یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یکشنبه که قبلا بهتون گفته بودم مهمونی داریم. اولا دستتون درد نکنه واسه راهنمایی های ایمیلی و کامنتی در مورد کیک و شیرینی لبخند.

روز قبلش که کلا به حالت آماده باش بودیم، آخه نمی دونستیم بالاخره شبش دعوتیم یا نه! دوستمون تو وایبر پیشنهاد داد که یه مهمونی بگیره و ما رو دعوت کنه برای شام عروسیش. ولی هرچی پیشنهاد داد، هی به در بسته خورد. آخرش گفت شنبه و کسی نظری نداد. نه گفتن آره، نه گفتن نه! با ما تلفنی قبلش صحبت کرده بود و ما گفته بودیم برامون مشکلی نیست.

صبح شنبه هم می خواستن برن شهر بغلی. قبلش با همسر صحبت کرد دوستمون و گفت تا شب برمی گردن برای شام و این حرفا. حالا ما هم عصری تو مرکز شهر بودیم. نمی دونستیم برگردیم خونه، بمونیم؟ زنگ می زنه؟ دعوتیم؟ نیستیم؟ خلاصه که کلا تو آماده باش بودیم، آخرش هم خبری نشد.

صبح شنبه رفتیم خرید (ببخشید انقد از نظر زمانی قاطی پاطی توضیح میدم، هرچی یادم میاد می نویسم، کلا حرف زیاد دارم واسه گفتن!!) معمولی خونه. یه عالمهههههههه خرید کردیم. نمی دونم چرا این دفعه این قدر زیاد شد. اومدیم خونه همه چی رو گذاشتیم. یه کمی مرتب کردیم، اما نه کامل ( یعنی اصلا جا نمی شد اون همه چیز توی یخجال)، رفتیم ناهار خوردیم و خونه رو یه کمی مرتب کردیم. عصر که شد گفتیم بریم تو شهر یه دوری بزنیم. یه کادویی هم برای عروس و دوماد بگیریم. یکی دو تا چیز کوچیک هم مونده بود که صبح نتونستیم بخریم و باید از یه فروشگاه دیگه می خریدیم.

عصری رفتیم بیرون. اولش رفتیم مغازه ترکا، گوشت خریدیم، همسر با دوچرخه برگشت خونه، برد گوشتو گذاشت تو یخچال و دوباره اومد، با هم بریم دورمونو بزنیم. تو این فاصله من رفتم مرکز شهر، علی الخصوص یه فروشگاه خاص که ببینم میشه چیزی برای عروس و دوماد از اون مغازه بپسنیدم یا نه. که صدالبته انقد گرون بود که به کلاس ما نمی خورد کلا نیشخند. تا من این مغازه رو رفتم و دوباره برگشتم سر خیابون، همسر هم کم کم رسید با دوچرخه اش.

دوباره با همسر رفتیم یه کمی دور زدیم. برگشتنی من خسته شده بودم واقعا. تو کاف هوف (یه فروشگاهه) که صندلی داشت یه جا نشستیم. همسر زنگ زد به دوستای همیشگیمون. منم همین طور که همسر داشت صحبت می کرد با تلفن، بهش گفتم بگو اگه تو شهرن بیان با هم بریم سلف دانشگاه یه چایی ای بخوریم. همسر با سر اشاره ای به معنی مخالفت کرد و حرفشو ادامه داد. منم دیگه چیزی نگفتم. دو دقیقه بعد که حرفش داشت تموم میشد، دیدم به بچه ها گفت کجایین؟ (اونا هم گفتن فلان جا) خب پس خریدتونو بکنین، ما هم تا موقع می رسیم، بیاین خونه ی ما یه چایی بخورین! من این شکلی شده بودم: تعجب.

خونه داغون به هم ریخته بود. اصلا هیچ جوره نمیشد مهمون داشت. بعد که گوشی رو قطع کرده میگم چی گفتی؟ گفتم بیان اینجا؟ گفت ئه، من فک کردم تو گفتی بیان خونه. اتفاقا بهت اشاره کردم که نمیخواد، الان خونه کثیفه. آخرش گفتم خب حالا بیان دیگه!

هیچی دیگه، قرار شد همسر بره همون فروشگاهی که اونا هستن و اون یکی دو قلم کالای آخری که می خواستیمو بخره، منم مستقیم برم خونه و خونه رو از اون به هم ریختگی درآرم.

عین اسب کار می کردم تو خونه!! تازه مرتب هم که نمی کردم. فقط همه چی رو از جلوی چشم برمی داشتم، میذاشتم تو اتاق خواب نیشخند.

یه ساعت بعدش من خونه رو مرتب کرده بودم، جلوی درو دستمال خیس کشیده بودم، همه چی اکی شده بود، هنوز خبری از همسر و مهمونا نبود! تا اومدن ساعت 9 شده بود. از طرفی هم من نمی تونستم تو این فاصله کاری بکنم. می خواستم جاروبرقی رو درآرم جارو بکشم، خب هر لحظه ممکن بود بیان. می خواستم یخچالو بریزم بیرون، درست و مرتب همه چی رو بذارم که بقیه ی چیزایی که تو کمدا قایم کردم (!!) هم جا بشن بیارم بذارم تو یخچال، باز هر لحظه ممکن بود سر برسن. این شد که بیکار نشسته بودم، خونه هم به ظاهر تمیز بود، ولی به باطن نه چشمک.

خلاصه، بالاخره بچه ها اومدن و یکی دو ساعتی دور هم بودیم. وقتی رفتن دیگه فرصتی برای جمع و جور کردن درست و حسابی و جارو و این چیزا نبود. خیلی دیروقت بود. همه چی رو گذاشتیم واسه فرداش.

یکشنبه که روز مهمونی بود و قرار بود ساعت 4 بچه ها بیان، یه عالمه کار داشتیم. اما من دیگه اصلا حس و حال هیچ کاری نداشتم. خیلی برنامه داشتم واسه کیک و این چیزا ولی کلا ذوقم خوابید. آخه روز قبلش کلا تلف شد و ما هیچ کار مفیدی نکردیم.

سر صبح، زودتر از همیشه، ساعت 6 بلند شدم یه کیک درست کنم که از برنامه جلو بیفتیم. کیک کاکائویی همیشه مون بود. درست کردم و گذاشتم تو فر. همسر هم کم کم بیدار شد و کارا رو با هم شروع کردیم. کیک از تو فر درآوردیم. گذاشتیم سرد شد، بعد اومدیم برعکسش کنیم. برعکس کردن همان و یه تیکه ای از کیک ته ظرف موندن همان!

خیلی اعصابم خورد شد. سریع بلند شدم یه کیک دیگه درست کنم. این یکی رو که نمی شد این طوری گذاشت جلوی مهمون. یه کیک آلبالویی درست کردم که اونم دقیقا همین بلا سرش اومد! به این ترتیب من دیگه کلا قید هرگونه کیک و شیرینی و این جور چیزایی رو زدم و تصمیم گرفتم کلا دیگه هیچی درست نکنم.

البته این کیک دومو همسر زحمت کشید اون قسمتی که ته ظرف مونده بودو با دقت درآورد و گذاشت روی کیک نیشخند و قرار شد کیکو همون طوری بذاریم اون وسط. البته اون قدر فاجعه بار نبود که فک کنین کیک دو تیکه گذاشتیم اون وسط ها! بدون اون قسمت ته ظرف کیک بازم کامل بود، ولی خیلی قلمبه سلمبه بود!!

اما در مورد اون کیک اول که وضع فجیع تر بود و من با قاشق تیکه تیکه کیکای ته ظرفو کنده بودم، کاری نمیشد کرد. اومدم یه کم سرچ کردم ببینم "با کیک خرد شده چه کنیم" چشمک که نتیجه اش خیلی به درد من نمی خورد. یعنی لازم بود چیزایی باهاش قاطی کنم که هیچ کدومو نداشتیم. اومدم یه کمی ابتکار به خرج دادم، ولی چیز خوبی درنیومد.

بنابراین، تصمیم گرفتیم کیکو برش بزنیم و بذاریم تو ظرف و کی به کیه نیشخند. کی می خواد خط کش بذاره که این یکی برش از اون یکی برش نیم سانت قدش کوتاه تره؟ چشمک

به این ترتیب، ما در پایان دو عدد کیک خوشکل داشتیم روی میز لبخند. ولی اعصاب معصاب من همچنان تعطیل بود.

یه عالمه میوه هم خریده بودیم، همه رو شستیم و گذاشتیم توی یه دیس بزرگ روی میز. این وسط مسطا یکی از بچه ها هم تو وایبر زد که ما برامون مهمون میاد و نمی تونیم بیایم و من باز اعصابم بیشتر خط خطی شد. آخه قبلا هم این کارو کردن. هم اون دفعه، هم این دفعه، ما کلی تدارک دیده بودیم، ولی خب درست دقیقه ی نود کنسل کردن.

آقا داماد هم که این وسط مسطا گفت ما دیرتر میایم. یعنی عملا برای قسمت اصلی برنامه که همون جلسه ی بحث قرآنیمون بود، به جز من و همسر، سه نفر دیگه بودن.

به هر حال، برنامه با همین عده هم پیش رفت لبخند. کم کم بچه ها اومدن و بحثمونو شروع کردیم. قبل از شروع جلسه صحبت کردیم، جلسه شروع شد، تموم شد، دوباره حرف زدیم، عروس و دوماد همچنان نیومده بودن!

کم کم شک کردیم. من که ترسیدم، گفتم الان این مهمونا میرن، عروس و دوماد که میان هیچ کس نیست، خیلی ضایع است! از طرفی ما هم که نمی تونیم مهمونا رو به زور نگه داریم، بگیم بمونین تا فلانی بیاد که! از اون طرف تر هم علاوه بر عروس که الان با ویزای شنگن اومده، خواهر، همسر خواهر و بچه ی خواهر دوماد هم آلمان بودن و قرار بود با عروس و دوماد بیان. یعنی دیگه واقعا ضایع بود اگه می اومد هیچ کس به جز من و همسر نبود!

از بین این سه نفر هم یکیشون خونه اش یه شهر دیگه است و همیشه زود جلسه رو ترک می کنه. اون دو نفر دیگه هم مادربزرگ خانومه فوت کرده همین هفته ی پیش (خدا بیامرزدش) و من این احتمالو می دادم که از نظر روحی اون قدر خوب نباشه که دوست داشته باشه زیاد بمونه، هرچند به ظاهر عادی بود. مضاف بر این که فرداش هم دوشنبه بود و بالاخره هیچ کس دوست نداشت تا دیروقت بمونه.

خلاصه، به تمام دلایل بالا، من واقعا دوست داشتم عروس و دوماد زودتر تشریف بیارن! از اون طرف تر هم ما راه ارتباطی ای با این مهمونای عزیز نداشتیم. چون روز قبلش که رفته بودن شهر بغلی، آقا دوماد تبلتشو که سیم کارتش هم توش بوده یه جایی گذاشته و وقتی برگشته نبوده، به عبارتی تبلتش دزدیده یا گم شده بود.

از یه طرف دیگه (نمی دونم این واقعه چند ضلعی بود واقعا، ولی باور کنین این همه طرف داشت!)، این آقا دوماد تا الان دو بار خونه ی ما اومده و هر دو بار هم وسطای راه زنگ زده که من الان از کدوم طرف بیام. بنابراین، ما احتمال می دادیم که دوباره پیدا نکنه. راه ارتباطی ای هم که نداره و ممکنه کلی علاف بشن.

خلاصه، در کمال ناباوری، زنگ در خونه ی ما به صدا در اومد و مهمونا تشریف آوردن لبخند. اتفاقا طفلکی داماد از در که اومد همه بهش گفتن ئه پیدا کردی خونه رو؟ فک نمی کردیم بتونی بیای نیشخند.

این مهمونا تااااااا 12 اینا مهمون ما بودن، گرچه اون سه نفر مدت ها قبل مهمونی رو ترک کرده بودن. می خواستن این آخر هفته برن پاریس و همسر قرار بود کمکشون کنه بلیت بگیرن. فک کنم یه ساعتی فقط در مورد اینکه سه شب و چهار روز بمونین یا چهار شب و پنج روز بحث شد نیشخند. دیگه همسر واقعا کلافه شده بود، ولی خب چیزی هم نمی تونست بگه. آخه این دوستامون هنوز خیلی مدل "تو ایرانی" رفتار می کنن، یهویی تصمیم می گیرن برن پاریس، حتی تازه بحث می کردن سر اینکه یه کشور دیگه برن!! یا مثلا از پاریس نیان آلمان، برن یه کشور دیگه.

خلاصه با اون همه محدودیتی که برای مشخصات سفر مطلوبشون گذاشته بودن، یه مسئله ی CSP درست و حسابی و پیچیده ( CSP: (constraint satisfaction probelm درست کرده بودن واسه همسر که خدا رو شکر به خوبی مدیریت شد لبخند.

اونا که رفتن ما بودیم و یه عالمه ظرف و یه خونه ی کاملا جا همه چیش عوض شده! هزار تا چیزو جا به جا کرده بودیم که این مهمونا میخوان بیان. وقتی رفتن، اول از هم رفتیم لباسامونو عوض کنیم که بتونیم کوزت پاریتمونو شروع کنیم و خونه رو جمع و جور کنیم. همین که رفتیم تو اتاق، چشم همسر افتاد به کادوی عروس و دوماد که یادمون رفته بود بدیم بهشون. دوباره همسر سریع یراق کرد، پیتیکوپ پیتیکوپ با دوچرخه رفت کادو رو بهشون داد و برگشت.

منم تو این فاصله یه مقداری از ظرفا رو شسته بودم. تا من بقیه ی ظرفا رو شستم، همسر بقیه ی جا به جایی های لازمو انجام داد و خونه مون مثل همیشه اش شد نیشخند.

به این ترتیب، مهمونی ما هم تموم شد و فرداش خسته و کوفته رفتیم سر کار و بارمون چشمک.

--

دوماد می گفت، اون روز رفتیم بیرون خواهرزاده ام به باباش میگه بابا پایه ای؟ پول از تو، درس از من. بیام اینجا درس بخونم خنده. (خواهرزاده ی مذکور هشت سالشه).

[ ۱۳٩٤/٦/٢٥ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب