یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

همسر دیروز رفت یه شهر دیگه واسه یه کاری. صبح زود بلند شدم که با توجه به اینکه همسر نیست همه ی کارا رو تندتند انجام بدم که چیزی از قلم نیفته. آخه اصولا اغذیه ای که من میبرم شهر دومم، همیشه شبا توسط همسر آماده میشه نیشخند.

برای خودم دو تا نون گذاشتم برشته شد، روش پنیر و کره کشیدم، گردو هم گذاشتم. من به این چیزی که درست کردم میگم ساندویچ. شاید شما بهش بگین لقمه. حالا هرچی که میگین. همسر همیشه ساندویچی که درست می کنه رو میذاره تو نایلون فریزر. ولی من میذارم تو کاغذهای آلومینیومی ساندویچ. آخه ساندویچ تو اونا اصلا تکون نمی خوره، ولی تو نایلون فریزر یا له میشه، یا کج و کوله میشه و نصفش از توش میریزه.

برا خودم چایی هم درست کردم، اونم از نوع دم کردنی، ریختم تو فلاسک که با خودم ببرم، سر کار بخورم. مخصوصا که الان سرما خورده ام، بهتره زیاد چیز داغ بخورم. برای ناهار هم که ماکارونی های باقی مونده ی دیشبو ریختم تو ظرف که ببرم. اون ساندویچ واسه صبحانه ام بود که تو راه رفتن، یا تو راه خونه تا ایستگاه قطار بخورمش.

وسط این کارا یه مقاله رو برای خودم پرینت گرفتم که تو قطار بخونم، بلیت قطارمم پرینت گرفتم. بعد هم نشستم پای لپ تاپم و اینترنت گردی تا وقت رفتن بشه.

موقع رفتن، خیلی شیک و مجلسی، لباس پوشیدم و رفتم بیرون. وقتی رسیدم جلوی ایستگاه قطار، تازه یادم اومد ساندویچ نازنینی که با اون همه زحمت درستش کرده بودمو جا گذاشتم درست وسط خونه! همون جا که رو زمین پیچیده بودمش تو نایلون آلومینیومی جاش گذاشته بودم.

تا وقتی برگشتم دلم پیش ساندویچم بود نیشخند. وقتی اومدم خونه، اولین کاری که کردم خوردن همون ساندویچه بود چشمک ولی خب متاسفانه دیگه اون خوشمزگی صبحو نداشت. کلا همه ی کره ها و پنیرا رفته بود به خورد نون. اصلا انگاری داشتی نون می خوردی با عطر کره پنیر خنثی.

--

امروز وقتی رفتم برم تو کلاس، دیدم دانشجوی ایرانیم کنار یه ایرانی دیگه نشسته. سلام کردم و رفتم درو باز کردم که بیاد تو. دیدم دوستشم آورد. میگه I fished another student for you  خنده. خلاصه، الان شاگردام شدن چهار نفر. منم هم خودمو، هم اونا رو راحت کردم، یه پروژه تعریف کردم واسه چهار تاشون با هم.

ازشون پرسیدم هفته ی پیش که با کار پروژه ای موافق ترین یا با خوندن مقاله که در نهایت نتیجه این شد که کار پروژه ای بکنن. امیدوارم از پسش بربیان. آخه دو تا دانشجوی لیسانس دارم که هرچی من میگم هیچی نمیگن. نه میگن فهمیدیم، نه میگن نفهمیدیم. البته ترم پیش هم یه دانشجوی آلمانی داشتم که همین جوری بود. لام تا کام حرف نمی زد. ولی تمام تمریناشو به شکل عالی، واقعا عالی، انجام داد و 1 هم گرفت. امیدوارم اینا هم همین طوری باشن.

راستی این دانشجوی جدیدم هم ترم یکیه. آخی، کوچولوئه هنوز چشمک.

--

همیشه صبحا که میرم قطار (منظورم قطار بین دو تا شهره) خیلی شلوغه، مخصوصا روزایی که زودتر میرم و یه طوری میشه که دقیقا وقتیه که همه دارن میرن سر کار. ولی عصرا که برمی گردم قطار خیلی خلوته. من نمی دونم اینایی که صبح میرن، دیگه بر نمی گردن؟ متفکر اگه برنمی گردن، پس فردا صبحش دوباره کین این همه آدم، یه سری آدمای دیگه ان؟سوال اصلا صبحا هم که میرفتم، عصر بود! خلوت بود!

 

[ ۱۳٩٤/۸/۱۳ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب