یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این پست مال دیروزه ولی انقد خسته بودم دیشب که دیشب نتونستم تمومش کنم:

این پست طولانیه. قبل از خوندن مطمئن بشین آمادگیشو دارین نیشخند.

--

قسمت اول امروز مربوط به اون اتفاقاتیه که امروز افتاد. قسمت دوم مربوط به بازه ی طولانی تریه.

امروز صبح هم مثل هر روز رفتم کلاس. قبل از اینکه معلم بیاد داشتیم با بچه ها صحبت می کردیم. من و یه دختر روس با همدیگه، یه دختر دیگه (که یه هفته مریض بود و نیومد) با یه نفر دیگه. یه جوری بود که انگاری داشتیم ضربدری حرف می زدیم!! هیچ کی نمی فهمید طرف مقابلش چیه میگه! صداها قاطی پاطی شده بود.

آخرش دختر مو آبی (از این به بعد با این اسم تو وبلاگ ازشم اسم می برم، همون دختری که مریض بودمو میگم) رفت نشست بغل اون یکی که داشت باهاش حرف می زد. منم رفتم نزدیک تر به دختر روس نشستم. اتفاقا خیلی هم خوب شد. این دختره خیلی اهل حرف زدنه، کلا برام مفیده برم کنارش بشینم چشمک.

هنوز داشتیم حرف می زدیم که بچه ها کم کم اومدن. یه دختر ایتالیایی دیگه، که اونم خیلی خوب حرف می زنه، اومد نشست کنار روسه. من عمدا درست بغل روسه ننشستم، چون تقریبا میشه گفت جای ثابت اون دختر ایتالیاییه. منم نمی خواستم جاشو بگیرم.

معلم هنوز تازه اومده بود که این دختر ایتالیایی که الان شده بود کنار من، ازم پرسید چند سالته؟ گفتم اتفاقا دقیقا امروز تولدمه. 28 سالمه (نمی خواد حساب کنین، متولد 14 مرداد 66 ام!).

بهم گفت تولدت مبارک و بعد دیگه درس شروع شد، نمی شد بیشتر صحبت کنیم. تو زنگ تفریح، تو حیاط وایستاده بودم. دورتر از اینا بودم، اینا (این ایتالیاییه و روسه) داشتن با هم صحبت می کردن، به من اشاره کرد گفت بیا اینجا، بیا پیش ما. رفتم پیششون و یه کمی با هم صحبت کردیم. اون یکی دختره هم بهم تبریک گفت و شعر آلمانی تولدت مبارکو هم برام خوندن لبخند.

از قبلش تو ذهنم بود که روز تولدم یه کیکی، شکلاتی، شیرینی ای، یه چیزی ببرم و بگم من تولدمه. ولی وقتی سر کلاس اون دختره ازم پرسید چند سالته، انگاری شوک بهم وارد شد، کلا یادم رفته بود!

یعنی نه اینکه تولدم یادم رفته باشه ها، اصلا یادم رفته بود که میشد یه تدارک مختصری هم برای کلاسم ببینم.

برنامه ی خاصی هم که نداشتیم با همسر. کادوی تولدمو که پیش پیش سفارش داده بودم دیگه چشمک (ما اصولا از این قرتی بازی های کادو کردن کادو نداریم نیشخند). اصلا خودمم نمی دونستم آیا قراره امروز کار خاصی بکنیم یا نه.

ولی در نهایت عصری قرار شد بریم بیرون با هم یه چیزی بخوریم. اول قصد داشتم کیک بخورم، ولی بعد تبدیل شد به بستنی. آخه امروز هوا خیلی گرم بود. رفتیم تو یه بستنی فروشی نشستیم و یه بستنی با همسر خوردیم. انقدرررر بستنیه زیاد بود که من هرچی تلاش کردم نتونستم تا آخرش بخورم. آخرشو دادم به همسر خورد. از اولش هم همسر گفت تو نمی تونی این همه بستنی رو بخوری، ولی خب من تلاشمو کردم نیشخند.

بعد از اینکه بستنی رو خوردیم، رفتیم یه سوپرمارکت دو تا کیک آماده خریدیم. باید فردا صبح یه کمی زودتر بیدار بشم، کیکا رو بذارم تو ماکروفر یه بیست دقیقه ای که آماده بشن. اما اینکه چطوری می خوام دو تا کیکو تا سر کلاس ببرم خدا می دونه!!

اینم از تولد 28 سالگیم لبخند.

--

و اما آنچه گذشت زندگیم:

سال 66 به دنیا اومدم. انتظار که ندارین از این سال براتون خاطره ای تعریف کنم؟!!

از کودکیم هیچ عکسی ندارم. کوچیک ترین عکسم مال شاید شیش سالگیم باشه که روی دفترچه ی بیمه ام زدن. جالبه که برادر کوچیک تر که از من سه سال بزرگتره چندین عکس از چند ماهگیش و حتی تولد یه سالگیش داره! ولی نمی دونم موقع من چه بلایی سر تنها دوربین موجود اومده!!

واضح ترین خاطراتی که از شاید چهار پنج سالگیم دارم، خودمم با دست های به شیشه چسبونده که داره برفی که می باره رو تماشا می کنه. بابام همیشه در مورد مریض شدن ما خیلی نگران بود، واسه همین ما خیلی محتاطانه برف بازی می کردیم. اکثرا وقتی من کوچیک بودم مامان منو تو خونه سرگرم می کرد، مثلا می گفت بیا روی شیشه ی بخار گرفته نقاشی بکش و خلاصه از این حرفا. برفو از پشت شیشه تماشا می کردم و لذتی که می بردم قشنگ الان یادمه لبخند.

چهار سالم که بود رفتم مهد کودک (که ما بهش می گفتیم کودکستان!). از معلمم همین قدر یادمه که چاق بود نیشخند!

سال بعد تو مدرسه ی مامانم یه کلاسو تبدیل به کودکستان کردن برای بچه های معلما. اسم معلمم به گفته ی خودم تو خونه پروین جون بود نیشخند. حالا جونش از کجا می اومد؟ از اونجا که یه بار منو -ظاهرا تو همون روزای اول- بغل کرده بود از آبخوری مدرسه (که سایزش مناسب بچه های مدرسه بود، نه بچه های کودکستان) آب بخورم! به همین سادگی من این خانومو به سمت "جون" منصوب کرده بودم نیشخند.

سال بعدش شدم پیش دبستانی با معلمی با فامیلی دخشی و به گفته ی خودم تو خونه دغشی! هرچی تو خونه مامانم می گفت معلمتون حتما فامیلیش بخشیه، من می گفتم نه دغشیه. البته مشخص بود که غ همون خ ه! بحث سر د و ب ش بود! قشنگ یادمه که یه روز مامانم گفت امروز باهات میام ببینم فامیلی معلمتون چیه که وقتی اومد روشن شد که فامیلی معلم همون دخشی و به زبون من دغشیه چشمک!!

سال بعد دبستانی شدم. برخلاف خیلی از بچه ها که اون زمان گریه می کردن و نمی موندن تو کلاس، من انقد ذوق مدرسه رفتن داشتم که نگو! آخه من تنها بی سواد خونه مون بودم اون موقع، می رفتم که سواددار شدم منم نیشخند.

پنج سال دبستانو خیلی با خوشی گذروندم. تقریبا هرچی خاطره ازش دارم خوبه لبخند.

دوران راهنماییمو همه دوست داشتم. علی رغم اینکه یه کمی گاهی سخت می شد یه جاهاییش، ولی در کل خوب بود. مخصوصا دوم راهنماییم که همیشه ازش به عنوان یکی از بهترین سال های عمرم یاد می کنم لبخند.

سال اول دبیرستانمو اون زمان که توش بودم خیلی دوست داشتم، ولی الان اصلا دوسش ندارم. البته خودشو دوست دارم ها، اما یه سری از کارایی که کردمو دوست ندارم. دوستی هایی رو شروع کردم که خوشحالم که عمرشون خیلی کم بود. خوشحالم که خیلی زود متوجه شدم که با یه سری ها اصلا آبم تو یه جوی نمی ره و بهتره راهمو جدا کنم.

بقیه ی دبیرستان و پیش دانشگاهیمو هم خیلی خوب گذروندم. دوستی های پایداری رو شروع کردم که هنوزم خوشحالم از شروع کردن و ادامه دادنشون لبخند.

بعدترش مثل همه ی آدمای دیگه رفتم دانشگاه. سال سوم دانشگاهم بهترین سال دانشگاهم بود تو کل دوران تحصیل دانشگاهیم. هم اتاقی های خیلی خیلی خوبی داشتم. با هم غذا درست می کردیم، با هم عین چند تا خواهر زندگی می کردیم. مشکلامونو با هم حل می کردیم. مهمون دعوت می کردیم و با هم می گفتیم و می خندیدیم.

یادمه هم اتاقی هام خیلی فیلمی بودن. زیاد فیلم می دیدن، بر خلاف من. اما من تنها کسی بودم تو اتاق که لپ تاپ داشتم. بهشون گفته بودم رمز لپ تاپ اینه، هر وقت دلتون خواست فیلم بذارین ببینین. من مشکلی ندارم. چه من بودم، چه نبودم.

علی رغم اینکه چیز خاصی تو لپ تاپم نداشتم، از چشام بیشتر بهشون اطمینان داشتم که سر هیچ درایو دیگه ای نمی رن و واقعا فقط کاری که دارن رو انجام میدن.

یادمه یه بار ظهر نشسته بودن فیلم ببینن. وسطش یه چیزی رو زده بودن، لپ تاپ هنگ کرده بود. در حدی که اصلا ماوس هم تکون نمی خورد.

منم خواب بودم. طفلکی ها کلی ترسیده بودن، فک کرده بودن چی شده. چند بار هم دکمه ی خاموش کردن لپ تاپو زده بودن، ولی خاموش نشده بود.

یکیشون اومد منو با ترس و لرز بیدار کرد، گفت دختر معمولی! دختر معمولی! فک کنم ما لپ تاپتو خراب کردیم، دیگه اصلا کار نمی کنه. تو همون حالت خواب و بیداری گفتم بیارش ببینم. آورد، یه نگاه کردم دیدم خب ماوس که تکون نمی خوره، اصولا آدم چاره ای نداره جز فشار دادن دکمه ی خاموش کردن دیگه! دستمو یه پنج شیش ثانیه ای نگه داشتم تا خاموش شد. بعد گفتم دوباره روشنش کن. روشنش کرد، مسلما مثل اولش شد لبخند.

طفلکی کلی تشکر کرد، تازه معذرت خواهی هم کرد که بیدارم کرده، بعد لپ تاپو خاموش کرد رفت. تا یه مدت می ترسیدن من که نیستم فیلم نگاه کنن خنده. فک می کردن ممکنه خراب شه یه وقت!!

سال چهارم دانشگاهم، کلا اتاقم دور از بچه های هم رشته ایم بود خدا رو شکر. کلا حس خوبی از بودن باهاشون نداشتم. یه سری هاشون سوژه شون حرف زدن راجع به دیگران بود!

سال اول ارشد بودم که ازدواج کردم و فصل جدیدی از زندگیم ورق خورد لبخند.

از اون بعد کلا زندگیم دگرگون شد. نوع دغدغه هام مسلما تغییر کرد، منم تغییر کردم. هر سالش اندازه ی چندین سال بزرگ شدم.

تو دوران ارشدم هفته ای یه روز می رفتم تهران سک سک می کردم، کلاسامو می رفتم، برمی گشتم.

درست بعد از تموم شدن ارشدم، اومدیم آلمان. باز دوباره همسر یه شهر بود، من یه شهر دیگه. هر دو هفته یه بار، یه آخر هفته یا من می رفتم پیش همسر یا اون می اومد. البته آخر ترم ها مسلما بیشتر بود و گاهی یه ماه من پیش همسر بودم یا برعکس.

هم مدتی که تو ایران بودیم، هم مدتی که اینجا بودیم فراز و نشیب های زیادی داشت زندگیمون. فقط مدلش فرق داشت.

تو مدتی که تو آلمان زندگی کردیم، چیزای زیادی رو یاد گرفتم، چیزایی که اگه ایران بودم هرگز یاد نمی گرفتم، مهم ترینش تنها زندگی کردن، تنها تصمیم گرفتن، و از همه ی اینا مهم تر قبول کردن سختی ها و نتایج کاریه که قبول کردی تنهایی انجام بدی لبخند. (البته اینجا منظورم از تنهایی شخص خودم نیست، من و همسر با همو دارم میگم).

کلا سال هایی که تو آلمان زندگی کردم از بهترین سال های عمرم بوده و هست. امیدوارم بتونم هر روز بهتر از دیروز ازشون استفاده کنم لبخند.


[ ۱۳٩٤/٥/۱٥ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب