یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این روزا دیگه روزای آخر کلاسه. بچه ها یه خط در میون میان. کلا سر کلاس شیش نفر بودیم امروز (کل کلاس 14 نفره).

درس آخر هم مثل اینکه چیز خاصی نداره، معلم خیلی بهش گیر نمیده. بیشتر باهامون صحبت می کنه، یه سری برگه بهمون میده حل کنیم. خیلی رو کتاب تاکید نمی کنه. فقط سعی می کنه قسمت های reading رو حتما سر کلاس انجام بدیم که یه سری اصطلاحا و کلمه هاشو برامون معنی کنه.

بعد از زنگ تفریح، کل ساعت به حرف های دختر روس و پسر دومینیکنی اختصاص پیدا کرد!!

امروز هیچ اسپانیایی ای سر کلاس نداشتیم، کلی طول می کشید تا حرفای این پسر دومینیکنی رو بفهمیم!

داشت راجع به این صحبت می کرد که می خواد برگرده اسپانیا، پیش خانواده اش. ولی گفت "به زودی" برمی گرده آلمان. معلم می گه مثلا کی؟ اکتبر اینا. میگه نه مثلا ژانویه اینا. نمی دونستیم سال بعد هم میشه "به زودی" باشه خنثی.

تو توضیحاش گفت که با هواپیما میان، خانواده اشو هم میاره. گفتیم خب اسباب و اثاثیه ی خونه رو می خوای چیکار کنی؟ میگه با ماشین میارم. میگیم خب پس با ماشین میای نه با هواپیما. میگه نه با هواپیما میام خنثی.

کلا هم این وسط معلم همه اش پانتومیم بازی می کرد تا طرف بفهمه چی میگه نیشخند، حتی برای کلمه های ساده ای مثل رانندگی کردن! فک کنم نصف خنده های سر کلاسمون هم به خاطر همین پانتومیمایی باشه که معلممون مجبوره بازی کنه!

خلاصه، بعد از هزار بار سوالو به شیوه های مختلف توضیح دادن، معلوم شد که منظورش اینه که اول خانواده شو میاره اینجا، خودشم باهاشون میاد. بعد برمی گرده اسپانیا، با ماشین میاد! ماشینش 7 نفره است و به اندازه ی وسایل خونه شون جا داره! البته مشخصا با همچین ماشینی دیگه نمیشه مبل و این چیزا رو آورد! نهایتا چهار تیکه ظرف و تلویزیونو بتونه بیاره.

معلم ازش پرسید خب اینجا می خوای چیکار کنی؟ کار پیدا کردی؟

گفت یه دوست خیلی خوب داریم اینجا که گفته اولش بیاین پیش من یه ماه اولو تا بتونین کم کم جا بیفتین. برای خانومم هم که آرایشگره کار پیدا کرده، برای منم کار پیدا کرده. همه گفتن عجب دوست خوبی.

گفت یه انجیل هم بهم داده که 70 80 یورو قیمتشه.

اینو که گفت، معلممون گفت می شناسی این دوستتونو؟ مطمئنی یه آدم افراطی نیست و قصدش شست و شوی مغزی کردن شما نیست؟ آخه این خیلی عجیبه که یه نفر بگه یه خانواده ی چهار نفری بیان خونه ی من تا وقتی خونه پیدا نکردین پیش من بمونین، برای اعضای خانواده هم کار پیدا کنه!

پسره (نمی دونم چون رو به روش بودم، یا به صورت منظور دار) به من نگاه کرد، گفت مگه مسیحی افراطی هم داریم؟!!

معلم هم گفت بله، تو همه ی ادیان افراطی داریم. به هر حال حواست باشه که طرف آیا در مقابل کاری که میکنه انتظار خاصی ازت داره یا نه.

خلاصه، گفت نه، بهش مطمئنیم.

بعد یه کمی معلم راجع به کاری که قراره بکنه پرسید. هرچی می گفت نمی فهمید. خودش میگه حرفای تو رو بهتر می فهمم. من هی سعی می کردم به زبون ساده تر (البته همچین سعی هم نمی کردم، پیچیده تر از اون نمی تونستم حرف بزنم اصلا نیشخندچشمک) براش توضیح بدم سوالو.

گفتم خب الان قراردادتو امضا کردی؟ میدونی کجا قراره کار کنی؟ گفت نه هنوز، ولی دوستم برامون کار پیدا می کنه.

معلم که بیشتر سوال کرد معلوم شد دوستش گفته براش یه کاری تو پست پیدا می کنه. حالا کاره چیه؟ بردن نامه ها به خونه ها (همون کار پست چی خودمون). این کار تو آلمان یه کار دانشجویی حساب میشه که براش ساعتی پول میدن، مثلا ساعتی 8 یورو. بعد هر روز هم که آدمو تمام وقت نمی خوان. مثلا روزی سه ساعت میری کار می کنی.

می گفت یه کار دیگه هم بهم گفته می تونی انجام بدی، برم تو مدرسه کار کنم. معلم گفت خب چه کاری؟ برای موسیقی؟ (آخه یه سری ابزارآلات موسیقی بلده و آموزش هم میده). میگه نه، برای کارهای خدماتی! طرف بهم گفته ساعتی 11 یورو میدن. معلم هم روشنش کرد که ولی این کارا فقط روزی چند ساعته. مثلا مدرسه میگه بیا اینجا رو تمیز کن ساعتی 11 یورو، ولی فقط روزی دو سه ساعت میگه بیا.

کلا اینا رو که گفت اصلا جو کلاس یه جوری عوض شد. همه تا اون موقع داشتن می خندیدن، ولی اونجا تازه فهمیدن با چه فاجعه ای رو به رو ان؛ یه بنده خدایی که انقد ساده لوحه که می خواد دو تا بچه و خانومشو بیاره آلمان و به امید کارهای خدماتی برای خودش یه زندگی درست کنه، اونم کارهایی که به طور نرمال میشه ازشون ماهی 400 500 یورو درآورد.

من تا همین امروز فکر می کردم فقط تصور بعضی از ما ایرانی ها و یه سری دیگه شبیه خودمون (که از کشورای خیلی دور میان) خیلی آرمان گرایانه و بهشت گونه است نسبت به آلمان. ولی امروز فهمیدم، مردم از یکی دو تا کشور اون ور تر، از اسپانیا، هم که می خوان بیان، همین تصورو دارن.

به هر حال، معلممون تمام تلاششو کرد که قانعش کنه اول یه کار درست و درمون پیدا کنه، بعد با اطمینان زن و بچه شو بیاره. ولی معلوم نیست چقدر به عمل این پسر دومینیکنی گوش بده به حرف معلم.

حتی منی که فقط 4 سال فقط تو آلمان زندگی کردم هم می تونم فاجعه ی یه زندگی اون مدلی رو تصور کنم، چه برسه به معلممون که سال هاست اینجاست! بیچاره خیلی تلاش کرد پسره رو قانع کنه که این طوری نمی تونه لزوما زندگی بهتری داشته باشه، ولی مطمئن نیستم طرف قانع شده باشه.


[ ۱۳٩٤/٥/٢٩ ] [ ٦:٥٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب