یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اتفاق خاصی نیفتاده که قابل توضیح دادن باشه. روزا که تو خونه ام، شبام که تو خونه ام نیشخند. تا وقتی کلاس زبانم دوباره شروع نشه، خبر خاصی ندارم برای گفتن فک کنم چشمک.

اول تا یادم نرفته اون چیزی که اون دفعه می خواستم بگو بگم، بعد برم سراغ ماجراهای خودم. اون دفعه که رفته بودیم خونه ی بچه ها، شهر بغلی، و شب موندیم، صبح همین طور که صحبت می کردیم تلویزیون روشن بود. دوستمون یه چیز جالبی گفت، گفت ئه این اون کاناله است که برنامه برای نابیناها داره. بعد دقت کردیم دیدیم راست میگه. حالا ما هزار بار این کانال (نمی دونم کل کانال این طوریه یا یه برنامه اش فقط این طوریه، شایدم فقط یه برنامه باشه) رو دیده بودیم ها، ولی دقت نکرده بودیم.

برنامه اش این طوریه که مثلا دو نفر که با هم صحبت می کنن، علاوه بر خود صحبت ها که طرفین می کنن، یه گوینده هم داره که بقیه ی قضایا رو توضیح میده. مثلا میگه: مردی که موهای بلندی داره میشینه تو تاکسی. از پنجره بیرونو نگاه می کنه. بچه ای رو می بینه که .... . راننده ازش می پرسه: .... .

و به این ترتیب، علاوه بر حرف بین طرفین، محیط هم توصیف میشه تا اگه کسی نابینا هست و تصاویرو نمی بینه، حسی راجع به اتفاقاتی که داره می افته داشته باشه.

برای ما که خیلی جالب بود دونستن همچین چیزی لبخند.

--

تزمو رسیدم به صفحه ی 71. ولی هرچی فک می کنم درک نمی کنم اونایی که 200 صفحه تز می نویسن، دقیقا چی می نویسن!! البته اینم بگم تز منم با مخلفات همین الان 97صفحه است ها، ولی خب اون تیکه ی عنوان و فهرست و مراجعو که آدم نباید حساب کنه.

--

اینو گفتم یاد بچگی هام افتادم که یه بار ما رو بردن اردو. از هر شهری فقط حدود ده نفر می بردن. (اردوی بهداشتیارا بود چشمک) منم جزء اون ده نفر بودم. اردو ما رو بردن -تقریبا!!- مرکز استان. اونجا من از هر کس می پرسیدم کلاس چندمی، می گفت چهارم. من اون موقع کلاس سومو تموم کرده بودم، تابستونی بود که می رفتم چهارم. باور کنین تمام اون دو سه روز من یه جوری احساس کوچیکی می کردم نسبت به بقیه، همه از من بزرگتر بودن.

اردو تموم شد و هر کس اومد شهر خودش. من دو سه نفر از اون بچه ها رو تو سال تحصیلی تو خیابون دیدم. اونجا تازه فهمیدم همه ی اینا که می گفتن ما کلاس چهارمیم، مثل خودم بودن! همه سومشونو تموم کرده بودن، می رفتن چهارم خنثی. اون وقت من هرکی ازم می پرسید کلاس چندمی، می گفتم سوم!

حالا فک کنم حکایت تزم هم همین طوری باشه. بعید نیست الان همین تزو کس دیگه ای نوشته باشه بگه صد صفحه نوشتم تا الان!

--

سی و هفت روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۸/۱٥ ] [ ٤:٤٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب