یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اول بگم که من خودم نمی تونو وبلاگمو ببینم! برا من وبلاگای پرشین بلاگو باز نمی کنه! واسه همین بود که امروز چیزی ننوشتم. فک کردم برای شما هم نمیاره. ولی خب الان فهمیدم که برای شماها میاره!

--

تا اونجا که تو صف بودیمو تعریف کردم براتون دیگه!

چون وقتی ما تو صف بودیم ساعتای 7 اینا بود، مجبور بودیم اولین جایی که انتخاب می کردیم، یه جای بدون ساعت کاری باشه. یعنی مثلا موزه و این جور چیزا نباشه.

بنابراین تصمیم گرفتیم بریم کلیسای نوتردام. با دو تا چمدون کوچیک که یکیشو همسر می کشید، یکیشو من، به علاوه ی کوله پشتی که دست همسر بود و کیف دستی من که دست خودم بود، راه افتادیم رفتیم کلیسای نوتردام.

البته بعد از اینکه از قطار پیاده شدیم، راهو اشتباهی رفتیم و یه عالمه دور شدیم، رسیدیم به یه جای دیدنی دیگه! چون نمی دونستیم چیه و اسمشو هم که نگاه کردیم تو لیستمون نبود، عکسشو نگرفتیم نیشخند. البته دلیل اصلی ترش این بود که خیلی خیلی خیلی بدجور بارون می اومد. پاچه های شلوار من به اندازه ی حدود بیست سانت کاملا خیس بود. دلم می خواست می شد یه جا بچلونمشون تا آبشون بریزه!

خلاصه، هلک هلک برگشتیم همون ور پل که بودیم و فهمیدیم که کلیسا خیلی نزدیک تر از اون چیزی بوده به ایستگاه مترو که ما فک می کردیم.

اومدیم با چمدون بریم تو کلیسا، از آقایی که جلوش بود و داشت تمیز می کرد پرسیدیم اشکالی نداره با این بیایم تو؟ اشاره کرد که نه، بیاین. اومدیم بریم تو، آقایی که تو بود گفت با چمدون نمیشه. دیگه همسر بیرون موند، من رفتم تو یه دوری زدم، برگشتم وایستادم پیش چمدونا، همسر رفت تو و عکسا رو هم گرفت.

بیرون کلیسا هم وایستادیم یه کمی با کلیسا عکس گرفتیم و بعد راه افتادیم به سمت شانزه لیزه! فک کنین ساعت 9 صبح آدم بره شانزه لیزه!!

برخلاف انتظارم که فک میکردم خیلی مارکای خفنی توی شانزه لیزه باشن، این طور نبود. البته یه سری مارک خیلی خیلی خفن مثل لوئیز وویتون توش بودن (این مارکی که گفتم مثلا کیفاش دونه ای ده هزار یوروئه)، ولی اچ اند ام هم توش بود، حتی مک دونالد هم داشت خنثی.

خلاصه، یه دوری زدیم تو شانزه لیزه تا رسیدیم به طاق پیروزی. اونجا هم یه سلامی عرض کردیم خدمت طاق و برگشتیم. هنوز یه عالمه وقت داشتیم تا ساعت 2! این بود که گفتیم بریم یه سری هم به پانتئون زدیم. فک می کنم تو تمام اماکن دیدنی ای که رفتیم، ما تنها کسایی بودیم که داشتیم با خودمون چمدون هم می کشیدیم نیشخند.

بعد از پانتئون دیگه کم کم ظهر شده بود و می تونستیم راه بیفتیم به سمت خونه ای که گرفته بودیم. ساعت دو و پنج دقیقه اینا رسیدیم خونه. صاحب خونه رو اصلا ندیدیم، یعنی قرار هم نبود ببینیم. برای باز کردن در اصلی فقط لازم بود کد بزنی که کدو بهمون داده بود. برای در واحد کلید لازم داشتیم که اونم گذاشته بود توی یه جعبه ی کوچیک که روی دیوار تعبیه شده بود. فک می کنم هدف جعبه هه اصلا همین بود. رمزشو میزدی، دو تا شاسی دو طرفشو فشار می دادی، درش باز میشد. کلید اون تو بود، ورداشتیم و درو باز کردیم.

خونه اصلا اون چیزی که فکر می کردیم نبود. دفعه ی بعد دوباره همون هتل خودمونو می گیریم. خود طرف که گفته بود خونه ام خیلی تمیزه! حتی من review های مردمو هم راجع بهش خوندم همه گفته بودن خیلی تمیز بود و این حرفا. ولی مثل اینکه با معیارهای اروپایی به این میگن تمیز! از نظر ما واقعا کثیف بود. آخه اینا با کفش رو زمین راه میرن، واسه همین اینکه گرد و خاک کف اتاق باشه اصلا براشون مهم نیست.

ولی همه ی اینا به کنار، پتو و بالش و تشک داغوووووون کثیف بودن! به قول همسر "جرثومه ی فساد" خنده.

وقتی رسیدیم، اینترنتمونو سریع وصل کردیم با پسوردی که داده بود، با همون گوشی، هنوز لپ تاپو درنیاورده، پرسیدیم میشه به ما یه پتوی تمیز بدین؟! طرف خیلی سریع جواب داد، گفت ملحفه و روبالشی و روتشکی تمیز توی کمد هست، بردارین. اونا رو که کشیدیم روی بالش و تشک و پتو، یه کمی بهتر شد. ولی وقتی آدم چیزی رو کثیفشو دیده باشه، هرچی هم روش روکش بکشه، دیگه نظرش عوض نمیشه.

تازه تشک هم در واقع روی تخت نبود، یه مبل بود که باز میشد و میشد ازش به عنوان تخت استفاده کرد.

خلاصه که خیلی خورد تو ذوقمون این خونه ای که گرفته بودیم.

به عنوان ناهار یه چیزی خوردیم و بعد از اینکه خستگیمون در رفت دوباره راه افتادیم بریم گردش.

از اونجایی که از برنامه مون جلو بودیم، تصمیم گرفتیم بریم برج ایفلو ببینیم. از برنامه جلو بودیم چون همه چی رو بیشتر از حد لازم براش زمان در نظر گرفته بودیم. آخه ما که فاصله ی جاهای دیدنی رو تا هم دونه دونه چک نکرده بودیم، بعضی ها خیلی به هم نزدیک بودن. حتی شانزه لیزه هم که من فکر می کردم چیز قابل تاملی باشه، اصلا چیز خاصی نداشت و کلا تو ده دقیقه کلش پیموده شد نیشخند.

البته همسر بعدا یه بار شب رفت از شانزه لیزه عکس بگیره، ولی من اصلا حسشو نداشتم که برم، اصلا جذبم نکرد شانزه لیزه، نمی دونم چرا.

چقد هی حرف تو حرف شد! داشتم می گفتم عصری رفتیم برج ایفلو ببینیم. برج ایفل دو مدل بلیت داره، 9.5 یورویی که تا طبقه ی دوم میره و 15 یورویی که تا نوک برج میره. دوستامون بهمون گفته بودن صفش خیلی طولانیه و حساب یه ساعت تو صف بودنو برای برج ایفل و موزه ی لوور بکنین.

ما تقریبا ساعتا 5:40 رسیدیم پایین برج ایفل و رفتیم تو صف. هوا شدیدا بارونی بود. ولی خدا رو شکر این دفعه حداقل با خودمون چمدون نداشتیم! از اونجایی که هوا بد بود، تعداد زیادی تو صف نبودن، شاید حدود ده دقیقه تو صف بودیم. بلیت نوک ایفلو هم زده بودن که نمی فروشن، علتشو نمی دونم. البته ما هم قصد نداشتیم بلیت نوک برجو بخریم. آخه دوستامون گفتن نمای شهرو از همون طبقه ی دومش دارین، فقط از طبقه ی بالاتر همه چی کوچیک تره که شاید برای عکس گرفتن خیلی مناسب نباشه. ما هم به همون طبقه ی دو بسنده کردیم.

اون بالا، در عین ناباوری، تو این عصر سلفی گرفتن، یه آقای هندی بهمون گفت می خواین ازتون عکس بگیرم؟ ما هم از خدا خواسته دوربینو بهش دادیم و یه عکس دو نفری آدم وار گرفتیم!

بقیه ی عکسا رو هم که یا از همدیگه گرفتیم یا سلفی! یکی دو تا هم همسر نشست و سعی کرد از پایین، یه تصویر کامل از همونجایی که بودیم تا نوک برج بگیره. ولی اون بالا ابرا حرکت می کردن، آدم یه جوری حس می کرد کل برج داره حرکت می کنه، یه جوری ترسناک می شد! آدم سرش گیج می رفت.

به هر حال عکس مکسامونو گرفتیم و برگشتیم پایین. تقریبا 6:40 بود که پایین بودیم. یعنی تو یه ساعت تو صف وایستاده بودیم، بالا رفته بودیم، عکسامونو گرفته بودیم و برگشته بودیم.

از اونجا برگشتیم خونه تا تجدید قوا کنیم برای فرداش که قرار بود کل روزو بریم موزه ی لوور و اورسای.

--

عکسا رو توی یه پست جدا، بعد از تموم شدن متن سفرنامه میذارم.

[ ۱۳٩٤/٦/٧ ] [ ٧:٢٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب