یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اول بگم که این دو تا عبارت تو عنوان ربطی به هم ندارن! تو کلاس عاشورا برگزار نکردیم چشمک.

دیروز آخرین جلسه ی کلاس بود و قرار شده بود بعد از زنگ تفریح، یعنی تو ساعت دوم، بریم با بچه های کلاس بالایی، با هم صبحونه بخوریم. هر کسی باید یه چیزی می آورد و صبحونه خوری تو کلاس بالا برگزار میشد. سطح اون بچه ها هم مثل مائه، تعداد زیاد بوده، دو تا کلاسمون کردن.

ما هم پریروز عصری رفتیم خرید و مابین خریدا، من یه بسته نون شکلاتی برداشتم که با خودم ببرم. راستش اول قصد داشتم پنیر و نون ببرم، بعد دیدم به دردسرش نمی ارزه. آخه پنیری که ما یه سالی میشه فک کنم کشفش کردیم و به نظرمون خوشمزه است، مال فروشگاه ترکاست. ترکا هم همه چیشون در مقیاس بزرگه! پنیری که ما می خریم یه کیلوئییه. اما داخل ظرفش که ستون ماننده، به صورت قطعه قطعه گذاشته شده. پنج یا شیش قطعه داره فک کنم. اگه می خواستم ببرم، باید مثلا یه قطعه شو می بردم، ولی خب بردنش سخت میشد. تو چی میذاشتم؟ بعد با چی می خوردیم؟ اونا بیشتر از همه با نون ایرانی، ترکی یا عربی می چسبه. واسه اونم که باید می رفتیم خرید از یه فروشگاه ترک که دیگه حسش نبود. این شد که تصمیم گرفتم خیلی ساده، یه کمی نون شکلاتی بخرم و ببرم.

دیروز کلا چهار نفر بودیم سر کلاس. بقیه نیومده بودن. یه سری ها که من واقعا دلم برای پدر و مادراشون می سوزه که بچه هاشونو به چه امیدی می فرستن بیان اینجا برای درس خوندن، اونا هم کلا نمیان. یکیش همون پسر فلسطینیه که فک کنم کلا 4 یا 5 جلسه اومد. یکی دیگه اش یکی از بچه های کره ی جنوبی بود که خیلی وقتا نمی اومد. یادمه ترم پیش یه بار صحبتش شد، مثلا می گفت حوصله نداشتم دیروز، نیومدم. خوابم می اومد! یه پسر دیگه هم بود که یادتونه اسمش الفی بود؟ اونم فک کنم من کلا سه جلسه دیدمش! جالبه که معلم داشت اسما رو می خوند که ببینه کی چقد نیومده، میگه الفی. یکی از بچه ها میگه الفی کیه؟!! کلا طفلکی همین قدر ندیده بودش که بشناسدش نیشخند.

خلاصه که هیش کی نبود تو کلاس دیگه! چهار نفر بودیم. وقتی من رفتم بقیه اومده بودن. دیدم روی میز چیزایی که آوردنو چیدن. همه یه چیزی تو همین مایه ها آوردن.

بعد از زنگ تفریح رفتیم بالا دیدیم بچه های اون کلاس سفره ای بسیاااار اعیانی دارن چشمک: پنیر، دو سه مدل کیک فک کنم خود پخته (!!)، یه چیزایی که شبیه کوکو بود ولی مثل چیپس زیر دندون صدا میداد (خیلی هم خوشمزه بود)، ذرت (نمی دونم باید بگم بلال آب پز؟ ذرت آب پز؟ خلاصه هر چی هست، از همونا دیگه). کرویتسان، بلوط پخته، قهوه و ظرف یه بار مصرف و آب میوه. پنیر ورقه ای، چندین مدل سوسیس و کالباس. خلاصه خیلی چیزا بود دیگه.

من اولین چیزی که امتحان کردم همون کوکوها بود که از قضا با سیر فراوان درست شده بودن خنثی. منم دیگه یه دونه بیشتر نخوردم. یه کمی هم پنیر فتای خودمونو خوردم و یه یکی دو لایه از پنیرهای ورقه ای مختلف امتحان کردم. عجب پنیرایی تو دنیا وجود دارن و ما خبر نداریما چشمک.

خانم اسپانیایی ای که قبلا تو کلاس ما بود و کلاسشو عوض کرد، هرچی آورده بود قشنگ صاف شد فک کنم!! هم کوکوهاش، هم انواع پنیرایی که آورده بود. گفت چیزایی که آورده اسپانیاییه و من متوجه شدم چقد غذاهای اسپانیایی خوشمزه ان چشمک.

متاسفانه من نمی دونم چرا انقد زود سر میشم نیشخند. نشد از همه چیز امتحان کنم. سوسیس و کالباسا رو که ما نمی تونستیم بخوریم. کیک ها رو هم راستش از خیرشون گذشتم. دیدم به جای اینکه دنبال صاحبش بگردم و بپرسم الکل داره یا نه، خیلی وقار و متین بهتره نخورم. مجبور که نیستم!!

یه چیز خیلی جالب این بود که برادر کوچیک تر قبلا بهم گفته بود آلمانی ها تخمه بلد نیستن بشکنن. کلا تقریبا مردم خیلی جاها بلد نیستن تخمه بشکنن. خانم اسپانیایی تخمه ی آفتابگردون آورده بود. یه پسر فرانسوی ورداشت کلا یکیشو گذاشت دهنش که بجوئهخنده. اسپانیاییه یادش داد که تخمه رو باید بادندونت بشکنی، توشو بخوری، پوستشو بندازی نیشخند. واقعا من اون موقع که برادر کوچیک تر گفت، باور نمی کردم واقعا یه عده بلد نباشن تخمه شکستنو، ولی دیروز به عینه دیدم!

دو نفر اسپانیایی دیگه هم بودن، با اون خانومه، سه تایی، تمام مدتی که با بقیه صحبت می کردن و ایستاده بودن تخمه می خوردن، یه چیزی تو مایه های خودمون چشمک.

یه آقای کم و بیش سیاهپوست که شاید مصری اینا باشه، هم چیزی شبیه شیرین گندمک آورده بود، ولی شیرین نبود. هیچ کس نمی دونست چیه. من رفتم گفتم میدونم اینا چیه. افتتاحش کردم، بقیه هم ورداشتن چشمک. ولی بعد دیگه من نرفتم دوباره وردارم، آخه شیرین نبود!! ولی برای بقیه فک کنم مزه اش جالب بود.

صبحانه مون که تا ساعت نزدیک 12 طول کشید. 12 اینا من خداحافظی کردم با بچه ها و معلممون و برای هم آرزوی موفقیت کردیم و همدیگه رو بغل کردیم یه خداحافظی جانسوز و جانگداز کردیم و من اومدم بیرون. آخه می خواستم برم نتیجه ی آزمایش خونمو که شیش سال پیش داده بودم و هی قسمت نمیشد برم نتیجه شو بگیرم، بگیرم!

 رفتم نتیجه رو گرفتم. همه چی خوب بود. ولی باز آهنم نسبت به دفعه ی پیش یه کمی اومده بود پایین. خانومی که نتیجه مو بهم داشت میداد، فقط داشت برگه رو کپی می گرفت. من ازش پرسیدم همه چی خوبه؟ نتیجه ام چطوره؟ گفت آهنت خوبه، ولی این دوتات پایین تر از حد نرماله. گفتم خب اونا چین؟ گفت نمیدونم، بذار بپرسم. تو راه می خواست بره، یه دکتری رو دید، ازش پرسید. اونم به من گفت باهام بیا تا برات توضیح بدم. منو برد تو یکی از اتاقا، تو راه من براش توضیح میدادم که این بار سومه دارم آزمایش خون میدم و از این حرفا. وقتی رسیدیم تو سیستم زد و نتیجه های قبلی و سابقه ی پزشکیمو نگاه کرد. گفت چیزیت نیست. ولی من دوباره برات قرص آهن می نویسم. اینا رو بخر، ماهی چند روز بخور. دائم لازم نیست بخوری، ولی مثلا هر ماه یه هفته شو روزی یه دونه بخور، بسه. بعد هم در مورد اون چیزایی که کمتر از حد نرمال بود، گفت اینا اصلا اشکالی نداره. اینا اگه بیشتر از حد نرمال باشه بده. یکیشو برام توضیح داد که انگاری اندازه ی یه چیزی بود که کمتر از حد معمول بود! چون کلمه شو بلد نبود، برام یه دایره کشید، یه دایره ی دیگه توش. الان من نمی دونم این سلول خونم بود؟ گلبولم بود؟ خلاصه، هر چی بود، سایزش از معمول کمتر بود دیگه. که گفت اونم به خاطر همون کم شدن آهن و این حرفاته، ولی اصلا مهم نیست.

به این ترتیب، ما سالم و سلامت از مطب دکتر اومدیم بیرون لبخند.

بعد هم که اومدم خونه دیگه ناهار نخوردم از بس صبحانه خورده بودم.

--

بعد از هزار بار هماهنگی، اگه خدا قبول کنه، یکی دو ساعت دیگه قصد داریم بریم شهر بغلی*، مراسم عاشورای ایرانی ها. فعلا که پنج نفریم لبخند. مراسم هم بعد از نماز ظهره، هم بعد از نماز مغرب و عشا. احتمالا تا ما برگردیم خونه ساعت 12 شب اینا شده باشه.

--

یه کمی شله زرد درست کردم که بدیم به در و همسایه. الان همسر رفته ظرف یه بار مصرف بخره، بیاره، توش بریزیم و پخش کنیم. امیدوارم همسایه هامون تا قبل از ساعت یازده که ما می خوایم بریم، بیدار بشن!!

این اولین باریه من دارم همچین کاری می کنم. گرچه شله زرده خوب نشد، ولی خب دیگه، دفعه ی اولمه. خدا قبول کنه لبخند.

--

* فک کنم تو این وبلاگ من به هر شهری که تا فاصله ی دویست کیلومتریمونه دارم میگم شهر بغلی!! به هر حال گفتم شفاف سازی کنم که بدونین، هر وقت میگم شهر بغلی لزوما اشاره به شهر بغلی پست دیگه ای نداره!! هر پستی برای خودش شهر بغلی خودشو داره نیشخند.

 

[ ۱۳٩٤/۸/٢ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب