یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

علت اینکه دیر اومدم گزارش بدم روزای گذشته رو اینه که کلا این چهار روز نبودم دیگه! روز اول که رفتیم مراسم ایرانی ها، روز دوم که جلسه ی قرآنمون بود رفتیم شهر بغلی خونه ی دوستامون، دو روز بعدشو هم که دانشگاه دومم بودم! پس یه نفس عمیق بکشین تا یه پست طولانی بخونین چشمک.

روز عاشورا، یه بلیت گروهی خریده بودیم که برای پنج نفره تا با بقیه ی بچه ها بریم شهر بغلی. برای رفتن چهار نفر بودیم، اما یکی از بچه ها گفته بود برای منم بخرین، برگشتنی باهاتون میام (موقع خرید بلیت باید انتخاب کنین چند نفرین، حداکثرش پنج نفره و ما هم پنج نفره گرفتیم به خاطر این دوستمون).

قرار شد اون دو نفر دیگه بیان از ایستگاه نزدیک خونه ی ما بریم. یعنی ما تو راه سوار شدیم. البته بلیتو هم ما خریده بودیم و اونا اون یه ایستگاه رو با بلیت خودشون اومده بودن.

از این دو نفری که اومده بودن، یکیشون کلا اعتقادی به امام حسین و این چیزا نداره. کلا موقع رفتن بحثمون (البته یه بحث کوتاه) این بود که آیا قرآنو خدا خودش نازل کرده یا نه، اینا حرفای پیامبره؟ برام جالب بود که علی رغم تفکراتی که داشت حاضر شده بود پیشنهاد اون یکی دوستمونو قبول کنه و بیاد.

یه چیزی که من اینجا ازش خیلی راضیم این اعتقادات خیلی از ایرانی هاست که اینجا آدم به شکل تعدیل شده اش رو می بینه. یادمه سه چهار سال پیش که رفته بودیم مراسم ایرانی ها، مراسم رو خانومی برگزار می کرد که خودش باحجاب نبود و صرفا برای احترام یا هر چیزی که اسمشو میذارین، یه شال توری مشکی رو سرش انداخته بود. وقتی ما رفتیم دو تا دختر با ساپورت و تا جایی که یادمه دامن های کوتاه، موهای بلند و بلوند یه کمی جلوتر از مسجد وایستاده بودن و سیگار می کشیدن. وقتی مراسم می خواست شروع بشه، اونا هم اومدن تو. ما اصلا فکر نمی کردیم اینا هم قرار باشه بیان تو مراسم، ولی خب اومدن. کسی هم شروع نکرد به امر و نهی و غر زدن که چرا این طوری لباس پوشیدین؟ چرا اینا رو راه میدین و امثالهم. بالاخره سفره ی امام حسین پهنه و هر کسی می تونه ازش استفاده ببره.

خلاصه، برگردیم به خاطره ی همین چند روز پیشمون. این پسره هم با ما اومد. وقتی ما رسیدیم بعد از نماز ظهر و عصر بود. به ما گفته بودن مراسم بعد از نمازه ولی نگو قبل از نماز هم بوده. اصلا زیارت عاشورا رو قبل از نماز خوندن!

ما که رفتیم قرآن خوندن و یه روحانی ای اومد سخنرانی کرد که البته اصلا سخنرانی نبود. همون حرف های سطح پایین و سخیفی بود که خیلی از روحانی ها -متاسفانه- رو منبر می زنن. کلا حرفاش این بود که یه تیر سه پر اومد خورد به فلان جای امام حسین، امام حسین دستشو گرفت زیر گلوش پر از خون شد، یه تیر خورد به فلان جاش و از این حرفا. کلا هیییییچ حرفی از رشادت های معنوی امام زده نشد و امام خلاصه شد به یه سیبل هدف برای نیزه ها و تیرها!

به هر حال، اون تموم شد و مرحله ی بعدش مداحی بود. مداحی های امروز هم که دیدین دیگه، راستش من اولین باری که اون "ایتس ایتس" پس زمینه ی مداحی رو می شنیدم، اصلا نمی دونستم این یعنی "حسین حسین"!! واقعا فک می کردم فقط یه بک گرانده برای مداحی. تا اینکه یه بار یه نفر منو توجیه کرد که این طوری نیست!!

اونم که از مداحی. یه تیکه از مداحی آقاهه "حیدر حیدر" می خوند، بعد من می دیدم که تو قسمت آقایون انگاری رقص نور دارن!! بعد که اومدیم بیرون از همسر اینا پرسیدم شما رقص نور داشتین موقع مداحی؟!! گفت نه، یه سری پرچم یاحسین بود، ورداشته بودن اینا رو تکون می دادن، نور اون شکلی می شد. همون دوستمون که گفتم خیلی معتقد نبود، میگه رقص نور مکانیکی بود خنده.

من راستش محتوای تک تک سخن رانی ها یا مداحی ها رو دوست نداشتم، اما این کلیت دور هم جمع شدن و عزاداری کردن رو دوست داشتم. آدمایی که با اعتقادات مختلفی، از شهرهای مختلفی اومده بودن و همه با هم عزاداری می کردن رو دوست داشتم.

یه اتفاق دیگه ای هم که توی این عزاداری دیدم جالب بود برام. راستش اون موقعی که آقای سخنران سعی می کرد با توصیفات خونریزی های امام حسین و تیرها و این چیزا از مردم گریه بگیره، من که اصلا گریه ام نمی گرفت. همین طوری نشسته بودم و هر از گاهی هم با گوشیم ور می رفتم. یه خانوم دیگه هم بود که نزدیک من نشسته بود. تقریبا تمام مدت سرش تو گوشیش بود. روسری هم نداشت (تو قسمت خانوما هیچ آقایی رفت و آمد نمی کرد)، به ظاهر به نظر می اومد یه چیزی تو مایه های ما باشه. یه خانوم یاومد، یه دختر شاید 13 یا 14 ساله رو آورد، به این خانوم سپرد و گفت: این تازه اومده، می خواد ببینه مراسم چطوریه. دختره کاملا فارسی می فهمید، اما نمی دونم کلا ایرانی بود یا نه. بی حجاب بود، موهای تقریبا بلوند یا شایدم خرمایی رنگ (چون برق ها عمدتا خاموش بود، درست نمی دیدم) داشت با چشم های روشن. اون خانوم هم بچه رو تحویل گرفت و گفت باشه.

چند دقیقه بعد مداحی شروع شد. دو سه نفر به عنوان میون دار رفتن وایستادن اون وسط (راستش تا حالا مراسم خانوم های این چنینی نرفته بودم که بدونم خانوما هم میون دار دارن). این خانوم هم رفت قاطی میون دارها، این دختره رو هم برد. یه جوری هم سینه می زد که مشخص بود این کاره است. تمام ریتم سینه زدن ها رو بلد بود. حالا این دختر بیچاره فک کنم اصلا نمی دونست سینه زنی چیه، ولی خب رفته بود قاطی میوندارا وایستاده بود و سعی می کرد اونم مثل بقیه سینه بزنه!

خلاصه اینم از میوندار خانوما و دختری که با سینه زنی امام حسین آشنا شد لبخند.

مراسم تقریبا ساعت چهار، با صرف قیمه ی امام حسین تموم شد چشمک. راند بعدی بعد از نماز مغرب و عشا بود. ما هم که این همه راه اومده بودیم، قطعا قصد نداشتیم صرفا با دو ساعت استفاده از مراسم دل بکنیم و بریم. قرار بود مراسم شبو هم بمونیم.

بنابراین، با بچه ها رفتیم مرکز شهر، یه دوری زدیم و برگشتیم.

مراسم بعد از نماز مغرب و عشا یه کمی دیر شروع شد، من تا موقع خودم یه دعایی خوندم. خانوم پشت سریم با یکی حرف می زد می گفت این کتاب زیارت عاشورای غیرمعروفه رو داره. منم سرچ کردم تو گوشیم، زیارت غیرمعروفه ی عاشورا رو پیدا کردم و شروع کردم به خوندن نیشخند. استراق سمع همیشه هم بد نیست چشمک.

مراسم با زیارت عاشورا شروع شد. عبارت های صدتاییش رو هم صد بار نخوندن. فقط گفتن همه به نیت صد بار بلند بخونن. خوندیم و تموم شد. یه آقایی به آلمانی سخن رانی کرد. بعدش هم مراسم شام غریبان بود که بچه ها اومدن با شمع هایی که توی دستشون داشتن دور جمعیت راه رفتن، هم تو قسمت خانوما، هم تو قسمت آقایون (ما با تلویزیونی که رو به رومون بود، قسمت آقایونو می دیدیم). برای من تاثیرگذارترین قسمت کل مراسم، دقیقا همین قسمت بود.

بعدش دیگه دوباره مداحی شروع شد. یه قسمت از مداحی هم یه پسر شاید ده دوازده ساله یه چیزی رو خوند که فک کنم ترانه بود، یه چیزی تو مایه های "بارون تو چشما، گریه ی ..."! راستش واقعا خنده دار می خوند، فک می کنم همه یه جورایی خنده شون گرفته بود، آخه خیلی کوچیک بود و سبک خوندنش هم به چیز گریه دار و متاثرکننده شباهتی نداشت. اما خب به نظرم برای سن خودش خوب بود.

مداحی داشت تموم میشد، نمی دونم چرا یهویی مداح یادش اومده بگه: حسن حسن! فک کنم مداحو اگه ول می کردن می خواست تا 12 مداحی کنه. به هر حال ساعت 10:15 اینا مراسم تموم شد. ما باید خودمونو به قطار 10:40 می رسوندیم. وگرنه 2.5 صبح می رسیدیم! برا همین، برای غذا خوردن نموندیم. سر راه دیدم یه خانومی وایستاده و غذا میده برای اونایی که می خوان برن. گفتم من فکر می کنم برام گرفتن (فک می کردم همسر اینا گرفته باشن). گفت من به کسی غذای دیگه ای ندادم، هر کسو غذاشو به خودش میدم. منم حدس زدم پس حتما برای آقایون هم همینو میگن و غذای هر کسو به خودش میدن. منم گرفتم و اومدم. دیدم همسر اینا برای منم گرفتن. گفتم پس یکیشو ببریم پس بدیم، این دوستمون که برای تنوع اومده بود، گفت من این یکی رو می برم برای هم اتاقیم که نیمه ایرانیه. به مسئول دم در گفتیم آقا ما یه دونه اضافه برداشتیم، اشکال نداره؟ گفت نه، نوش جان.

دیگه راه افتادیم و رفتیم به سمت ایستگاه قطار. تو ایستگاه غذاها رو باز کردیم، دیدیم برخلاف ظهر که غذاش خیلی زیاد بود، این دفعه خیلی کمتر کشیدن. دوستمون به اون یکی میگه "من نمی ذارم تو اینو ببری برا دوستت" خنده. ولی خب در نهایت هر کس غذای خودشو خورد و بس هم بود. تازه خیلی هم خوشمزه بود. مگه میشه غذای امام حسین خوشمزه نباشه؟لبخند

جای شما خالی، غذای امام حسینو تو ایستگاه خوردیم و بعد که قطار اومد سوار شدیم. تا رسیدیم خونه فک کنم یک اینا شد.

حالا فردا صبحش به صرف صبخونه، ساعت یازده، تو شهر بغلی مهمون بچه ها بودیم واسه جلسه قرآن.

--

فک می کنم بقیه ی روزا رو یه پست جدا کنم بهتر باشه!

--

فک می کنم یکی از بهترین خاطرات زندگیم تو آلمان بود این مراسمی که رفتم لبخند.

[ ۱۳٩٤/۸/٦ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب