دیشب با اووو داشتم با یکی از دوستامون حرف می زدم که الان دیگه رفته ایران. گفتم چه خبر؟ گفت استاد دکترای آلمانم داره میاد ایران.( قبلا به دوستم گفته بوده که دوست داره بره ایران و قصد داره بره).

میگم کی؟ میگه امشب! ساعت 5 می رسه (یعنی پنج صبح امروز رسیده!). گفتم خب کجا میره ایران؟ میگه هیچی ، یکی دو روز پیش براش نوشتم چه خبر؟ کجا هستی؟ ایران بیای کجا می خوای بری؟ گفت آدرس خونه تو بده میام اونجا خنده. حالا بیچاره الان به مدت حدود ده روز مهمون خارجی داره!

میگم خب کجاها می خوای ببریش؟ میگه کلاسامو یه کمی کمتر کردم که ببرم بگردونمش، ولی خب بازم نمی تونم که همه ی کلاسامو کنسل کنم.می برمش اصفهان اینا احتمالا. ولی خودش گفته می خوام برم Mullah Stadt (شهر ملاها، منظورش همون قمه نیشخند).

خلاصه که اینم یکی از جاذبه های گردشگری خارجی هاست دیگه، دست کم نگیرینش چشمک.

حالا جالبه انقد هم بنده خدا رو ترسوندن که نگو! دوستم میگه گفته بهم گفتن اگه لباس آستین کوتاه بپوشی دستگیرت می کنن تعجب!

حالا دوست ما هم بهش گفته نه بابا، اصلا بیا شلوارک بپوش! حالا من نگرانم بیچاره شلوارک بپوشه واقعا بگیرنش نیشخند.

به دوستم میگم نبری با اتوبوس و بی آر تی ببریش آبروریزی بشه برامونا! یه کمی حفظ آبرو کن، جاهای شلوغ نبرش. میگه نه بابا، اتفاقا می خوام ببرم بی آر تی و مترو سوارش کنم ببینه ما چیا داریم لبخند. دعا کنین از تو مترو و بی آر تی جون سالم به در ببره!

این دوستمون آلمانی درس میده تو ایران. میگه استادم گفته یه روز میام ببینم تو کلاست چیا میگی؟ چیکار می کنی؟ این دوست ما هم کلا اهل کل کل کردن و بحث کردنه. میگه بهش گفتم آماده شون میکنم واسه ارتش جندالله خنده.

حالا الان من مشتاقانه منتظرم سفر این استاده تموم بشه، از دوستمون بپرسم ببینم چطور گذشته بهش!

--

این استاده زن و بچه داره، ولی فک می کنم تنها رفته ایران. احتمالا اول گفته تنها برم، اگه امن بود، بعدا دست زن و بچه رو بگیرم ببرم چشمک.