یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

نمی خواستم امروز چیزی بنویسم، حسشو نداشتم، ولی الان که استرسم کم شده می نویسم! دلیل کم شدن استرسمو تو آخر پست میگم.

--

چهارشنبه صبح اول وقت بلند شدیم رفتیم موزه ی لوور. یه پنج دقیقه ای تو صف وایستادیم. بعد یه آقاهه اومد داد زد اونایی که بلیت ندارن باید برن تو این یکی صف وایستن!! یعنی الکی وایستاده بودیم تو اون یکی صف. رفتیم تو صف بی بلیتا وایستادیم که بلیت بخریم! حدود ده دقیقه شاید تو صف بودیم تا نوبتمون شد.

رفتیم تو کاخ و یه عالمه گشتیم. وااااااااقعا خسته کننده بود. اصصصلا راه نداشت آدم بخواد همه شو ببینه. تازه این واسه ما بود که هنرمند و اهل هنر نبودیم. اگه کسی واقعا علاقه داشت و می خواست همه چیزو با دقت ببینه که دیگه فک کنم باید بیست باری می رفت لوور. جالب بود که قبلش تو اینترنت خونده بودم یه نفر پرسیده بود چند ساعت برای موزه ی لوور بسه؟ یه نفر گفته بود من تا حالا 12 بار رفتم، هنوز همه شو ندیدم.

الان که خودمون لوورو رفتیم واقعا باورم میشه حق داشته طرف. واقعا بزرگ بود! انقد که ما وسطش اومدیم بیرون، رفتیم کیفمونو گرفتیم، دوپینگ کردیم، دوباره برگشتیم تو! نمی شد آدم بره همه شو بگرده بدون اینکه گشنه بشه!

یه قسمت آثار اسلامی داشت که فک کنم غیر از خودمون مسلمونا کسی نبود اون دور و بر چشمک. یکی از کاشی هایی که گذاشته بودن هم جالب بود، یه قسمت از آیه ی قرآن بود: "ما انزل الله من شیء" یا "ما انزل الرحمن من شیء" (دقیق یادم نیست کدوم بود)! خب بدآموزی داره آیه رو نصفه میذارن دیگه چشمک! یعنی چی خدا هیچی رو نازل نکرده؟!

یه عالمه هم از این آثار با خط کوفی بود که من خیلی دوست دارم، ولی حیف که بلد نیستم کوفی بخونم.

یه قسمت هم آثار ایرانی داشت که ما دوست داشتیم. یه تیکه هم چیزمیزای مصری داشت که من عاشقشون بودم لبخند و باهاشون کلی عکس گرفتم لبخند.

از نقاشی هاش هم تنها چیزی که من با علاقه می خواستم برم ببینم لبخند ژوکوند بود. به نظرم نقاشیش خیلی فرق داشت با نمونه هایی که ما خیلی جاهای دیگه می بینیم.

بقیه ی نقاشی ها رو من خیلی نظری راجع بهشون نداشتم. آخه دیگه آدم انقدددددددر از هر موضوعی نقاشی می دید که واقعا سیر میشد! مثلا تو نقاشی های قدیمی (مطمئنا مال یه دوره ی خاصیه که من نمی دونم) غربی یه عالمه نقاشی بود که یه سری دختر بچه بودن و یه سری هم فرشته ی بالدار. مطمئنا الان می تونین تصور کنین چه تصویرایی رو میگم. ما که بچه بودیم یه عالمه کارت پستال با این مضمون بود.

یا مثلا یه عالمه تصویر نقاشی جنگ بود و نکته ی جالبش این بود که تو همه ی نقاشی ها ملت با سپر و اسلحه ولی کاملا برهنه داشتن می جنگیدن! من نمی فهمم چرا این مدل نقاشی مد بوده؟ خب تو جنگ کی برهنه است؟ اونم کامل؟!! هدف نقاشی چیه از این نقاشی؟ چیو می خواد به تصویر بکشه؟سوال

خلاصه که کلی نقاشی دیدیم که نفهمیدیم چی بود!

یه قسمتی هم بود که تخت و کمد و این جور چیزای قدیمی بود. کاری به قدیمی بودنشون ندارم، بعضی هاشون انقد قشنگ بودن که همسر عکسشونو گرفت، گفت اگه بعدا خواستیم یه زمانی سفارش بدیم، ایده های خوبین! یعنی فکرشو بکنین ما انقدررر پولدار بشیم که بریم یه سرویس چوب سفارش بدیم با دووووور تا دوووور کنده کاری های ریز چشم.

تا از موزه اومدیم بیرون فک کنم 2.5 اینا شده بود. از اونجا رفتیم یه پلی که همون نزدیک بود، یه کمی عکس گرفتیم. بعد من که دیگه خسته شده بودم رفتم تو پارک کوچیک همون بغل نشستم، همسر رفت عکس برداری!

یه ساعتی در حالت بیدارچرتی بودم! بیدارچرتی رو خودم اختراع کردم؛ یعنی خوابم می اومد ولی چون نشسته بودم نمی تونستم بخوابم، فقط مغزم احساس می کردم هر از گاهی هایبرنت میشه و دیگه نمی شنوم و نمی تونم پردازش کنم! جالبه که با همون یه ساعت بیدارچرتی دوباره هوشیار شدم! همسر اومد و قرار شد بریم پیِر هرمه.

حالا پیِر هرمه چیه؟ روز قبلش من گیر داده بودم به همسر که این همه دسرهای فرانسوی معروفه بریم یه چیزی بخوریم تو یه کافه ای. ما که پولمون به خوردن غذای فرانسوی تو رستوران درست و حسابی نمی خوره (نمی دونم بهتون گفتم یا نه، همسر یه نگاه به قیمت غذاهای رستوران های شانزه لیزه کرده بود، متوسطش پرسی 200 یورو بود!)، لااقل بریم یه دسر درست و حسابی بخوریم. حالا اندازه ی یه پرس غذا تو یه رستوران معمولی آلمانی پول میدیم دیگه نیشخند.

من یه عالمه گشتم تو اینترنت دنبال پرفروش ترین مغازه های دسرجات و شیرینی و این حرفا. یکی از کافه های نزدیک لوور رو گفته بودن که خیلی پرفروشه، اما طرف اینو هم یادآوری کرده بود که اون ممکنه علتش صرفا نزدیک بودن به موزه ی لوور باشه. اما پیر هرمه رو خیلی ها گفته بودن معروف ترین شیرینی های فرانسوی رو داره. ما هم گفتیم بریم پیر هرمه. همسر با گوشیش چک کرد، نزدیک ترین پیر هرمه رو پیدا کردیم، که بازم همچین نزدیک نبود، و قرار شد بریم دیگه.

اول که یه پنج دقیقه ای پیاده روی کردیم تا برسیم به ایستگاه اتوبوس. سوار اتوبوس شدیم، باید ایستگاه چهارم پیاده می شدیم، یهو تو ایستگاه سوم فهمیدیم که ایستگاهی که ما می خواستیمو رد کرده! یعنی با اینکه به ظار اون ایستگاه چهارم بود، ولی مثل اینکه خطه طور دیگه ای رفته و اون ایستگاه دوم بوده! ایستگاه بعدیش پیاده شدیم و خواستیم برگردیم.

رو به رومون ایستگاه اتوبوس یا مترو نبود که بخوایم سریع در جهت مخالف برگردیم. پرسون پرسون و جی پی اسی، راه افتادیم. تو راهم یه کلیسای خوشگل دیدیم، عکسشو گرفتیمنیشخند (اینم عایدی گم شدنمون!). دوباره اتوبوس درستو نشستیم و راه افتادیم. کم کم دیدیم هی محله باکلاس و باکلاس تر شد، هی مارک ها گرون تر شدن، کم کم نگران شدم یه همچین پیر هرمه ای به درد ما نخوره اصلا نگران.

اون تیکه ای که باید پیاده می رفتیم خیلی سرراست بود، ولی به خیابونش نمی خورد توش کافی شاپی چیزی باشه! هرچی می رفتیم فقط مارک های لباس بودن. خبری از خوردنی فروشی نبود اصلا. پیر هرمه ای که پیدا کرده بودیم شماره پلاکشو می دونستیم. کم کم داشتیم به اون پلاک نزدیک می شدیم که به همسر گفتم فک نمی کنم اینجا چیزی باشه، حتما اشتباهی اونجا رو علامت زدن به عنوان پیر هرمه. در همین اثنا دیدیم یه مغازه است به اسم پیر هرمه! دقیقا یه مغازه ی شیرینی فروشی بود خنثی. اصلا هم خبری از کافی شاپ مافی شاپ نبود!

یه مغازه هم کنارش بود که من فک کردم اونم بقیه ی پیرهرمه است. گفتم بیا بریم اینجا، اون ور شلوغه. همسر میگه نه، همین ور که شلوغه بریم که اگه قیمتاش خیلی گرون بود ضایع نباشه میایم بیرون خنده.

قیمتاش مممم نمی شد گفت گرونه، ولی خب همچین کم هم نبود. یعنی به نظرم برای چند بار خریدن خوب بود، اما اگه قرار باشه مردم پاریس همیشه برای شیرینی خریدن این قدر پول بدن و مثل ما ایرانی ها مهمونی بگیرن، قطعا تو یه سال اول زندگیشون ورشکست میشن چشمک.

یه شیرینی خاصی بود که عکسشو زیاد تو اینترنت دیده بودم بین سرچام به عنوان یکی از شیرینی های معروف فرانسه. اینا رو میگم (سرچ کنین Macarons). دونه ای، ناقابل، دو یورو و ده سنت بود!

یه عالمه مدل های مختلفشو داشت. پرسیدم کدوما الکل نداره؟ رفت لیست محتویاتشونو آورد، هفت تاشو مشخص کرد. ما هم از اون هفت تا شیش تاشو انتخاب کردیم، گفتیم از هر کدوم یه دونه بده.

همسر ازشون اجازه گرفت، گفت میشه از مغازه تون عکس بگیرم؟ گفت از کل مغازه بدون ماها می تونی عکس بگیری. دیگه همسرم یه چند تا عکس گرفت و اومدیم بیرون. یه پارک کوچیک همون جلو بود، رفتیم اون تو نشستیم و شروع کردیم به خوردن. دروغ چرا؟ یکی از یکی مزه اش مسخره تر!

یعنی اگه اون 12 یورو رو داده بودیم نون باگت خریده بودیم، فک می کنم بیشتر لذت می بردیم چشمک. تنها دلخوشیمون این بود که بالاخره اینم یه چیزی بود که دوست داشتیم امتحان کنیم و کردیم دیگه. وگرنه مزه ی درست و حسابی ای نداشت.

تنها نکته ی جالبش این بود که وقتی تو ایران یه چیزی شبیه اینا می خوریم، عملا همه شون یه مزه میدن، فقط مثلا یکیش یه کمی پرتقال داره، یکیش توت فرنگی داره. اما مبنای همه شون یکیه. اما اینا واقعا 12 تا مزه ی مختلف داشتن.

خوشحال و خندون از امتحان کردن این شیرینی های ناخوشمزه، برگشتیم بریم خونه مون نیشخند. البته قبلش رفتیم میدون شارل دوگل، یه کمی هم تو پارک همون نزدیکی نشستیم و بعد راهی خونه شدیم.

--

نمی دونم اینم گفتم یا نه، یه بار هم رفتیم دو مدل نون باگت (که بالاخره اصلش فرانسویه دیگه!) و دو مدل نون شیرین فانتزی از نونوایی نزدیک خونه مون گرفتیم که خیلی خوشمزه بود. خیلی دوست داشتم می شد بیشتر از این شیرینی هاشون امتحان کنم. بهتون توصیه می کنم اگه رفتین، حتما سعی کنین شیرینی هاشونو امتحان کنین. درسته ممکنه مزه ی بعضی هاشو دوست نداشته باشین، اما مطمئنا خیلی ها هم هستن که مزه شونو دوست دارین لبخند.

--

دلیل کم شدن استرسمم بگم و دیگه بسه.

چند وقت پیش به استادم گفته بودم اگه من برای فلان موضوع اسم شما رو به کسی بدم اشکالی نداره؟ گفت نه، معلومه که اشکالی نداره. حالا امروز صبح ایمیل زده که فلانی به من ایمیل زده راجع به فلان موضوع. اشکالی نداره اسم منو دادی، ولی چرا قبلا به من نگفتی؟تعجب

منم بهش جواب دادم 4 جولای بهت یه ایمیل زدم و ازت اجازه گرفتم، تو هم 5 جولای جواب دادی، گفتی اشکالی نداره.

تا جوابمو بده مردم از استرس! گفتم نکنه من ایمیلشو اشتباهی فهمیدم اون زمان، نکنه باید دوباره بهش خبر میدادم! خلاصه، الان جواب داده آره تو راست میگی، حق با توئه، ببخشید!

و نکته ی دیگه اینکه دوباره شونصدتا کامنت روی فصل اولم که تصحیح کرده بودم گذاشته، ولی خدا رو شکر خیلی خطیر نیستن کامنتاش نیشخند. اینه که الان خوشحال و شاد و خندانم، قدر زندگیو میدانم چشمک.


[ ۱۳٩٤/٦/۱٠ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب