یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز قرار بود با استادم اسکایپی صحبت کنم. از اونجایی که همیشه حضوری همو صبح می دیدیم، اصولا باید اسکایپمون هم صبح می بود. ولی من چون نمی تونستم صبح خونه باشم، دیروز به استادم ایمیل زدم، گفتم میشه بذاریم قرارمونو عصر؟ گفت تا فردا صبح بهت خبر میدم.

صبحم من دیدم ایمیل نزده، دیگه رفتم کلاس. گفتم نهایتش ایمیل می زنه میگه یه ساعت دیگه بیا اسکایپ، اون وقت راه می افتم میام خونه دیگه!

تا وقتی من سر کلاس بودم، همچنان هی چک می کردم، ایمیلمو جواب نداده بود. وقتی جواب داد دیگه رسیده بودیم خونه.

گفته بود ساعت 3 یا 4 می تونه. منم گفتم همون ساعت 3 خوبه.

دیگه ساعت سه آخرین قرارمونو تو این ماه برگزار کردیم و رفت تاااا سپتامبر.

استادم بسیار بسیار آدم مهربونیه، ولی من نمی دونم چرا تا چهار تا ایراد ازم می گیره این قدر ازش می ترسم! همه اش احساس می کنم می خواد دعوام کنه!

آخه یکی از کامنت هایی که دفعه ی قبل واسه فصل دوم گذاشتم بود، این بود که این جا یه کار خطرناک کردی. یه چیزی رو (یه تعریف بود) دقیقا کپی کردی از فلان کتاب، ولی ارجاع ندادی. بودن کسایی که تز دکتراشون کان لم یکن تلقی شده به خاطر این کارا. الان که تزها همه شون آنلاین در دسترس هستن (و یه جورایی به راحتی زیر ذره بین قرار می گیرن) باید حواستو جمع کنی که از این اشتباها نکنی.

بعدش هم انقددددددر کامنت گذاشته بود که خدا می دونه. انقد که وقتی صفحه ی پی دی افشو می خوام بالا پایین کنم، دیر حرکت می کنه، از بس سنگین شده! صفحه های بدون کامنت راحت بالا و پایین میشه، ولی صفحه های کامنت دارش به وضوح یواش تر حرکت می کنه، انقد که آدم احساس می کنه هی صفحه می پره.

خلاصه، امروز ازش معذرت خواهی کردم و گفتم من دوباره سعی می کنم همه ی این ایرادا رو برطرف کنم و دوباره برات بفرستم. ولی تقریبا دو هفته دیگه می فرستم برات.

گفت اشکال نداره، اتفاقا خوبه. منم عملم یه هفته دیگه است (قبلا گفته بود یه عمل داره و بعدش هم باید یه هفته خونه باشه). تا مرخص بشم، میشه همون دو هفته دیگه. بعدش کم کم می تونم کارمو شروع کنم. می تونم بخونم تزتو.

--

آخرین جلسه ای که تو دانشگاه دومم داشتم، بعد از کلاس، دانشجوی ایرانیم اومد گفت شما این مقاله هایی که به ما میدینو همه شونو می خونین؟ گفتم آره، ولی به بعضی هاش تسط ندارم، فقط می دونم در مورد چیه و کلیت روش کارشون چیه. گفت آخه بعضی هاش خیلی تخصصی ان، بعضی هاش خیلی به درد ما می خورن. من بعضی هاشونو اصلا نمی دونم کجا آدم می تونه بعدا استفاده کنه. اینا به هم ربطی دارن؟

گفتم نه لزوما همه ی مقاله های یه درس به هم ربط ندارن. آخه شما دانشجوی ارشدین و استاد (خودمو نمی گم، منظورم استاد خودم بود!) ازتون انتظار داره چیزای مختلفی رو یاد بگیرین. واسه همین من سعی می کنم بیشتر از یه موضوعو پوشش بدم.

خلاصه بهش گفتم سعی می کنم برای ترم بعد مقاله هایی رو انتخاب کنم که بیش از حد تخصصی نباشن.

حالا این موضوعو به استادم گفتم (البته نگفتم که اون دانشجو ایرانی بوده ها). میگه خب من اگه باشم به طرف می گم خب تو یه مقاله ای رو برای ارائه انتخاب کن که دوست داری خنثی. از اونایی که خوشت میاد انتخاب نکن خنده.

خیلی هم خوب و قشنگ، استاد مشکلمو حل کرد نیشخند.

--

امروز همسر بیرون کار داشت، قرار شد من برم خرید. آخه سه روزه صبحا هیچی نداریم بخوریم! اوایل صبحونه می خوردیم، بعد کم کم شد شیر و خرما، بعدا خرماش تموم شد، شد شیر. الان سه روزه شیره هم تموم شده و ما صبحا گشنه میریم بیرون نیشخند!! هر دومونم انقد سرمون شلوغه که وقت نمی کنیم بریم خرید، هی میگیم فردا میریم، فردا میریم.

دیگه من که امروز قرارمو با استادم گذاشتم، عصری گفتم برم خرید.

همسر زودتر از من رفت. منم بعدش هلک و هلک با چرخ خرید (نمی دونم تو فارسی چی بهش می گین، سرچ کنین Einkaufstrolley  لطفا نیشخند ) رفتم تا جلوی سوپرمارکت (تقریبا یه ربعی راهه از خونه مون). کیفمو نگاه کردم که از توش کیف پولمو بردارم و از توی کیف پولم یه سکه بردارم بندازم تو چرخ خرید (این دفعه سرچ کنین Einkaufswagen نیشخند)، چرخو آزاد کنم، برم تو، که دیدم بعله! کیف پولمو جا گذاشتم.

تو خونه از روی میز پول برداشتم، گذاشتم تو کیفم، بعد کیفمو جا گذاشتم رو لباسشویی!

دوباره هلک و هلک با چرخ خرید خالی برگشتم، اومدم کیفمو برداشتم رفتم. جلوی در خونه، گفتم چه کاریه من کیفمو انداختم رو دوشم، اینم با خودم می کشم، لااقل کیفمو بذارم تو همین چرخ خرید دیگه. درشو باز کردم، دیدم یه بسته ماکارونی تک و تنها نشسته اون تو!

نمی دونم چرا این بیچاره از دفعه ی قبل جا مونده این تو! دوباره برگشتم، بردم ماکارونی رو پیاده کردم تو خونه. خوب شد جا نموند دوباره، یه وقت می بینی بعدا دردسر میشه. آخه تو بعضی فروشگاها وقتی با خودت چرخ خرید می بری تو، بعد که می خوای حساب کنی، باید تمام وسایلی که خریدی رو بذاری رو چرخ نقاله دیگه. اونجا می گن چرخ خریدتو درشو باز کن، که ببینیم همه چی رو گذاشتی روی نقاله.

حالا فک کن مثلا با اون ماکارونی می رفتم و طرف می گفت باز کن! بعد بیا و ثابت کن این از دفعه ی قبل اینجا مونده.

خلاصه، دوباره برگشتم، رفتم خریدامو کردم و برگشتم خونه.

--

کاپشنایی که سفارش داده بودم اومدن، ولی ما خونه نبودیم، فردا بعد از ظهر می تونیم بریم از پست بگیریم. امیدوارم یکی از همینا رو بپسندم دیگه! من واقعا حوصله ی گشتن ندارم. اینجا هم متاسفانه آدم باید سعی کنه همه چیو اینترنتی بخره. چیزایی که تو فروشگاها هست تو بیشتر موارد گرون تر از اینترنته. اختلافا هم اکثر اوقات خیلی فاحشه. مثلا چیزی که تو اینترنت تخفیف خورده و می تونی 100 یورو بخری، وقتی میری تو مغازه، می بینی بالای 200 یوروئه!


[ ۱۳٩٤/٥/۱٤ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب