهرو گفتن!! بقیه همچنان با یه شهر ادامه می دادن!!

اینجای ماجراست که الان شما می فهمین علت ذوق کردن معلممون از دیدن من چیه!! اینجاست که معلوم میشه، من خیلی خوب نیستم، این هم کلاسیامن که خیلی درب و داغونن خنده. اینجاست که می فهمین تو شهر کورا یه چشم پادشاهه چشمک. بیچاره معلممون چشمک.

البته در کل باید بگم سطح کلاس به مراتب بالاتر از اون کلاس بعد از ظهریه که قرار بود برم. اما تلفظا تقریبا به همون شکل اون یکی کلاسه!

یه تیکه رو معلم گفت با بغل دستی هاتون تمرین کنین. بغل دستی من اسپانیایی بود (از بخش کم و بیش خودمختار کاتالونیا که زبون خودشونو دارن). من تو تمام جملاتی که توش ich داشت، تو تلفظ این کلمه "ف" می شنیدیم، یا می شنیدم "فی" یا می شنیدم "ایف"، یه چیزی تو این مایه ها!! من نمی دونم ف دیگه از کجا میاد؟تعجب! خیلی ها هم که میگفتن "ایک" یا "ایخ"! خب همون "ایش" بگن آسون تره که. درسته "ایش" تلفظ آلمانی معیار نیست، اما حداقل یه ملتی تو بایرن یا حتی ایالت هسن (Hessen) دارن میگن ایش. ولی "ایک" دیگه کلا هلندی میشه نیشخند.

این طوری که بعضی هاشون صحبت می کنن، من فکر نمی کنم اینا برن بیرون از کلاس، کسی حرفاشونو بفهمه!! فقط ما هم کلاسی ها و معلم می فهمیم طرف چی می خواد بگه چشمک.

خلاصه که این اولین خاطرات کلاس آلمانیم بود. حالا احتمالا از این خاطرات از این به بعد زیاد دارم چشمک.

--

خیلی ناراحتم که فردا رو استثنائا هنوز باید برم دانشگاه دومم و جلسه ی فردای کلاس آلمانیمو از دست میدم. باید بشینم یه ده صفحه ای خودم بخونم که عقب نمونم ازشون لبخند.

--

استاد ایمیل زده، گفته فردا جلسه داره، نمی تونیم همو ببینیم. گفته سوالاتو بپرس. منم سوال اصلیمو پرسیدم. امیدوارم مجبور نشم کل یه آزمایشو از اول انجام بدم. آخه آزمایش فعلی به بن بست خورده! امیدوارم استاد راه حلی داشته باشه. لطفا شمام دعا کنین لبخند.

--

به موفقیت عظیمی دست پیدا کردم. موفق شدم سه چهار تا از کامنت های استادو انجام بدم چشمک!!

--

من برم دیگه، برم بشینم مشقامو انجام بدم که یه عالمه است!


[ ۱۳٩٤/٥/٦ ] [ ٦:٠۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب