یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اصولا سفرای ما ایرانی ها از چند روز قبل از سفر شروع میشه چشمک.

این دفعه برخلاف همیشه که هتل رزرو می کردیم، گفتیم از airbnb که این همه آدمای مختلف استفاده و تعریف می کنن استفاده کنیم. یه آپارتمان رزرو کردیم با قیمت خیلی مناسب تو یه محله ی آروم (البته الان فهمیدیم آرومه!) و نزدیک به مترو.

برای بلیت داخل شهر هم حساب کردیم که یه بلیت سه روزه بخریم که بتونیم به صورت نامحدود سوار قطار و اتوبوس بشیم. روز آخرو هر جا خواستیم بریم، بلیت تک سفره بخریم.

بلیت های پاریس هم ناحیه بندی داره. یعنی قیمت بلیتی که بشه باهاش ناحیه ی یک تا سه رو رفت یه قیمته، بلیتی که بشه باهاش ناحیه ی یک تا پنجو رفت یه قیمته. همه ی چیزای دیدنی پاریس تو همون ناحیه ی یک و دو و سه جا میشن. ما هم خونه رو طوری گرفتیم که تو همین ناحیه قرار بگیره و بلیتمون ارزون تر باشه.

خلاصه، این که از خونه!

اما وقتی آدم هتل نمی گیره، طبیعتا صبحانه هم نگرفته دیگه! اینه که باید با خودمون یه چیزی می بردیم. تجربه ثابت کرده بردن چیزای ساده ای مثل صبحانه به مراتب راحت تر از گشتن دنبال سوپرمارکتی و توی سوپرمارکتی گشتن دنبال چیزیه که با ذائقه ی ما جور در بیاد! (یه بار یه جا یه پنیر خریدیم که به ظاهر خیلی خوشمزه بود، بعد که خوردیم نفهمیدیم اصلا این پنیر بود؟ خامه بود؟ کره بود؟ لایه ای بود پنیرش، ولی یه چیز چرب و بدمزه ای بود که بعدش هی آب می خوردیم مزه ی دهنمون به بی مزگی تبدیل بشه!). بنابراین تصمیم گرفتیم یه کمی پنیر و خیار و گوجه بخریم و ببریم. اونجا هم که آپارتمان یخچال داره دیگه.

دوستامون که رفته بدون ایران (همین یه هفته پیش) کلید خونه شونو دادن به ما که بریم به گلدونشون آب بدیم و نامه های همسایه شونو از صندوق پسیتش برداریم! آخه همسایه شونم رفته مسافرت، کلید صندوق پستیشو داده به اینا که نامه هاشو بردارن. اینا هم که یه مسافرت یهویی رفتن ایران، کلید خودشون و اون بنده خدا رو دادن به ما!

درست روز مسافرت ما، این دوستامون از ایران برمی گشتن. ما هم گفتیم بیان کلیداشونو زود از ما بگیرن که دست ما نمونه.

ساعتای 5.5 اینا اومدن خونه مون. یه سری از کارامونو کرده بودی، یه سری ها هنوز مونده بود. قرار بود کیک درست کنم برای توی راه که هنوز درست نکرده بودم وقتی دوستامون اومدن. بچه ها تا ساعت 7 اینا خونه مون بودن. طفلکی ها ازمون پرسیدن کاراتونو انجام دادین؟ چمدوناتونو بستین؟ ما هم گفتیم آره. حالا کلی کار مونده بود نیشخند.

اونا هم خیلی زیاد ننشستن، ولی خب ما به همون اندازه ی یک و نیم ساعت از برنامه مون عقب افتادیم، البته به جاش از مصاحبت با دوستامون لذت بردیم چشمک.

اونا که رفتن رو دور تند باید کارامونو می کردیم. ولی مگه پیش می رفت؟ چند وقتیه همسر میگه دیگه کیکی که توی سینی باشه دوست نداره. دوست داره کیک قطرش زیاد باشه. مدل کیکا هم باید عوض بشه، اون قبلی ها تکراری شده براش. چند روز پیش یه کیک دورنگ درست کردم از روی یه دستوری که تو اینترنت دیدم (البته دو تا دستور بود هر کدومش یه رنگ بود، من خودم قاطیشون کردم!!)، خیلی عالی شد. اون روز هم اومدم همونو درست کنم. ولی مگه درست میشد؟ هی کاکائو می ریختم، عینهو گل میشد خمیر. باز آب می ریختم، شل میشد! باز آرد می ریختم، کم شیرینی میشد، شکر می ریختم، شیرین میشد!! خلاصه، عینهو غذا که هی آدم تست میکنه و درست میکنه، هی امتحان می کردم و یه چیزی اضافه می کردم!!! فک کنم دو برابر همیشه طول کشید!

بقیه ی کارا هم بالتبع افتاد گردن همسر دیگه! همسر همه ی لباسا رو جمع کرد، خوردنی ها رو آماده کرد، گذاشت تو نایلون، سوار چمدون کرد، من همچنان درگیر کیک بودم نیشخند.

بالاخره همه چی آماده و مهیا شد برای رفتن. باید با قطار می رفتیم یه شهر دیگه که با اتوبوس بریم. خوبی اتوبوس این بود که صبح زود، ساعتای 7 می رسیدیم و هیچ وقتی ازمون هدر نمی رفت.

این قد فس فس کردیم که یه قطارو از دست دادیم و با آخرین قطار ممکن خودمونو رسوندیم شهر بغلی! یعنی اگه این قطارو از دست داده بودیم باید تاکسی می گرفتیم تا شهر بغلی یا کلا با قطار می رفتیم تا پاریس نیشخند.

البته من اصلا استرس نداشتم، خدا رو شکر تو آلمان تو شرایط عادی قطارا سر وقت میان.

سر وقت رسیدیم به شهر مذکور و منتظر شدیم تا اتوبوس بیاد ما رو سوار کنه. اتوبوس اومد، مسئولش به سه زبون آلمانی و انگلیسی و فرانسوی هی داد می زد پاریس، پاریس. یه نفر اومده بود میگفت فرانفورت می ری؟ خنثی بهش گفت نه، من پاریس می رم. بعد بارهای همه رو گذاشت تو صندوق بغل و اومد که مسافرا رو سوار کنه. همه چمدوناشونو گذاشتن و اومدن سوار شن. گفت همه از در عقب سوار بشن، خودش هم رفت بالا، جلوی در عقب وایستاد، تک تک بلیت هر کسو می گرفت، چک می کرد، سوار میکرد. ما سوار شدیم. بعد دیدیم باز همون آقایی که بیرون پرسیده بود فرانکفورت میری، دوباره اومده سوار شده، بلیتشو نشون میده به آقاهه میگه فرانکفورت میری؟خنثی

خلاصه، ما به مقصد پاریس سوار شدیم و راه افتادیم لبخند. تا رسیدیم من چیزی یادم نیست، چون همه شو خواب بودم! وسطای راه اگه اتفاقی افتاده باید از همسر بپرسم نیشخند.

صبح زودتر از چیزی که قرار بود برسیم، حدود ساعت 6:20 رسیدیم پاریس. دو تا چمدون کوچیک داشتیم. چمدونامونو گرفتیم و به سمت مقصدی نامعلوم راه افتادیم! آخه ساعت ورودمون به آپارتمان 2 بود و صاحبخونه هم گفت که زودتر نمی تونه خونه رو تحویل بده! باید یه گشتی تو شهر می زدیم.

اولین نکته ای که تو پاریس توجهمونو جلب کرد این بود که تو سرویس بهداشتی ترمینال، تو هر دستشویی یه بطری بود! (بعضی جاها که مسلمون زیاده و مسلموناش از آب استفاده می کنن، از این مدل خدمات وجود داره، تو آلمان من تا حالا ندیدم).

اولین کاری که باید میکردیم این بود که باید بلیت می خریدیم. دو تا دستگاه بود که یکیش انگاری خراب بود، همه رفته بودن تو صف یکیش. یه صف دراز و طویلی بود از ملت خارجی که نصفشون فک کنم بلد نبودن بلیت بخرن. هر پنج دقیقه صفش یه نفر می رفت جلو!! پنجاه نفری هم بودن ملت تو صف!

گیت های ایستگاه های متروی پاریس (و شاید کل شهرهای فرانسه، نمی دونم) از نظر بلیت زدن مثل ایرانن. یعنی باید بلیتتونو تو دستگاه بزنین تا گیت براتون باز بشه.

ولی مشخص بود که عده ی زیادی به صورت غیرقانونی رد می شدن، واسه همین سیستما رو پیچیده کرده بود. عرض گیت ها رو سعی کرده بودن خیلی تنگ بگیرن که بیشتر از یه نفر رد نشه (که این موضوع واسه کسایی که چمدون داشتن، کارو میشکل میکرد، اما اینم مشکل اصلی نبود، مشکل اصلی این بود که: ). بعد از اینکه از گیت رد میشدی، یه حفاظ آهنی بود که اونم باید هل می دادی، تا گیت تموم بشه! واقعا ما که چمدون داشتیم خیلی اذیت می شدیم بعضی جاهاش. یعنی کلا همه کار کرده بودن که بیشتر از یه نفر رد نشه. جالبی کار اینجا بود که تو همون مدتی که ما تو صف بودیم، دو سه نفر بدون بلیت رد شدن خنثی.

اینجاست که آدم به این نتیجه می رسه که تا فرهنگ سازی نشه، هرچی هم سیستمو پیچیده تر کنین، هیچ وقت نمی تونین از سیستم ذهن یه آدم جلو بزنین!

البته اینم بگم که بعضی از گیت های مترو، یه قسمت مخصوص چمدون داشت که میشد چمدونو بذاری اونجا، هل بدی، خودت هم از گیت بری، ولی همه جا این سیستمو نداشت (حداقل من بعضی جاها ندیدم)، جاهایی هم که داشت، فقط یکی دو تا گیت این طوری بود و مجبور بودی منتظر بشی همون گیتا خالی بشن.

تو مدتی که تو صف بودیم، به شک افتادیم که آیا اصلا میشه بلیت سه روزه رو از دستگاه خرید یا نه. همسر گفت ببین اونجا نوشته اطلاعات، برو ببین می تونی بپرسی، من تو صف می مونم. تقریبا دیگه داشت نوبتمون میشد که من رفتم بپرسم. هلک هلک رفتم تا رسیدم به اطلاعات. دیدم اونجا یه ورودی دیگه ی همون ایستگاهه با یه اطلاعات/بلیت فروشی که مسئولش اونجا بیکار نشسته، با یه دستگاه خرید بلیت بیکار!!! ما هم این ور بیشتر از یه ساعت بود تو صف وایستاده بودیم!!

از خانومه پرسیدم بلیتای سه روزه رو دستگاه میده. گفت هم دستگاه میده، هم می تونی از من بخری. من چون کیف پولمو نبرده بودم، مجبور شدم برگردم. نفر بعدی نوبت ما بود، واسه همین ما دیگه نرفتیم اون طرف بلیت بخریم.

ولی خیلی برام جالب بود که اگه این اتفاق تو آلمان می افتاد، مطمئنم اون مسئول می اومد می گفت بیاین اون ور بلیت بخرین (قبلا تو صف های بسیااااااار مختلفی تو آلمان دیدم که این اتفاق می افته، به محض اینکه تعداد آدمای یه صف زیاد بشن، مسئولا رو زیاد می کنن). آخه تو همون مدتی که تو صف بودیم، بلیت یه نفر مشکل پیدا کرد، تو دستگاه گیر کرد، این خانومه اومد، دستگاهو باز کرد، بلیت طرفو براش درآورد و اون صف دراز و طویل ما خارجیهای نابلدو دید، ولی چیزی نگفت!

خلاصه، بلیت سه روزه مونو خریدیم و رفتیم که بازدیدمون از پاریسو شروع کنیم.

جاهای دیدنی پاریسو قبلا درآورده بودیم و پرینت گرفته بودیم. ماشاءالله انقد تو صف بودیم که همه ی مسیرا رو درآوردیم که با کدوم خط بریم، کجا پیاده بشیم!!

--

این پست طولانی میشه، بقیه شو تو پست بعدی میگم.

--

یه عالمه کامنت و ایمیل جواب نداده هست، لطفا صبور باشین. سر فرصت جواب میدم. سرعت اینترنتمون خیلی پایینه.


[ ۱۳٩٤/٦/٥ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب