یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز دو تا کیکو با کلی فلاکت رسوندیم سر کلاس. دیرتر از همیشه راه افتادم، دیرتر از همیشه هم رسیدم. وقتی رسیدم کلاس شروع شده بود. البته من تنها کسی نبودم که دیر می رفتم، اتوبوسا، بر خلاف همیشه، با هم تنظیم نبودن و یه جا باید حدود هشت دقیقه منتظر می شدیم که قطار بعدی بیاد. همراه من چهار یا پنج نفر دیگه از بچه های کلاس هم منتظر قطار بودن.

همه مون با هم رسیدیم جلوی کلاس، ولی من آخرین نفر رفتم تو، چون وایستاده بودم کیکا رو از توی کیسه ای که گذاشته بودم در بیارم.

وقتی رفتم تو معلم تعجب کرد، یهویی رفتم دو تا کیکو گذاشتم رو میز نیشخند. گفتم دیروز تولدم بوده. یهویی بلند شد اومد منو بغل کرد، تولدمو تبریک گفت و با بچه ها شعر تولدت مبارکو خوند لبخند.

گفتم الان کیکو تقسیم کنم یا بذارم واسه زنگ تفریح؟ گفت نه، الان تقسیم کن. اشکالی نداره. تقریبا یه نیم ساعتی از کلاس به کیک خوردن و حرف های مربوط به تولد گذشت. البته اشکالی نداشت، چون همه یه جورایی بدون فک کردن مجبور شده بودن حرف بزنن راجع به موضوعی که راجع بهش آمادگی نداشتن، برا همه مون مفید بود چشمک.

در حال کیک خوردن معلممون میگه، خب الان به اون سوالی که مطمئنا همه می پرسن جواب بده نیشخند. گفتم 28 سالم شده.

دیدگاه اون نسبت به من خیلی جالب بود. می گفت خیلی عالیه، 28 سالته و داری دکتراتو تموم می کنی، همه ی کاراتو انجام دادی و تو مرحله ی آخری! این در حالی که من همیشه وقتی به دیگران نگاه می کنم همینا رو راجع به آدما به خودم می گم!! و همیشه به نظر خودم، خودم عقبم!

دختر روس هم کلی از هممون عکس گرفت. امروز ایمیلمو بهش دادم، گفتم عکسا رو برای منم بفرست بی زحمت.

کلا بچه های کلاسمون خیلی صمیمی و مهربونن، باهاشون خوش می گذره لبخند.

--

زنگ دوم دیروز یه قسمتی از بحث مربوط به این بود که موقع انتخاب همسر چه ویژگی هایی براتون مهمه؟ یکی از چیزایی که تو کتاب اسم برده بود، مذهب (یا شایدم دین، نمی دونم کدوم ترجمه ی دقیق تریه برای religion) بود. این باعث شد کلا بحث عوض بشه به بحث مذهب و اینکه هر مذهبی چه اعتقادی داره!!

معلم کلاسو به دو قسمت تقسیم کرده بود، هر گروه هفت نفر و باید با هم صحبت می کردیم. تو هفت تای گروه ما، چهار تامون یه طرف میز نشستیم، سه نفر صندلی هاشونو بردن رو به روی ما نشستن (اینم بگم که کلا تو کلاسامون همیشه دور تا دور کلاس می شینیم که همه همدیگه رو ببینن) که راحت تر بحث کنیم.

یکی از این هفت تا یه سیاه پوسته که مال جمهوری دومینیکنه و زبون مادریش اسپانیاییه. سی و هفت سالشه و همسرش بیست و هفت سالشه. دو تا بچه داره و چهار ساله ازدواج کرده.

کلا یه شخصیتی داره که من زیاد نمی پسندم، حرف هیچ کسو قبول نداره. هرچی معلم میگه یا ما بهش می گیم، این باز حرف خودشو می زنه (حالا چند خط پایین تر نمونه هاشو تعریف می کنم براتون!)

دینش از اون دینای سفت و سخت بود، می گفت وقتی ازدواج می کنیم کلا طلاق نداریم تو دینمون! باید تا آخر عمر با طرف زندگی کنیم. هیچ گونه طلاقی تو دینمون تعریف نشده. وقتی ازدواج می کنیم جلوی خدا داریم قول می دیم که تا آخر عمر با این شخص زندگی کنیم، باید به این قولمون پایبند بمونیم!

هر روز هم برای تمام کاراشون مثل خوابیدن و غذا خوردن و یه سری کار دیگه دعا می کنن.

ولی از اون طرف می گفت شیش ساله با همسرم زندگی می کنم، چهار ساله که ازدواج کردیم. البته جالبش این بود که می گفت تو اون دو سال اجازه ی داشتن روابط جنسی رو ندارن. فقط با هم زندگی می کنن.

تمام بچه های گروه به جز من مسیحی بودن. البته از فرقه های مختلف. از دختر روس پرسیدن مذهبشو، گفت مسیحیه و شاخه شو گفت، یه اسم عجیب و غریبی بود ولی خودش نمی دونست کاتولیکه یا ارتدوکس! می گفت وقتی میریم کلیسا باید شال سرمون کنیم.

--

این پسر دومینیکنی تلفظاش اصلا خوب نیست. جالبه با اینکه اسپانیایی هم تو کلاس داریم، اونا مشکلی با تلفظا ندارن ولی این یکی خیلی جاها اشتباه تلفظ می کنه. درست نمی تونه بین m و n تمایز بذاره و این تو زبون آلمانی خیلی مهمه، چون بعضی جاها برای ساختار مفعولی (او را) باید den تلفظ بشه و برای ساختار حرف اضافه ای (به او) dem تلفظ بشه. همیشه سر این چیزا معلم باید هی براش تکرار کنه تا بالاخره درستشو بگه.

بقیه فقط لهجه هاشون کج و کوله است، ولی چون اشتباهاشون برای آلمانی ها تفاوت معنایی ایجاد نمی کنه، معلم گیر نمی ده. فقط برای این پسره و یه دختر چینی خیلی وقت میذاره تا هی تلفظای درستو بگه.

آخر کلاس، همین پسره به دختر ایتالیایی می گفت تو با لهجه ی ایتالیایی صحبت می کنی آلمانیتو.

ایتالیایی ها r هاشونو که حتما شنیدین دیگه، خیلی غلیظ تلفظ می کنن. ولی r آلمانی (آلمانی معیار البته) دقیقا غ عربیه (تو جدول آواشناسی اینا یه آوا هستن).

اما تو آلمانی چون r ای مثل ایتالیایی ندارن، تلفظ کردن به هر دو حالت براشون درسته، چون تفاوت معنایی ایجاد نمی کنه. حتی تمام ترکای اینجا هم r آلمانی رو درست مثل r ترکی خودشون میگن که شبیه همون r ایتالیاییه (البته یه درجه نرم تر چشمک). واسه همین این موضوع کاملا جا افتاده است و هیچ ایرادی نداره گفتن r به هر کدوم از حالت ها.

این پسره گیر داده بود که تو می گی warum (با r ایتالیایی)، ولی باید با r آلمانی بگی! هرچی هم بهش می گفتیم هر دو تا یکین اینا. قبول نمی کرد، می گفت نه تلفظش فرق داره. هرچی هم من بهش می گفتم ببین تو زبون شما شاید این دو تا r تفاوت معنایی ایجاد می کنن، ولی تو آلمانی هر دوش قابل قبوله. می گفت نه، آخه چطور ممکنه؟ اینا دو تا تلفظ متفاوتن!خنثی.

یعنی اگه من اون همه رو برای دیوار توضیح داده بودم قبول کرده بود!!

خلاصه، بعدش همه گفتن خب ما هممون لهجه داریم. مثلا خود تو، تو هم با لهجه ی اسپانیایی صحبت می کنی. میگه واقعا؟ من لهجه دارم؟خنثی اینو که گفت کل گروه منفجر شد از خنده خنده.

--

حالا این وسط اینم فهمیدم که معلممون هم آلمانی نیست. گفت من خودمم لهجه دارم. ازش پرسیدم کجاییه؟ گفت من یونانی ام، از سال 1978 تو آلمان زندگی کردم.

--

همین آقای فوق الذکر (چشمک)، یه هفته بود دهن ما رو صاف کرده بود که ما یه نوشیدنی داریم که خیلی خوشمزه است و از این حرفا. اسمشم هی به اسپانیایی می گفت! گاهی وقتا حتی جمله هایی که معلم میگه رو هم به اسپانیایی میگه، میگه به اسپانیایی میشه این، من نمی دونم به چه درد کلاس می خوره که اینا رو میگه خنثی.

خلاصه، انقد هی از این نوشیدنی تعریف کرد که معلم گفت خب یه بار درست کن، وردار بیار نیشخند. البته گفت که پولشو تقسیم می کنیم و میدیم بهت.

امروز برامون درست کرده بود و آورده بود. مخلوطی از آناناس و شیره ی نارگیل و خامه و شکر و یه سری چیز دیگه بود به گفته ی خودش.

نوشیدنی رو توی یه بطری 2.5 لیتری آورده بود. الکلم جدا آورده بود که هر کس نخواست با الکل بخوره اول براش بریزه، بعد برای بقیه الکل قاطی کنه.

شکر هم نمی دونم به چه علتی از اول نریخته بود و با خودش آورده بود که اونجا شکر بریزه.

معلم رفت برامون لیوان یه بار مصرف گرفت (لیوانا 50 سنت قیمتشه، ولی با قول اینکه دو لیوان هم برای همکاراش ببره، لیوانا رو مجانی گرفته بود چشمک. البته شوخی کردما، فک نکنین رشوه داده بیچاره! کلا برای موردای این طوری که معلم لیوان می خواد و یه بار پیش میاد، لیوان مجانی میدن).

خلاصه، معلم رفتلیوان گرفت آورد. بعد پسره از کیفش شکرو در آورد، دیدیم به جای شکر آرد آورده با خودش خنده. دوباره معلم رفت از بالا شکر بگیره. البته شکر که نداشتن، قند گرفت، آورد.

یه هفت هشت تا قند انداخت تو شیشه و به هم زد و بعد برای اونایی که بدون الکل می خواستن ریخت. پنج نفر بدون الکل خوردن. از بین اینا من و هندیه کلا الکل نمی خوردیم، چینیه به خاطر اینکه بچه ی کوچیک سه ماهه داره و شیر میده الکل نمی خورد. روسه گفت من سر صبح الکل نمی خورم. اون یکی هم گفت الان دوست ندارم با الکل بخورم.

اول برای ما ریخت، بعد برای بقیه الکل قاطی کرد. اولش گفت یه کم الکله، چیز زیادی نیست ها. ولی این پنج نفر گفتن کلا الکل نمی خورن، حتی اگه کم باشه.

شیشه ی الکلی که آورده بود شاید حدود هشت نه سانتی الکل داشت. اول یه طوری گفت یه کم که انگاری می خواد یه کمی از اون الکلو بریزه، ولی بعد تمام الکلو خالی کرد تو باقی مونده ی نوشیدنی نیشخند. همه خندیدن، گفتن این یه کم بود؟!!

من که نوشیدنیشو دوست نداشتم، ولی خب بد هم نبود، به نظرم فقط برای یه بار امتحان کردن خوب بود، ولی خودش که خیلی با به به و چه چه می خورد. به هر حال هر جا آدماش یه ذائقه ای دارن دیگه. بقیه هم کم و بیش تعریف کردن و تشکر کردن، اما هیچ کس اون طوری نبود که خیلی ذوق زده بشه.

--

زنگ دوم امروز راجع به جمعیت کشورا یه کمی بحث شد. همین آقای فوق الذکر (!!) قبول نمی کرد که به هزار میلیون میگیم میلیارد!! معلم جمعیت چینو نوشته، هی می خونه یک میلیارد و فلان، این میگه خب دیگه، هزار میلیون و فلان!!! هی معلم میگه بابا ما میگیم یه میلیارد و خورده ای، نمی گیم هزار میلیون!! هی پسره بحث می کنه! آخرشم قبول نکرد خنثی.

--

تو زنگ تفریح داشتم با دختر روس صحبت می کردم. تا حالا هیچ وقت با یه روس صحبت نکرده بودم. اعتقادات جالبی داشت. می گفت ما تو روسیه الان خیلی تحریم داریم و این خیلی خوبه. باعث میشه خودمون همه چی رو درست کنیم و الان مستقلیم و از این حرفا. می گفت همیشه مامانم اینا میگن قبلا که شوروی بود خیلی خوب بود، الان که تیکه تیکه شده همه چی بدتر شده.

می گفت خیلی بده که ما تو کشورمون خارجی داریم، خارجی ها همه اش به آدم متلک می اندازن تو خیابون، من اصلا دوست ندارم تنهایی برم بیرون، همیشه با دوست پسرم میرم، اگه تنها برم خیلی اذیت میشم. این خارجی ها تو کشور خودشون یه عالمه زن داشتن (منظورش همسر نبودا، زن به معنی یه جنسیت) ولی اومدن تو روسیه ماها رو می خوان!

بهش گفتم خب مگه پلیس ندارین؟ گفت چرا، ولی به پلیسا رشوه میدن، پلیسا هم بهشون گیر نمیدن.

البته می گفت مسکو این طوریه و سن پترزبورگ بهتره، چون خارجی کمتر داره.

خلاصه که در اولین برخورد با یه روس که خیلی حس خوبی نسبت به روس ها پیدا نکردم. امیدوارم بعدا با روس های دیگه ای آشنا بشم که دیدمو عوض کنن لبخند. البته الانم قصد ندارم این عقیده ها رو تعمیم بدم به همه ی روس ها، ولی خب دوست دارم هرچه زودتر مطمئن بشم که همه این طوری فکر نمی کنن لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٥/۱٧ ] [ ٦:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب