هوا خیلی بهتر شده لبخند، حداقل الان قابل تحمله! فقط ظهراش یه خورده زیادی گرم میشه.

کم کم دارم ذوق سفر می گیرم چشمک. دوستامون که رفته بودن گفتن جاهای دیدنی فرانسه خیلی صف داره، باید یکی دو ساعت مثلا تو صف برج ایفل وایستی. گفتم بیام آنلاین بلیت بخرم، ببینیم چقدر گرون تره، اگه می ارزه که آنلاین بخریم که اونجا تو صف وای نایستیم. سرچ کردم Eiffel tower ticket، اولین گزینه ای که گوگل بهم داد این بود: Eiffel tower ticket sold out تعجب. اول فک کردم اشتباهی چیزی شده، وگرنه خب برا چی این گزینه رو پیشنهاد میده؟ شاید هنوز تموم نشده باشه! رفتم چک کردم دیدم به سلامتی تموم شده همه ی بلیتاش!

دستشون درد نکنه این قدر گوگلو هوشمند کردن. فقط من سوالم اینه که گوگل از کجا می دونست که من برای چه تاریخی می خوام؟ خب شاید من برای زمستون خواستم و هنوز بلیت داشتن سوال. یعنی رفته جی میلمو خونده، تاریخ رفت و برگشت پاریسمونو در آورده، بر اون اساس این جوابو داده؟ آدم گاهی وقتا از این پیشرفتای بشری می ترسه. آدم اصلا حریم شخصی نداره دیگه!!

--

به خودم قول دادم تا این آخر هفته فصل اول تزمو تموم کنم. فک کنم شصت بار باید این کارو بکنم. استاد هی کامنت میذاره، من هی باید دوباره فصلو بنویسم!

اگه خدا بخواد فردا دیگه میرم سراغ فصل دوم. حالا قرار بود تا سه شنبه دو فصل اولو بدم به استاد نیشخند. ولی خب چیکار کنم، نشد دیگه. البته درست کردن فصل دوم به مراتب از فصل اول راحت تره. فصل اول چون مقدمه است، همه شو خود آدم باید بنویسه و بگه می خواد چیکار کنه و تز چی هست و نوآوریش چیه و از این حرفا (هرچند که فک کنم تو فصل اول من بیشتر از 50 تا مرجع دارم!!) ولی فصل دوم معرفی یه سری اصطلاحات و این جور چیزاست که درست کردنش خیلی راحته.

اون زمان که استاد فصل دو رو برام کامنت گذاشته بود، احساس کردم خیلی بد نوشتم و استاد خیلی طفلکی شده که این همه برام کامنت گذاشته، یه ایمیل بلند بالا هم برام نوشته بود در مورد اون فصل. ولی الان که نگاه می کنم به نظرم بدتر از فصل اول نمیاد.

ولی خب دیگه، به هر حال باید بشینم درستش کنم.

--

دیشب واسه اولین بار تو عمرم پیده درست کردم، البته پیده با مخلفات اختراعی چشمک. ولی خب خوب شد. همسر از بیرون اومده بود، نگاه به پیده کرده، میگه اینو که من تنهایی می خورم (یه دونه بزرگ درست کرده بودم که کل کف سینی فرو بگیره). گفتم الان چشات گشنه اس. وقتی دو تایی همونو خوردیم، در حال ترکیدن بودیم!

کلا تجربه ی خوبی بود، به شما هم توصیه می کنم پیده درست کنین، چیزا راحتیه. مخصوصا اگه مثل ما تو خونه نون ندارین چشمک.

--

نمی دونم چرا با اینکه تقریبا همه چی رو همیشه با هم می خریم، هیچ وقت همه چیز با هم تموم نمیشن! الان همه چی داریم، به جز گوشت چرخ کرده و نون. واسه همین امروز مجبوریم بریم خرید!!

--

دیروز با برادر کوچیک تر صحبت می کردم، چیز جالبی یاد گرفتم. بر خلاف شرکت های بزرگ معمولی، مثل بوش و بی ام و و آی بی ام و این حرفا، شرکت اپل همه چیش سرّیه. یعنی شما وقتی تو اون شرکت استخدام می شین، مثلا به عنوان برنامه نویس، به شما هی تیکه تیکه های کوچیک برنامه نویسی میدن، مثلا میگن یه کد بنویس که دو تا ورودی بگیره، فلان کارو باهاشون بکنه، نتیجه شو به عنوان خروجی بده به ما. بنابراین شما هرگز مطلع نیستی که کدی که نوشتی کجا استفاده میشه؟ هدفش چیه؟ اصلا برنامه ی اصلی چیه؟ این کدها قراره کنار هم قرار بگیرن که در نهایت چیکار کنن؟

به این ترتیب شما به عنوان برنامه نویس، بعد از مدتی اعصابت به هم می ریزه نیشخند.

--

استادم وقتی تو دانشگاه خودمون بود، سه تا دانشجوی دکترا داشت. دانشجوی آلمانیش که احتمالا تا الان دفاع کرده. من که دارم سلانه سلانه تلاش می کنم تمومش کنم و یه دانشجوی روس داشت که دیروز فهمیدم کلا دکترا رو ول کرده، الان داره به عنوان برنامه نویس تو یه شرکت کار می کنه!

جالبش اینه که همون اول هم ول نکرد، تا سال 2014 همچنان دانشجو بوده. از آپریل 2015 داره کار می کنه! این دختره ارشدشو اینجا گرفته بود، یه مقداری هم ظاهرا کار کرده بود، یه کارآموزی خوب هم رفت، می تونست کار پیدا کنه. اگه اون سه سالو کار کرده بود، الان خیلی شرایط بهتری داشت. سه سال سابقه کار بیشتر با استرس کمتر.

و نکته ی جالب ترش برام اینه که تو هیچ دوره ای از تحصیلش رشته اش کامپیوتر نبوده، اینکه چطور به عنوان برنامه نویس استخدام شده برای من واقعا جای سواله!