یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

قبل از اینکه بقیه ی اتفاقات این چند وقتو بگم، قضیه ی اون نذری هایی که بردیمو بگم. البته نذری که نبود، چون من نذری نداشتم! فقط یهویی تصمیم گرفتم یه چیزی درست کنم و بدم به در و همسایه. واسه همین صبح بلند شدم یه کمی شله زرد درست کردم و قرار شد قبل از رفتن ببریم بدیم به همسایه هامون. همه چی خیلی یهویی شد، واسه همین شله زرد اون طوری که می خواستم درنیومد. اما خب، به قول همسر، برای کسی که به عمرش شله زرد نخورده و مزه شو نمی دونه بد نیست چشمک.

اول بردم به همسایه ی بالاییمون دادم که عربن. خانومه درو باز کرد، گرفت و خیلی تشکر کرد. درست مثل ایرانی ها. معلوم بود که با این فرهنگ آشناست.

بعد بردم واسه همسایه ی پایینمون که چینی ان. آقاهه درو باز کرد. تمام اون چند ثانیه ای که من صحبت می کردم و می گفتم یه چیزی پختم خواستم واسه شما هم بیارم، هاج و واج منو نگاه می کرد. آخرش کاسه رو گذاشتم تو دستش، گفتم این مال شماست نیشخند. دیگه اون موقع گرفت! البته خودم فکر می کنم یه علتش این بود که من باهاش آلمانی حرف زدم. خانومشو هر وقت می بینم، انگلیسی صحبت می کنه. ولی خب نمی دونم چرا من باهاش کلا از اول آلمانی حرف زدم! اونم آخرش با یه تشکر آلمانی گرفت و منم خداحافظی کردم لبخند.

ظرف آخرو بردم دادم به هندی هایی که رو به روی خانواده ی چینی زندگی می کنن. احساس کردم دختری که اومد درو باز کرد یه خورده خواب آلود بود. آخه هنوز سر صبح بود، ساعت 10:30 اینا، تو روز تعطیل، اونم از نوع شنبه! ولی بسیااااار مهربون برخورد کرد و وقتی ظرفو بهش دادم، انقد خوشحال شد که نگو. خیییییییلی خوشحال شد، اصلا من باورم نمیشد یه نفر از یه غذای نذری این قدر خوشحال بشه. ولی هی ظرفو نگاه می کرد، می گفت واااااای این واسه منه؟ دستت درد نکنه. احساس کردم با فرهنگ نذری بردن آشناست، ولی اینکه اینجا، کسی که نمی شناسدش براش نذری ببره خیلی عجیبه.

به هر حال، نذری های ما به این ترتیب به پایان رسید و ما راهی شهر بغلی شدیم که قضایاشو تعریف کردم لبخند.

--

خب قبلا گفتم که تا ما اومدیم خونه و خواستیم بخوابیم یک شد. صبحش قرار بود دوباره بریم خونه ی دوستامون به صرف صبحونه. صبح من زود بیدار شدم و هر کار می کردم خوابم نمی برد. کلا خواب من ساعت داره. مهم نیست کی بخوابم، بیشتر از هفت، دیگه ته تهش هفت و نیم نمی تونم بخوابم!!

ولی فک کنم اون روز من از ساعت 5 6 دیگه بیدار بودم! آخرش دیدم خوابم نمی بره، گفتم بلند شم یه کیک درست کنم. تقریبا ساعت 7.5 اینا دست به کار کیک شدم. آخه قرار بود برای دوستامون یه بسه شکلات بخریم و ببریم. یه بار رفتیم فروشگاه، ولی اون چیزی که می خواستیمو نداشت. همسر گفت من فردا میرم فلان فروشگاه از اونجا براشون می خرم. اون روزی که همسر رفت اون فروشگاه به من زنگ زد وسطش، گفت اون مدلی که می خواستیمو نداشته. چیکار کنم؟ یه چیزی بخرم یا باشه بعدا؟ منم گفتم یه چیزی بخر. ولی مثل اینکه همسر به دلایلی نخریده بود و من به اشتباه فکر کرده بودم همسر شکلاتو خریده. حالا شب قبل از جلسه ی قرآن به همسر میگم اون شکلاتی که خریدی رو بیار بذار جلوی چشم که فردا ببریم، میگه من که چیزی نخریدم نیشخند.

به این ترتیب من با خودم فک کردم یا فردا دست خالی می ریم یا اگه صبح حوصله داشتم، کیک درست می کنم. صبح هم که خدا رو شکر زود بیدار شدم و حس و حال کیک درست کردنو داشتم.

با خودم حساب کردم، دیدم تا من موادشو آماده کنم و هم بزنم و بریزم تو قالب و بپزه، درست میشه ساعت 9 که قرار بود بچه ها بیان دنبالمون. این دوستامون از یه شهر دیگه میان (همونا که تازگی ها خونه شونو بردن شهر بغلی!)، ما رو وسط راه سوار می کنن، میریم شهر بغلی اون ور خنثی.

بماند که قرار اصلا ساعت 9:45 بوده و با چندین بار پیام رد و بدل کردن تو واتس اپ من آخرش اشتباه متوجه شده بودم که ساعت نه میان.

برای اینکه کیکم بد نشه و خیالم راحت باشه، تصمیم گرفتم یه کمی کمتر درست کنم که مطمئن باشم توش می پزه. آخه از این قالب های وسط خالی بود قالب کیکم. سینی نبود که بخوام کیکو ببرم. باید حتما کیکو برعکس می کردم و یه تیکه درش می آوردم.

حدود ده دقیقه به نه، کیک من آماده شد و خیلی خیلی خیلی راحت توی بشقاب برعکس شد. هیچی هم به ته ظرف نچسبید. کلا هر چی راحت تر و آسون تر بگیری، همه چی بهتر میشه چشمک.

همسر بیچاره رو هم نزدیک نه بیدار کردم و بهش گفتم بچه ها قراره نه بیان. با تعجب پرسید: نه؟ نه و نیم مگه قرار نبود؟ گفتم نه دیگه، آخرش شد نه. اونم تندتند بلند شد و لباس پوشید. ساعت 9:20 اینا تازه بچه ها زنگ زدن، گفتن ما نزدیکای شهر شماییم!

به این ترتیب من یه عالمه وقت اضافه آوردم چشمک.

تا ما رسیدیم خونه ی دوستامون، ساعت یازده و نیم اینا بود. از قضا بقیه ی بچه ها هم درست همون لحظه رسیدن. یعنی ماشینا رو با هم پارک کردیم و با هم رفتیم در زدیم. وقتی رفتیم بالا، دیدیم دو نفر دیگه هم هستن که ظاهرا از بچه های همون شهر بودن و آشنای صاحب خونه.

کیکی که ما برده بودیمو صاحبخونه همون اول برش زد به تعداد و به همه یه قطعه داد. در واقع این شد یه ته بندی، واسه اینکه جلسه مونو شروع کنیم چشمک. جلسه شروع شد و تا ساعت دو طول کشید. بعدشم صاحبخونه گفت خب این طور که شما گفته بودین یازده میاین، یازده که وقت صبحانه نبود، ما هم ناهار گذاشتیم! این طوری شد که ما ناهار آبگوشت مهمون دوستامون شدیم (جای همه تون خالی)لبخند.

آبگوشت با نون باگت خوردین تا حالا؟ ما خوردیم. خیلی هم خوب بود لبخند.

بعد از ناهار هم دوباره نشستیم خوردیم. صاحبخونه برامون آب هویج بستنی درست کرده بود لبخند.

تا برگشتیم خونه ساعت شیش اینا شده بود. منم که فرداش قرار بود برم دانشگاه دومم، یعنی بازم یه مسافرتک دیگه!

 

[ ۱۳٩٤/۸/۸ ] [ ٧:٥۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب