سه شنبه صبح اول وقت بلند شدیم صبحونه خوردیم که زود از خونه بزنیم بیرون که مجبور نشیم زیاد تو صف وایستیم. آخه هم دوستامون گفته بودن، هم تو اینترنت خونده بودیم که صف موزه ی لوور هم خیلی طویله و باید یه ساعتی رو براش حساب کنی.

وقتی رفتیم هیچچچچ کس نبود، خوشحال و خندان رفتیم بریم تو، بهمون گفتن کلا سه شنبه ها تعطیله موزه خنثی. دیگه گفتیم بریم موزه ی اورسای. یه کمی وایستادیم یه اتوبوس اومدم ما رو برد، ولی در کل پیاده هم اگه می رفتیم راهی نبود.

موزه ی اورسای هم صفی نداشت، مستقیم رفتیم بلیت خریدیم و رفتیم تو. من بعد از این مسافرت دیگه مطمئن شدم ما آدم موزه برو نیستیم. با اینکه حدود دو سه ساعت توش گشتیم، من خیلی دوسش نداشتم. قشنگ بود، ولی واسه کسی که اهل هنره. ما که از نقاشی چیزی نمی فهمیم، فقط یه نگاه به نقاشی ها می انداختیم و رد می شدیم. یه جا هم آثار ون گوک بود، از جمله یکی از پرتره های خودش که قبلا عکسشو خیلی دیده بودم. یاد اون دوستمون افتادم که عاشق این نقاشی های (از نظر ما) بی معنی بود!

تا از موزه اومدیم بیرون ظهر شده بود. یا جا همون دور و برا ناهار خوردیم و دوباره راه افتادیم.

رفتیم کلیسای سکره‌کر دو مون‌مارتر. خیلی جای قشنگی بود. روی یه تپه بود. از بالای برج ایفل هم خیلی راحت دیده میشد و اتفاقا روز قبلش که بالای برج ایفل بودیم گفتیم اونجا رو حتما بریم، خیلی قشنگ به نظر میاد.

تو مسیرش یه عالمه آدم بودن که یه بازی خاصی می کردن. از اونا که سه تا لیوان میذارن که زیر یکیش یه توپه، بعد لیوانا رو تندتند جا به جا می کنن، میگن حالا بگو توپ زیر کدومشه. ملتو تلکه می کردن ازشون پول می گرفتن! یه جور شرط بندی میکردن. می گفتن 50 یورو بده (البته گاهی که موفق می شدن رو مخ طرف خوب کار کنن صد یورو و اینا هم می گرفتن)، بعد اگه برنده می شد یه 50 یورویی دیگه هم بهش می دادن (یعنی 50 یوروی خودش به علاوه ی 50 یوروی دیگه) اگه درست جواب نمی داد که می باخت دیگه!

یه سری هم دورشون جمع شده بودن که از نظر ما احتمالا از خودشون بودن و فقط واسه بازار گرمی بودن، واسه اینکه هی مثلا شرط ببندن و درست بگن و بقیه ترغیب بشن بیان شرط ببندن و برنده شن!

کلا اون محله محله ی جالبی بود، یه عالمه مغازه بود که سوغاتی می فروختن، بعضی هاشون خیلی ارزون. یه برج ایفل کوچیک خریدیم 3 یورو! این ارزون ترین سوغاتی ایه که موفق شدیم بخریم. همیشه حداقل ده یورو اینا میدادیم واسه یه نمادی از شهری که می رفتیم.

خلاصه، رسیدیم بالای کلیسا و یه عالمه باهاش عکس گرفتیم. اینکه رو تپه بود باعث میشد همه ی عکسا خیلی خوب بیفته، از همون پایینش، روی پله هاش می شد یه عالمه عکس قشنگ گرفت.

یه جا داشتیم سلفی می گرفتیم از خودمون + کلیسا. چون با دوربین سلفی می گرفتیم خودمونو نمی دیدیم. یعنی شانسی باید تنظیم می کردیم محل دوربینو. یه آقایی داشت رد می شد شروع کرد به فرمون دادن و راهنمایی کردن که یه کمی این ور تر بگیرین و خلاصه یه عکس سلفی گرفتیم که نصف همسر توش نبود! به آقاهه گفتیم خودت میشه یه عکس از ما بگیری؟ گفت باشه. یه عکس ازمون گرفت که به جز کله ی من و همسر هیییییچی تو عکس نیست!

همیشه وقتی به یه خارجی گفتیم ازمون عکس بگیر همین طوری شده. من نمی دونم اینا تعریفی از عکس گرفتن با یه بنا یا محل خاص ندارن؟! چرا همیشه از بالای سر آدم عکساشون شروع میشه تا نوک انگشتای پا (البته نهایتا)؟ یعنی فکر نمی کنن ما بغل اون بنا وایستادیم که با اون عکس بگیریم؟ می خوایم اونم تو عکس باشه؟سوال

بعد از اونم گفتیم الان ضایع است این آقاهه اینجاست دوباره خودمون شروع کنیم به سلفی گرفتن، بریم بالا، برگشتنی دوباره عکس بگیریم که اونم دیگه یادمون رفت!

نصف پله ها رو که رفته بودیم بالا یه جا نشستیم که از اون زاویه هم عکس بگیریم. برای عکس دونفره ی از پشتمون هم که همیشه میگیریم زاویه ی خوبی بود. چون پله داشت، راحت می شد دوربینو گذاشت چند پله بالاتر و عکس گرفت. دوربینو گذاشتیم، رومونو برگردوندیم، دستمونم انداخته بودیم گردن هم.

یهو صدای یه آلمانی اومد که به بچه اش گفت مواظب دوربین باش. همون موقع دیگه حدس زدیم که ده ثانیه ی دوربین گذشته باشه و عکسو گرفته باشه. برگشتیم به سمت دوربین. بیچاره ها هاج و واج نگاه می کردن که کی دوربینشو گذاشته رو زمین و رفته!! آخه ما هم تو پوزیشنی نبودیم که کسی فک کنه داریم عکس می گیریم نیشخند. رفتیم دوربینمونو ورداشتیم فهمیدن مال ما بوده نیشخند.

از اونجا رفتیم پارک لوکزامبورگ بود. پارک خاصی نبود، نمی دونم چرا جزء بهترین جاهای دیدنی پاریس اسمش آورده شده بود. یه آلاچیق داشت، رفتیم اونجا که زیر بارون نباشیم. یه کمی کیک در آوردیم بخوریم، یه کمیش ریخت، سریع یه کبوتر اومد نشست خورد. منم یه کمی کیک براش خورد کردم که بخوره، در عرض چند ثانیه حدود بیست سی تا کبوتر اومدن! یه کم دیگه هم براشون خورد کردم و بقیه ی مسئولیتو گذاشتم به گردن دو تا بچه ای که اونجا بودن و اونا هم کم کم شروع کردن به ریختن خورده های غذاشون برای کبوترا!

--

راستی روز اول پل الکساندر سوم رو هم رفتیم دیدیم که از قلم افتاد تو پستای قبلی! البته این پل رو همون اول که از مترو پیاده شدیم دو بار از روش رد شدیم به خاطر اشتباهی که تو انتخاب مسیر کرده بودیم، ولی خب نمی دونستیم این پل هم خودش جزء جاهای دیدنیه. عصرش که فهمیدیم، یه جور دیگه نگاهش کردیم چشمک.