یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز دوباره نوبت دکتر داشتم برای آزمایش خون. امیدوارم همه چی خوب باشه.

اون روزی که به خانومه زنگ زدم، گفت قرارت ساعت 12 خوبه؟ گفتم نمی تونم، بذارشم 12:30. گفت باشه.

امروز همسر یه سری چیزا رو گفت از معلم قبلیش بپرسم و در واقع باهاش مشورت کنیم در مورد یه موضوعی. منم زنگ زدم به دکترم گفتم میشه من یه ربع دیرتر بیام؟ گفت اشکالی نداره.

منم وایستادم با معلم قبلی همسر صحبت کردم و بعد رفتم دکتر. اول که منشی بهم گفت بیرون یه اتاقی منتظر بشم. بعد از چند دقیقه اومد بهم گفت میتونی بری داخل. رفتم تو، خانومه خونگیر (به اینا که خون می گیرن از آدم خون گیر میگن دیگه؟چشمک) بسیااار آلمانی بود. البته پزشکای آلمانی معمولا موقع طبابتشون آلمانی رفتار نمی کنن و بسیااار گرم و صمیمی و مهربون برخورد می کنن، خیلی خیلی خیلی مهربون تر از اون چیزی که ما تو کشورمون می بینیم. همین طور پرستارا و کلا کسایی که با سلامت مردم در ارتباطن. ولی خب این خانومه کلا نه لبخندی، نه هیچ گونه علامتی از مهربونی تو چهره اش دیده نمیشد.

همون طور که داشتم وسایلشو آماده می کرد و پشتش به من بود میگه وقتت اینجا ساعت 12 بوده. گفتم نه، از اول 12:30 بود، منم زنگ زدم یه ربع انداختمش عقب. گفت اکی. بعد هم بقیه ی کارشو کرد.

به نظرم خونم خیلی سیاه می اومد، گفتم زیادی تیره نیست؟ گفت نه، معمولیه. خوشحال شدم. این همیشه یکی از دغدغه هام بود!! همیشه نمی دونم چرا فک می کردم خونم از بقیه رنگین تره چشمک.

گفت فردا یا دوشنبه ظهر زنگ بزنم ببینم کی می تونم برم نتیجه مو بگیرم.

--

از اونجا اومدم خونه. ساعت 5 با معلم/شاگرد کلاس آلمانی/فارسیم قرار داشتم. اون پسری که قبلا باهاش صحبت می کردم رفته دوبلین برای یه مدت. این یکی یه کمی فارسیش ضعیف تره و خیییلی بامزه صحبت می کنه. واقعا از مصاحبت باهاش لذت می برم لبخند.

میخواد بگه بابام این جوری می کرد، میگه "پدرم این کرد". خیلی وقتا وقتی حرف می زنه، احساس میکنم تو قرن 4 زندگی می کنم چشمک. کلا با واژه ی "سخت" میونه ای نداره، همه اش میگه "دشوار".

دیدگاهشو به زبون یاد گرفتن خیلی دوست دارم و همین طور یاد گرفتنشو. خیلی برام جالبه که با همه ی آدم نحوه ی زبون یاد گرفتنش فرق داره. معمولا آدما با کلمه ها فکر می کنن. ولی این میگه من با عکس فکر می کنم. از هر چیزی یه تصویری دارم. برای همین هیچ وقت نمی تونم توی ذهنم یه زبونو به اون یکی ترجمه کنم، همه چیز فقط با تصویرا مرتبط میشن.

بهش گفتم خب گاهی وقتا که یه کلمه رو نمی دونی تو فارسی، آلمانیشو میگی. اگه آلمانی فکر نمی کنی چطور این کارو می کنی؟

میگه از نظر من تو ذهنم چند تا دریاچه است، یه دونه آلمانی، یه فارسی، یه انگلیسی و ...  که من توی این دریاچه شنا می کنم (البته اون میگفت "می شنائم"چشمک). اما گاهی وقتا احساس می کنم یه سوراخ توی این دریاچه وجود داره. میرم از اون یکی دریاچه آب میارم که اون سوراخو پر کنم.

خییییییلی این توصیفش برام جالب بود لبخند.

--

کاپشن نبردم، رفتنی و برگشتنی هر دو تا یخ کردم! امیدوارم سرما نخورم لبخند.

[ ۱۳٩٤/٧/۱٧ ] [ ٦:٤٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب