یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

من هر سال یه سال بیشتر بزرگ نمیشم، ولی دو بار به دنیا میام نیشخند. چون تولدم به قمری روز عرفه بوده، هر سال روز تولدم خود به خود بهم یادآوری میشه! اینه که دیروز همسرو مجبور کردم به مناسبت تولدم برام نون بخره خندهنیشخند. تو آلمان چیزی که تنوعش زیاده نونه. انواع نون های شیرینی و فانتزی. این دفعه رفتیم از نونایی که تا حالا امتحان نکرده بودیم خریدیم و اتفاقا خیلی هم لذت بردیم لبخند. حالا چی خوردیم؟ دونات شکلاتی نیشخند. یاد دوناتای توی مترو افتادم: خانومای گلم، دونات های رضوی دارم، دو تا پونصد، پنج تا هزار! (الان گرون تر شده حتما متفکر.)

امروزم که صبح رفتم کلاس، تو قطار تو یه ایستگاهی یه عالمه مسلمون سوار شدن، یادم افتاد اینجا یه مسجده. اینا رفتن نماز عید قربان.

یه خانوم ایرانی هم (که قبلا راجع بهش تو وبلاگم نوشتم، ولی زیاد هم مهم نیست که بخوام یادآوری کنم کی) تو قطار بود که با هم یه مقداری هم کلام شدیم. یکی از این خانومایی که سوار شد، قبلا با این خانوم ایرانی تو کلاس آلمانی بودن. واسه همین اونم کنارمون نشست و یه کمی با ما صحبت کرد.

ازم پرسید عربی بلدی؟ گفتم یه کمی. ولی بقیه ش آلمانی صحبت کردیم. ازمون صبح بخیر و شب بخیر و روز بخیر و عیدمبارکو به فارسی پرسید. ما هم بهش گفتیم. ماشاءالله خانوم بااستعدادی بود. انقد تلفظاش قشنگ بود، اصلا باور نمی کردم این قدر راحت بتونه این قدر خوب بگه. شاید یه علتش این بود که عربی بلد بود. آخه صبح بخیر و صباح الخیر عربی اون قدری فاصله ندارن که طرف نتونه رابطه شونو کشف کنه.

خانومه عرب نبود، سومالیایی بود، ولی عربی بلد بود. و جالب بود که بعدا دیدم تو قطار بدی -که از قضا مجددا هم قطار شدیم!- با تلفنش با کسی عربی حرف می زد کلا. خوش به حالشون واقعا. یعنی میشه منم یه روزی عربی یاد بگیرم و به یکی از رویاهای دیرینه ام جامه ی عمل بپوشونم؟ خیال باطل

--

فردا آخرین جلسه ی این کلاسه و من باز بزرگ تر میشم لبخند. میرم یه کلاس بالاتر! اما این دفعه پایان کلاس اصلا ناراحت کننده نیست. ترم قبل واقعا همه مون از اینکه کلاس به این خوبی داره به آخراش می رسه ناراحت بودیم و می دونستیم که جلسه ی آخر، واقعا جلسه ی خداحافظی ناراحت کننده ای خواهد داشت. و همین طور هم شد. گرچه جلسه ی آخرمون پر از شادی و خنده و عکس گرفتن بود، ولی تو بطن اون خنده ها، ناراحتی های پنهانی هم وجود داشتن.

اما این دفعه کلاس این قدر درب و داغونه که آدم زودتر دلش می خواد زودتر این کلاس تموم بشه، بلکه یه عده به درد بخور بیان سر کلاس!

دو تا از بچه ها رو که اتفاقا بچه های خوبی هستن، می دونم که حتما میان. یکی از خیلی ضعیف های کلاسو هم مطمئنیم که دیگه با ما نمیاد. یه سری ها هم هنوز مشخص نکردن که میان یا نه.

کلاس بعدی، به صورت پیوسته، یعنی بدون هیچ فاصله ای، از دوشنبه ی هفته ی بعد شروع میشه و احتمالا آخرین کلاسیه که من به صورت فشرده میرم. بعدش دیگه کلاس های بعد از ظهرو که هفته ای دو سه بار بیشتر نیست میرم.

به هر حال امیدوارم زود یاد بگیرم، اونم با خاطره های خوب از کلاسمون لبخند.

--

راستی عیدتون مبارک لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٧/۳ ] [ ٦:۱۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب