یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

روز آخر، فقط قرار بود بریم کاخ ورسای. کاخ بزرگیه که به وقت زیادی نیاز داره گشتنش. اما از اونجایی که باید خونه رو تا 12 تحویل می دادیم، تصمیم گرفتیم یه کمی دیرتر بریم که باز با چمدون ده ساعت تو خیابون علاف نباشین! هوا هم که دوباره بارونی بود، اونم از نوع بدجورش!

تقریبا تا از خونه اومدیم بیرون 11 بود. خونه رو مرتب کردیم و کلیدو گذاشتیم تو همون جعبه ای که اول بود و اومدیم بیرون.

کاخ ورسای کلا تو پاریس نیست، خیلی راهش دوره و باید با قطار برین (نه مترو).

بلیت سه روزه مون هم اون روز دیگه کار نمی کرد. باید بلیت جداگونه می خریدیم. البته بلیتو از دستگاهای مترو می خرین ها، ولی خب بعد از اینکه مترو عوض می کنین، در نهایت قطار آخری که میره ورسای واقعا قطاره! یه قطار دو طبقه که مشخصه صرفا مال داخل شهر نیست.

همسر با نرم افزارای خودش چک می کرد، نرم افزار می گفت فلان ایستگاه پیاده شین، در حالی که آخرین ایستگاه قطار که دو تا بعد از ایستگاهی بود که نرم افزار می گفت، کاخ ورسای بود. نمی دونستیم به کدوم اعتماد کنیم. ولی ترجیح دادیم به خود قطار اعتماد کنیم. به هر حال اونا خودشون یه عالمه توریست دارن و می دونن روی چه ایستگاهی بنویسن کاخ ورسای.

دو نفر دیگه هم کنارمون بودن که دقیقا همین مشکلو داشتن. از ما پرسیدن شما انگلیسی صحبت می کنین؟ گفتیم آره. گفتن ما نمی دونیم کدوم ایستگاه پیاده بشیم. گفتیم ما هم نمی دونیم، ولی بهتره بر اساس همین چیزی که قطار میگه پیاده بشیم. اونا برزیلی بودن. فکر می کنم مادر و پسر بودن.

بالاخره رسیدیم ورسای. شب قبلش تو خونه چک کرده بودیم، تو سایتشون نوشته بودن چمدونو میشه بهشون داد، نگه میدارن. از در که وارد شدیم، دیدیم یه عالمه راهه تا اونجایی که همه میرن، از همون نگهبانی پرسیدم چمدونا رو کجا باید بدیم؟ یه نگاه کرد، گفت چون چمدونتون سایز کابینه میشه بدین نگه دارن، ببرین داخل، همونجا ازتون میگیرن.

خدا رو شکر کردیم چمدون سایز کابین آوردیم! اگه بزرگ آورده بودیم نمی گرفتن. جالبه که تو سایتشون حرفی از سایز چمدون نزدن.

رفتیم تو، بلیت خریدیم و چمدونا و چترا رو دادیم و رفتیم که بریم داخل کاخ. باید از این ساختمون خارج می شدیم، وارد یه ساختمون دیگه که خود کاخ بود می شدیم. فاصله ی دو تا در شاید پنج متر بیشتر نبود، ولی به خاطر همون چند متر پشیمون شدیم که چترا رو دادیم.

به هر حال رفتیم تو. من که خیلی دوست داشتم تو کاخو. اتفاقا به همسر هم گفتم بعد از این همه مسافرت بالاخره فهمیدم من چه جور جاهایی رو دوست دارم! نه اهل موزه ام، نه اهل خیابون های شلوغ و پر از مرکز خرید. من اهل دیدن کاخ و وسایل قدیمی خونه های قدیمی ام لبخند. به من که خیلی خوش گذشت.

علاوه بر وسایلی که می شد تو کاخ دید، یه عالمه نقاشی هم روی در و دیوار بود. نمی دونم همه ی اینا تو زمان زندگی شاها هم تو کاخ بودن، یا اینا برای جلب مشتری الان اینجا گذاشتنشون.

متاسفانه ما که چیز زیادی از تاریخ فرانسه نمی دونیم، اما مطمئنا برای اونایی که می دونن دیدن این نقاشی ها خیلی جالبه. آخه خیلی هاشون شخصیت ها بودن، لوئی چندم و از این حرفا!

نمی دونم قبلا بهتون گفتم یا نه، یه بار یه بنای کاخ مانند دیگه رفته بودیم تو آلمان. یه آقایی بود که توضیح می داد راجع بهش. می گفت چیزایی که توی این کاخ هست واقعا مال اون زمان نیست. مثلا پرده ها و ملافه ها و این چیزا. همه رو بعدا ساختن. اما بر اساس طرح ها و چیزایی که از اون زمان مونده.

آخه همیشه تو کاخ ها یه سری پرده ی خیلی قشنگ یا مثلا روتختی های خیلی قشنگ هستن که آدم باورش نمیشه واقعا اینا از اون زمان این قدر قشنگ و بدون اینکه رنگ و روشون بره مونده باشن!

فک می کنم تو کاخ ورسای هم همین کارو کرده باشن.

به هر حال که هرچی بود خیلی قشنگ بود. البته روکش بالش های یکی از تخت ها، شبیه روکش بالش های خونه ی مامان بزرگ خدابیامرز من بود! یعنی اون زمان مد انقد طول می کشیده برسه به ایران، در حد چند صد سال؟ چشمک

خود کاخ چیز زیادی طول نکشید دیدنش (البته با موزه ها دارم مقایسه می کنم!)، شاید یه کمی کمتر از دو ساعت. از اونجا رفتیم بیرون که بریم توی باغاش دور بزنیم. ولی هوا خیلی بارونی بود. گفتیم بریم چترامونو بگیریم.

همسر گفت اگه از در بریم بیرون، ممکنه دوباره نتونیم بریم تو، ضمن اینکه صف و این چیزا هم هست. بیا برعکس بریم، یعنی از قسمتی که همه دارن وارد میشن، خارج بشیم. یه آقایی اون جلو نگهبان بود. بهش گفتیم ما چترامونو فقط می خوایم. گفت اشکالی نداره، بیاین از همین جا برین. از اونجا رفتیم تا رسیدیم به همون جایی که وسایلمونو تحویل داده بودیم.

به آقاهه گفتیم ما چترامونو می خوایم، گفت نمیشه، باید برین بیرون، برین از اون یکی در بگیرین! گفتیم خب ما اینجا دادیم. گفت نمیشه. اومدیم کنار، همسر گفت فک کنم اون نفهمید ما چی میگیم. فک کرد ما می خوایم کلا تحویل بگیریم وسایلمونو.

دوباره یه کمی این پا اون پا کردیم تا خانومی که اون تو بود، اومد بیرون، گفت چی شده؟ بهش گفتیم قضیه رو. باز گفت نمیشه. منظور اون خانوم اون بود که ما اگه وسایلمونو بگیریم، می تونیم با اونا بریم تو کاخ که غیرمجازه. کسی نمی تونه با ساک یا چمدون بره تو کاخ. گفتیم ولی ما فقط و فقط چترامونو می خوایم. شماره مون که دستمون بود بهش دادیم. گفت بذار نگاه کنم ببینم شما چی اینجا گذاشتین. رفت با دو تا چترمون برگشت.

چترا رو گرفتیم و رفتیم تو باغ بگردیم. انقد بارون می اومد که کوفتمون شد گشتنمون. من که تقریبا یه وجب از پاچه های شلوارم کاملا خیس شده بود. تقریبا چهل دقیقه اینا که گشتیم من دیگه خسته شدم. با اون بارون هم اصلا خوش نمی گذشت، نه میشد جایی نشست  خستگی گرفت، نه می شد وایستاد جایی چیزی خورد.

همسر به من گفت برگردم، خودش رفت عکس بگیره. من باز چهل دقیقه تو راه بودم تا برگشتم ورودی. قرارمونو تو ورودی بلیت خریدن گذاشتیم. تا رسیدم کفشامو که توش کاملا خیس بود، در حدی که برعکسش کردم که مطمئن بشم آب از توش نمی ریزه حداقل!، درآوردم و به جوارابام اجازه دادم خشک بشن!

آخه کفش من کلا پارچه ای بود، کفش ورزشی بود که به درد دویدن می خورد، نه به درد تو بارون قدم زدن! تا وقتی همسر اومد، نه کفشام خشک شد، نه شلوارم، فقط جوارابام موفق شدن خشک بشن!

تقریبا یه ساعت و نیم یا شاید هم بیشتر اونجا نشسته بودم تا همسر اومد. تو این مدت توریست هایی که می اومدن بلیت بخرنو رصد می کردم نیشخند. این چینی ها از هم کنده نمیشدن. یه گروه می رفت، یکی دیگه می اومد! واقعا باورم نمی شه این همه چینی این همه پولدار داشته باشیم، ولی خب داریم.

تا همسر اومد ساعت 5:15 اینا شده بود. دیگه باید یه جا نماز می خوندیم و راه می افتادیم. البته اول می خواستیم ساعت 7 از کاخ ورسای بریم. آخه اتوبوسمون ساعت 11 شب اینا راه می افتاد. بالاخره منتظر موندن تو کاخ بهتر از منتظر موندن تو ایستگاه قطاره دیگه چشمک. اما کاخ ساعت 6.5 می بست، مجبور بودیم زودتر راه بیفتیم.

تا وقتی همسر استراحت کرد و راه افتادیم بریم چمدونامونو بگیریم ساعت حدود بیست دقیقه به شیش بود. اونجا تازه دیدیم رو درش زده وسایلو فقط تا ساعت شیش نگه میدارن! یعنی اگه دیرتر رفته بودیم، باید تا فرداش می موندیم تا وسایلمونو پس بگیریم. خدا رو شکر زودتر رفته بودیم اوه. و خدا رو شکر تر که های سیزن بود. این طوری که نوشته بود تو زمان های سیزن تا 6 وسایلو نگه میدارن، تو ماه های عادی تا 5.5!

خلاصه، چمدونا رو گرفتیم و هلک و هلک راه افتادیم به سمت ایستگاه قطار. قطعا خیلی زودتر از چیزی که قرار بود رسیدیم به ایستگاه اتوبوسی که ما رو برمی گردوند آلمان.

تو ایستگاه اتوبوس نمی دونستیم کجا باید منتظر باشیم. رفتیم یه ساعت وایستادیم تو صف، از خانومه پرسیدیم، گفت یه ساعت قبل از حرکت باید بریم چک این کنیم! اتوبوس چک این دار تا حالا ندیده بودیم که دیدیم. اتفاقا خوب هم هست که از قبل بدونن کیا اومدن، کیا نیومدن.

وقتی نشستیم تو اتوبوس کلا حس ایران بودن بهمون دست داد. پشت سری هامون هم ایرانی بودن و فارسی صحبت می کردن. ولی معلوم بود خیلی توریستن، آخه وقتی رسیدیم به مقصد، یعنی آلمان، رفتن تاکسی بگیرن چشمک.

ما هم اومدیم دوباره ایستگاه قطار که بیایم خونه مون. آخه گفتم که از یه شهر دیگه رفتیم، به یه شهر دیگه هم برگشتیم لبخند.

--

به این ترتیب، سفرنامه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید نیشخند.

 

[ ۱۳٩٤/٦/۱۱ ] [ ۳:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب