یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

برخلاف تصورمون که فک کردیم دیگه دوستامونو دیر به دیر می بینیم، امروز دیدیمشون!

از قضا دوست دوستمون از یه کشور اروپایی دیگه اومده بود پیش دوستمون و یکی دو روز قرار بود پیششون باشن. اینو قبلا بهم گفته بود. آخه جمعه بهش زنگ زدم که بگم یه کمی دیرتر بره خونه و سر راهش بیاد پیش من، چون ما که دیگه نمی تونیم همو ببینیم. گفتم از دانشگاه که داره میره خونه، قبلش یه سر بیاد پیش ما، ببینیم همو. اون موقع گفت من امروز زودتر برگشتم، چون قراره این آخر هفته مهمون داشته باشیم.

حالا امروز همسر داشت با دوستامون صحبت می کرد، گفتن برای تفریح با دوستاشون اومدن شهر ما. اگه ما وقت داشته باشیم، می تونیم بریم بیرون و با هم یه دوری بزنیم. ما هم قبول کردیم لبخند.

یه کمی ناهارمونو تندتر خوردیم و آماده شدیم، رفتیم. قرارمون ساعت 3 بود که همسر گفت ما شاید 3:05 برسیم (چون اتوبوس و قطار روزای یکشنبه تو اکثر محله ها نیم ساعتی حرکت می کنن). گفتن اشکالی نداره. حدود ساعت 3:00 بود که ما نزدیکای محل قرارمون بودیم، ولی می خواستیم بریم اول از بانک پول برداریم. تو راه رفتن به بانک، همسر گوشیشو چک کرده، میگه بچه ها پیامک زدن که اگه راه نیفتادین دیرتر بیاین، ما تازه رفتیم رستوران. ولی اون موقع دیگه ما سر میدون قرارمون بودیم!

ما هم دیگه زنگ نزدیم بهشون که بگیم ما سر قراریم الان. رفتیم یه دوری تو خیابون اصلی شهرمون که همه ی مغازه هاش بسته بود و در عین حال یه عالمه آدم توش بود (!!)، زدیم و یه کمی نشستیم و از آفتاب و هوای دلچسب پاییزی شهرمون استفاده کردیم لبخند.

حدود 3:40 اینا بود که تازه یکی از دوستامونو دیدیم! آخه مهمونشون بچه داشت و کارشون کلا طول می کشید تو همه چی، تو غذا خوردن، تو راه رفتن و خلاصه دردسری داشتن دیگه. این بود که دوستمون گفته بود لااقل من یه کمی زودتر میرم بچه ها رو ببینم که یه کمی از این ضایعیت دیر کردنمون کم بشه چشمک.

رستوران همون نزدیک ها بود و از جایی که ما وایستاده بودیم دیده میشد. تقریبا ما یه ربعی با هم صحبت کردیم و بعد دیگه راه افتادیم به سمت رستوران که بچه ها جلوش وایستاده بودن.

با هم رفتیم یه کافه ی خیلی شیک و باکلاس که یه آپشن خیلی مناسب و خوب داره. اگه جلوی (به قول خودشون "بار") چایی یا قهوه بخوری، یه یوروئه. البته جلوی بار که میگم، نه اینکه مثل فیلمای وسترن تو ذهنتون بیاد که میرن اون جلو و همه اش مشروب می خورن!! جلوی بار یعنی دور یه سری میزهای بلندی که مخصوص ایستادن هستن.

آلمانی ها از این جور چیزا کلا زیاد دارن. بر خلاف ما ایرانی ها که همیشه دوست داریم یه جا پت و پهن بشیم، آلمانی ها می بینی مهمونی شام دعوت می کنن، ولی همه ایستاده و سر همین میزای بلند غذا می خورن! یا به قول خودشون kitchen party می گیرن و هر کس بشقابشو تو آشپزخونه پر می کنه و همون طوری ایستاده می خوره.

خلاصه که رفتیم با دوستامون از این چایی ارزونا خوردیم و خیلی بهمون خوش گذشت.

از اونجا پیاده رفتیم تا پارکینگ و بچه ها ماشیناشونو برداشتن. ما سوار ماشین دوستامون شدیم. مهمونا هم سوار ماشین خودشون و راه افتادیم. مهمونا می خواستن برن بلژیک از اینجا. واسه همین یه جایی راهشون از ما جدا میشد. دوستامون هم که می خواستن برن خونه ی خودشون، اما گفتن ما رو می رسونن.

تو راه خیلی بهشون گفتیم حالا که ما رو می رسونین بیاین یه چایی هم تو خونه بخوریم، ولی قبول نکردن. بعد که رفتیم جلوی خونه ی ما پیاده شدیم، بچه ها با دوستاشون خداحافظی کردن و اونا رفتن. دوباره بهشون پیشنهاد دادیم، خانوم دوستمون که قبول نمی کرد، ولی چون آقای خونه می خواست نماز بخونه و مطمئن نبود قبل از غروب آفتاب برسن، دیگه گفتیم بیاین خونه.

دیگه بعد از نماز هم یه چایی و یه شیرینی و یه میوه خوردن و شد یه ساعت نیشخند. بعد دیگه خداحافظی کردن و رفتن.

--

بعد از کش و قوس های فراوان، بالاخره سومین فصل تزمو هم برای استاد فرستادم. این دفعه اگه خیلی کامنت بذاره و گیرای سه پیچ بده وای به حالش چشمک، خیلی واسه این فصل زحمت کشیدم. 20 صفحه براش نوشتم و به نظر خودم دیگه واقعا همه چی رو گفتم.

--

امیدوارم فصل چهارمو تو بتونم آخر اکتبر براش بفرستم لبخند.


[ ۱۳٩٤/٧/٢٠ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب