یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

از چند وقت پیش با همسر صحبت کرده بودیم که برای تولد من یه سفر پاریس بریم. اوه اوه چه باکلاس چشمکخنده. داخل پرانتز باید بگم از بین جاهایی که نرفتیم ارزون ترین جایی که می تونیم بریم همین پاریسه!!

بعد که قضیه ی کاپشن اومد اصلا معلوم نشد آخرش کادوی تولد من چی بود؟ نیشخند آخه دیروز بالاخره بلیت پاریسمونو هم رزرو کردیم. دیگه همسر ضرر کرد دیگه، هر دو تا کادو رو خرید چشمک.

اگه خدا بخواد و برج ایفل بطلبه، از 24 آگوست تا 27 آگوست میریم پاریس لبخند.

--

یکی دو روز پیش یکی از دوستامون از ایران اومد (همونی که برای خانومش دعوتنامه فرستادیم). ما رو به عنوان مهمون ویژه دعوت کرد یه رستوران و شامو با هم خوردیم.

اول زنگ زد به همسر گفت با هم بریم بیرون، همسر گفت باشه. عصری گفت من یه کمی خسته ام، باشه فردا بریم، همسر گفت باشه. ما رفته بودیم خرید، ساعتای 9 شب بود، زنگ زد به همسر گفت نه، همین امشب بریم بیرون، همسر باز گفت باشه!

بقیه ی خریدمونو کردیم و برگشتیم خونه. اون جوری که ما برگشتیم خونه مسلما نمی رسیدیم ساعت 10:10 سر قرار باشیم، اگه خیلی زود می رسیدیم 10:25 اینا می رسیدیم. ولی به قول همسر، اونم آدم آن تایمی نبود، مطمئنا همون حدودا می رسید.

هنوز ما به خونه نرسیده بودیم که دوستمون زنگ زد گفت من ساعت 10:30 می رسم! گفتیم باشه، ما هم همون موقع ها می رسیم.

رفتیم تند تند خریدا رو تو خونه گذاشتیم، نماز خوندیم و راه افتادیم. من با دوچرخه رفتم تا ایستگاه قطار که با قطار برم، همسر با دوچرخه رفت. دوچرخه ی منو یه بار بردیم یه نفر درست کنه، طرف همه جاشو درست کرد، هم چی خوب بود، ولی نمی دونم چرا دینامشو جا به جا کرده. از اون موقع دینامش خیلی بدجور به چرخ گیر می کنه، اصلا نمیشه رکاب زد باهاش. در غیر این صورت هم که چراغ ندارم. پلیسم اگه ببینه چراغ نداری جریمه می کنه. اینه که یه خورده ریسکیه با دوچرخه تو شب حرکت کنم.

همسر چراغ داشت، گفت کنار من بیا، ولی خب دیدم قطار همون ساعتا حرکت می کنه، گفتم من با قطار میام، برگشتنی رو با دوچرخه برمی گردم.

من درست ساعت 10:30 رسیدم سر قرار. همسر از قبل اونجا بود. یکی دو دقیقه بعدش هم دوستمون اومد و با هم رفتیم یه رستوران عربی که همون نزدیک بود.

تا ساعتای 12 اونجا بودیم و دوستمون از عروسیش و عروس خانوم کللللی تعریف کرد (مثل اکثر تازه ازدواج کرده ها دیگه چشمک) و عکساشو نشونمون داد (البته عکسای بی حجابشو فقط به من نشون داد). راستش اولین بار بود می دیدم یه آقایی این قدر با اشتیاق تبلتشو میاره و عکسای عروسیشو نشون بقیه میده!

الان که نوشتم به نظرم رسید نکنه از من انتظار داشته خیلی از عروس خانوم تعریف کنم و هی بگم چه عروس خوشگلی، چه لباس نازی، چه آرایش قشنگی! ولی من هیچ کدوم اینا رو نگفتم خنثی. فقط هی گفتم مبارک باشه ان شاءالله! همین! آخه من کلا تو اون فازا نیستم که بخوام اون مدلی نظر بدم!!

ساعت 12 اینا که دیگه مسئولای رستوران داشتن صندلی ها رو روی میزا برمی گردوندن دیگه بلند شدیم اومدیم خنده. گفتیم تا ما رو هم جمع نکردن، خودمون پا شیم بریم.

تا یه جایی از راهو، تقریبا یه بیست دقیقه ای پیاده روی کردیم با دوستمون. بعدش راهمون جدا شد. اون با اتوبوس رفت، ما هم با دوچرخه رکاب زدیم.

تا رسیدیم خونه و برای خوابیدن آماده شدیم، ساعت نزدیک 1.15 اینا بود. من که سریع خوابم برد، ولی ساعت 4.5 همسرو برای نماز بیدار کردم، میگه من هنوز نخوابیدم تعجب.

بعد از نماز دوباره خوابیدیم، من ساعت 8.5 بیدار شدم. دیدم همسر که مطمئنا هنوز حالا حالاها می خواد بخوابه، در اتاق خوابو بستم، اومد تو آشپزخونه هرچی کار عقب مونده بود انجام دادم!

همه ی قارچا رو خورد کردم، سرخ کردم، فلفل دلمه های رو خورد کردم، مرغی که خریده بودیمو پاک کردم، ظرفا رو شستم، چیزایی که توی فریزر بود در آوردم که مرتب کنم، دیدم یه کمی برفک زده، برفکا رو با نوک چاقو سریع شکستم و جمع کردم و بسته های فریزری رو مرتب گذاشتم تو فریزر. ساعت شد 11.

هنوز تازه کارم تموم شده بود که دیدم همسرم بیدار شد اومد. حالا الان اومدم یه کم استراحت کنم، برم برای راند بعدی که ناهار درست کردنه چشمک.

تازه این وسط یه کمی از تزمو هم دارم می نویسم!! می خوام امروز حتما بازنویسی فصل اولمو تموم کنم. دیگه زیادی داره کش دار میشه!


[ ۱۳٩٤/٥/۱۸ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب