اون آقاهه که رفته بود ایران، استاد دوستمونو میگم. خیلی از ایران خوشش اومده بود و کاملا با تصوراتش متفاوت بود لبخند.

قم نرفته بود متاسفانه. یعنی وقت نشده بود ببرنش. کلا یه هفته بیشتر اونجا نبود. اما از همون تهران و اصفهان خیلی لذت برده بود، مخصوصا از متروی تهران.

دوستمون برده بودش رستوران و این حرفا، بهش گفته بود تو منو همش می بری جاهای خوب و جاهای پولدارا و بالای شهرو نشونم میدی. منو ببر جایی که مردم معمولی هستن، ببر پایین شهرو نشونم بده. به قول دوستمون می گفت فکر می کرد آدمای عادی ایران چلوکباب نمی خورن!

دوست ما هم که کلا نصف کلاساشو بیشتر به خاطر استادش تعطیل نکرده بود، گفته بود من که وقت ندارم همه جا باهات بیام. همین مترو رو می شین، میره پایین شهر. برو هر جا دلت خواست پیاده شو خنده.

اون بنده خدا هم تک و تنها رفته پایین شهر و اتفاقا خیلی هم بهش خوش گذشته و برگشته. تازه رفته سوپری خرید هم کرده. کلی هم تعجب کرده که ما هم پشت محصولات خودمون محتویاتشو به انگلیسی می نویسیم. از دوستمون پرسیده اینا واقعا محصولات خودتونه؟!

خلاصه که همون طور که فکر می کردیم نظرش کلا راجع به ایران عوض شده بود. حتی دوست داشت می تونست یه همکاری با ایران ایجاد کنه اگه بشه. مثل اینکه می خواد تو آلمان شرکت بزنه، بدش نمیاد با یکی تو ایران هم همکاری داشته باشه.

--

کلا تا حالا نشنیدم کسی بره ایران و نظرش عوض نشه لبخند. حتی یادمه یه بار یه خانومی که اینجا بود بعد از 18 سال که از ایران اومده بود، برگشته بود ایران با همسرش که آلمانی بود. همسرش پلیس بود. می گفت انقدر همسر من خوشش اومده بود که حد نداشت. حتی وقتی برگشتیم یه گزارش در مورد ایران نوشت داد به رئیسشون.

همه کلا تصورشون راجع به ایران داغونه. خدا رو شکر که وقتی این آدما میان ایران مردم انقد همکاری می کنن که تصورشون عوض بشه لبخند.