یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

روز جمعه رو تو پست قبلی خیلی مختصر توضیح دادم، گفتم بیام الان بسطش بدم و مبسوط ماجرا رو به سمع و نظرتون برسونم (البته فک کنم باید بگم به بصرتون برسونم!):

با اینکه فصلش نیست ولی همسر روز جمعه گفت بریم سیخ کباب بخریم، کباب کوبیده درست کنیم واسه خودمون رو منقل!

منقلمون هم که برقی نیست، نمی تونیم تو خونه استفاده کنیم. ولی خب فعلا همسر تو فاز اینه که میگه میرم بیرون درست می کنم. پست خونه مون یه محوطه ی باز داره که میشه توش کباب کرد. شاید بد نباشه بگم دما الان حداکثرش تو روز 9، 10 درجه است!

همون روز که همسر اینو گفت، تو اینترنت گشتیم دنبال سیخ کباب، ولی چیز قابل توجهی پیدا نکردیم. همه ی سیخ هایی که پیدا می کردیم، عرضشون برای کباب کوبیده کم بود. به درد جوجه سیخ کشیدن می خوردن. این شد که تصمیم گرفتیم بریم مغازه ترکا.

رفتیم مغازه ترکا. اول که یه سری سیخ چوبی فقط پیدا کردیم. بعد همسر ازشون پرسید سیخ کباب کجا دارن، راهنماییمون کرد، دیدیم یه تیکه از مغازه شونو فک کنم فقط آدمای با فرهنگ شبیه خودشون (مثل ماها) می فهمن چیه! پر از سیخ کباب و وردنه های بزرگ فک کنم 80 90 سانتی (نیشخند) و چیزایی که تو فرهنگ ماها بسیار آشناس! کلا خیلی چیزایی که تو مغازه ترک ها پیدا میشه، انگاری سایزش XXL ه! مثلا هندونه هایی که تو فروشگاهای معمولی آلمان هست، عمدتا وقتی وزن می کنی سه چهار کیلوئن، نهایتا پنج شیش کیلو. ولی هندونه های اینا این قدر بزرگن که فک نمی کنم زیر ده کیلو بشه هندونه پیدا کرد! یا مثلا تو فروشگاهای آلمان، یه عالمه پنیر هستن که 200 گرمی و 300 گرمی ان. تو مغازه ترکا پره از پنیرهای یه کیلویی، دو کیلویی!

خلاصه، یه سری سیخ کباب بود که عرضش برای کباب کوبیده مناسب بود. ولی طولشون یه خورده زیادی بلند بود ولی خب دیگه، چاره ای نیست. قیمتشون هم خیلی مناسب بود. دونه ای یه یورو! این در حالی بود که تو اینترنت هرچی می گشتیم، اونایی که تقریبا شبیه سیخ کباب کوبیده بود، مثلا شیش تاییش بود 24 یورو اینا.

می خواستیم چهار تا وروداریم، گفتیم با این سیخ های خنجرمانند که نمی تونیم بریم تو خیابون، باشه فردا که شنبه است میایم می خریم. آخه اون روز همسر می خواست منو ببرم jackwolfskin توی شهر، ببینه اونجا اون مدل کفشی که من می خوامو داره یا نه. اگه داره امتحان کنم ببینم اندازه مه یا نه. اگه اندازه ام بود، نخریم، بیایم خونه اینترنتی سفارش بدیم نیشخند.

از مغازه ی ترکا، همسر با دوچرخه اومد، منم سوار قطار شدم. دیگه حرفمو کوتاه کنم، نداشت اون مدل کفشی که ما می خواستیم. بقیه هم که به دلیل همون تفاوت استانداردهای سایزشون فایده نداشت امتحان کردنشون.

از اونجا اومدیم بیرون، گفتیم بریم سلف دانشگاه. رفتیم که یه چایی ای چیزی بخوریم، دیدیم بساط غذا هست اونجا و هنوز اول وقته، گفتیم بریم ببینیم غذای خوب داره یا نه، اگه داره که غذا بخوریم کلا. غذای این سلف دانشگاه همیشه سلف سرویسه و قیمتش وزنیه. اگه دیر بری، خیلی از چیزا تموم شدن. ولی اون موقع که ما اونجا بودیم 6.5 اینا بود که هنوز همه ی ظرف ها پر بودن.

رفتیم واسه خودمون غذا کشیدیم و آوردیم خوردیم. من یه بار که رفته بودم از سالاد ماکارونیش خوشم اومده بود، این دفعه یه عالمه سالاد ماکارونی برداشتم. یه سری چیزای دیگه هم برداشتم که همه عین هندونه ی دربسته بود نیشخند، مزه ی هیچ کدوموشونو نمی دونستیم! همه ی اونا رو خوردم -همه شون هم خوشمزه بودن- سالاد ماکارونی رو که می دونستم خیلی دوست دارم گذاشتم واسه آخر. آقا فک کنم بدمزه ترین چیزی که تو اون غذا خوردم همون سالاد ماکارونی بود!!

نتیجه گیری اینکه هر دفعه میرین سلف، از همه ی غذاها اول یه لقمه بخورین، بعد تعیین کنین چیو اول بخورین، چیو آخر! طبق معمول هم من بیشتر از همسر کشیده بودم و نتونستم بخورم. آخرشو دادم به همسر بخوره نیشخند.

به یکی از دوستامون هم زنگ زدیم که بیاد اگه دوست داره، که گفت نمی تونه بیاد. دوست دیگه ای هم که نداریم فعلا تو این شهر! یعنی داریم هنوز، ولی تریپ این نیستن که زنگ بزنی بگی پا شو الان بیا پیش ما و اونا هم بیان.

وقتی برگشتیم دیگه دیروقت بود و نمی شد از مغازه ترکها سیخامونو بخریم. گفتیم باشه فردا که رفتیم خرید، میایم اینا رو هم می خریم. حالا شنبه این قدر دیر رفتیم خرید که اصلا اونجا نرفتیم. ضمن اینکه من اصلا کلا یادم رفت که قراره اونجا بریم و به همسر گفتم بریم خرید فلان جا، یه جایی که اصلا در جهت مخالف مغازه ترکا بود، در حالی که همسر مد نظرش بود که بریم یه فروشگاه دیگه که مسیرش از مغازه ترکا رد میشه. سر راه پیاده شیم، سیخا رو هم بخریم و بریم. ولی خب هیچی نگفته بود! بعد که رفتیم تو راه فروشگاهیم، همسر میگه سیخا رو نخریدیم خنثی. میگم خب چرا نگفتی؟ میگه جرئت نکردم، گفتم دعوام میکنی خنده. آخه من قبلش داشتم کارامو می کردم، تزمو می نوشتم، همسر فک کرده بود کلا اعصاب معصاب ندارم، در حالی که داشتما. فک نکنین من از اونام که موقع درس اعصاب ندارمچشمک، اصلا هم این طوری نیست دروغگو.

--

از دیروز سرما خوردم. دیروز با کمک همسر برای من سوپ درست کردیم. همیشه وقتی مرغ می خریم، من قسمت پشت و بالشو نگه میدارم واسه سوپ (آخه بگو مگه کار دیگه ای هم میشه کرد با این قسمتا؟نیشخند) وقتی میخوام سوپ درست کنم، همین قسمتا رو میذارم آب پز بشن، بعد ریش ریش می کنم، می ریزم تو سوپ. دیروز چون سوپ واسه یه نفر بود، خب مقدارش خیلی کم بود. گوشتی که توی سوپ ریختم انقد زیاد شد که کلا انگاری داشتم مرغ می خوردم! همسر میگه یه سوپ درست کردی که اندازه ی یه شیشلیک خرجش کردی خنده.

--

امروزم قراره دوباره همسر برام از همون سوپا درست کنه لبخند.

--

بالاخره فایلی رو که قرار بود برای اون همکار ایرانیم بفرستم رو فرستادم؛ با دو هفته تاخیر!! آخه کلاس درسم یکی دو هفته جا به جا شد عملا. این شد که سرم شلوغ شد و نتونستم زودتر بفرستم براش. حالا باید منتظر بشم بخونه و نظرشو بگه، ببینیم چیکار می تونیم بکنیم با هم.

--

تو تزم صفحه ی 62 ام، اما احساس می کنم با بیست صفحه دیگه تموم میشه. چیکار کنم حالا؟ نگران آخه مگه تز دکترا با 80 صفحه تموم میشه؟ هرچی تز دکترا نگاه می کنم، به طور معمول 150 صفحه ایناس.

--

این یکی دیگه خیلی بی ربطه!! تو دانشگاه (حالا فرقی نمی کنه دانشگاه اولم یا دومم) هیچ کس هیچ وقت کامپیوترشو خاموش نمی کنه. یکی دو هفته ی پیش که رفته بودم دانشگاه دومم، موقع رفتن گفتم بابا اینا همیشه اسراف می کنن، بذار خاموش کنم خب. واسه چی باید الکی روشن باشه تا فردا؟ سیستما لینوکسه، آلمانی هم هست!! منم به صورت نرم افزاری، مثل خاموش کردن لپ تاپ، shut down رو زدم، خاموش شد. فرداش که رفتم، یه Enter زدم، دیدم خب میزنه No signal. گفتم خب الان روشنش می کنم. نگاه کردم، دیدم از پایین روشنه، دکمه ی پاور روشن بود، دکمه ی سی دی رو هم می زدی، سینیشو میداد بیرون، ولی از اون ورم انگاری خاموش بود! نمی دونستم باید چیکار کنم. همه ی کابل ها رو چک کردم، دیدم همه وصلن. دکمه ی پاورم می زدم، هیچ تغییری نمی کرد. انگاری به طور سخت افزاری همیشه همه ی کامپیوترا روشنن! آخرش کابل کیسو از پشتش کشیدم، دوباره زدم تو که بفهمه خاموش شه خب نیشخند.

بعد دیدم عین آدم داره لینوکسش بالا میاد. شکل اولش یه سوسیس بود. حالا این سوسیسه نمی رفت! هرچی من کلیک می کردم این ور اون رو، بلکه یه اثری از حیات تو این سیستم ببینم، هیچ خبری نبود. یه کم با لپ تاپ خودم کار کردم. بعد رفتم دنبال مسئول فنی که بگم آقا بیا ببین این سیستم من چش شده. آقا من ده دقیقه از این ور به اون ور داشتم تو دانشگاه راه می رفتم و سعی می کردم کارمو به شیوه های مختلف راه بندازم. آخه به دلیل یه سری مشکلات (که باید اونا رو هم حل کنم) با لپ تاپ خودم نمی تونم از روی پرینتر دانشگاه پرینت بگیرم. باید حتما با کامپیوتر توی اتاقم پرینت بگیرم که پرینتر دانشگاه تو لیستم باشه. منم می خواستم یه چیزی رو پرینت بگیرم و اصرار داشتم که سیستمم درست شه. خلاصه، بعد از ده دقیقه که اومدم تو اتاق و بی خیال کامپیوتر شدم کلا، دیدم کم کم سیستمش بالا اومد خنثی.

ده دقیقه بالا اومدن این سیستم طول می کشید. تازه اونجا فهمیدم چرا هیچ کس هیچ وقت کامپیوترشو خاموش نمی کنه. تا من باشم دیگه از این مدل صرفه جویی ها نکنم نیشخند.

--

یه چیز بی ربط دیگه هم بگم و برم نیشخند. تو آلمان یه برنامه هست به اسم ایکس اوپسیلون (XY). من از طرفدارای پر و پا قرصشم از وقتی باهاش آشنا شدم. خیلی برنامه ی جالب و مفیدیه. به اونایی که آلمانن و نصف شبا نمی ترسن توصیه می کنم این برنامه رو ببینن. برنامه زنده است (البته به همراه یه سری برنامه های از پیش ضبط شده) و مربوط به مسائل پلیسیه. مثل اگر کسی کسی رو کشته، دزدیده، یا خطای این طوری ای کرده و بعد از چند سال هنوز پیدا نشده، تو این برنامه اعلام می کنن و از مردم می خوان اگه کسی رو با این مشخصات دیدن به پلیس اعلام کنن. معمولا اتفاقی که افتاده رو شبیه سازی می کنن، یا مثلا اگه دوربین مدار بسته ای فیلمی از طرف گرفته نشون میدن و در نهایت میگن مثلا طرف یه مرد حدود 30 تا 35 ساله است، با قد حدودا فلان و این حرفا و ترجیحا یه تصویر تقریبی از طرف نشون میدن، حالا گاهی کامپیوتریه این تصویر، گاهی نقاشی ایه که با دست کشیده شده.

البته خیلی هاش خیلی قدیمیه و من نمی فهمم چرا این قدر دیر دارن اقدام می کنن. مثلا طرف سال 2005 یه نفرو دزدیده، تازه الان میگن اگه اینو دیدین به ما بگین! ولی اگه این آدما رو پیدا کنین و اطلاع بدین، جایزه داره ها چشمک. پس سعیتونو بکنین نیشخند. جالبش اینه که تا حالا این روش گاهی جواب هم داده.

البته برنامه به صورت مرتب و هر هفته نیست، هر دفعه اعلام می کنه که دفعه ی بعد برنامه شون کیه. سایت هم داره فک کنم، سرچ کنین پیداش می کنین.

--

یه چیز دیگه ام یادم اومد راجع به فیلم مخصوص نابیناها که بعدا یادم بندازین بگم. الان دیگه اگه بگم خیلی طولانی میشه نیشخند.

[ ۱۳٩٤/۸/۱٠ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب