یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیشب همسر برگشت. قبلش هم که طبق معمول من رو دور تند بودم! همسر قرار نبود بره. خیلی یهویی شد. به خاطر یه کار اداری مجبور بود بره پایتخت. روز قبل از رفتنش برای من گندم گذاشته بود تو آب که یه مدل سوپ محلی برام درست کنه. بعد که یهویی مجبور شد بره پایتخت، گندما همین طوری تو آب موند تا برگرده نیشخند. روز اول که من انقد مریض بودم که حس درست کردن غذا نداشتم، چه برسه به یه سوپ محلی خاص که تا حالا درست نکردم و باید از روی دستور درست کنم.

دیروز دیگه حالم تقریبا کامل خوب شده بود، گفتم خب پس حالا که خوب شدم سوپه رو درست کنم! برای شام ماکارونی درست کردم، با همون سوپه. سوپه که ته گرفت تا همسر اومد، ماکارونی هم ایضا نیشخند! آخه قرار بود همسر ساعتای 8:45 برسه ایستگاه قطار. و اگه خوب ترام گیرش می اومد، دیگه باید 9:15 اینا خونه می بود. ولی همسر تا اومد ساعت یه ربع به ده اینا بود.

سوپم که معلوم نشد چی شد اصلا! مدلش این بود که برای لعابش باید یه کمی آرد تفت می دادی، بعد توی یه کمی آب (از همون آب سوپ) حل می کردی که گلوله نشه، بعد می ریختی تو سوپ. منم طبق دستوری که بهمون داده بودن یه قاشق آرد ریختم. بعد آب سوپ انقد رقیق بود که اصلا نمی شد گفت سوپه! هرچی صبر کردم (شاید یه ساعت!) این آردا اثر کنه و لعاب بده هیچ اتفاقی نیفتاد. منم بلند شدم رفتم آردو آوردم، خودم به صورت چشمی (اونم نه با قاشق!!) آرد بهش اضافه کردم، بلکه یه کمی لعاب بده! بعد که آردا رو ریختم تازه به ذهنم رسید خب من که اینا رو تفت نداده بودم متفکر. تازه شروع هم کردن به گلوله گلوله شدن!! حالا باید این گلوله ها رو هم باز می کردم!! این شد که خلاصه یه غذای من در آوردی ای شد. البته همسر طبق معمول پسندید لبخند.

کلا من به این نتیجه رسیدم که همسر غذاهای سنتی رو می پسنده، هرچی هم بد بشه میگه خوبه. ولی شما بیا بهترین لازانیای دنیا رو درست کن بذار جلوش، می خوره میگه خوشم نیومد! و مشکلش هم با طبخ غذا نیستا، کلا غذاهای امروزی رو نمی پسنده.

تا همسر بیاد، من هنوز وقت داشتم. منم رفتم شوینده رو ورداشتم، سرامیک های قابل رویت خونه مونو (اون جاهایی که زیر فرش نیستن) به علاوه ی سرامیک های سرویس تمیز کردم. اصولا فکر می کنم یکی از فواید دعوت کردن مهمون همین تمیز کردن خونه است چشمک.

--

دوستامونو برای امروز و فردا دعوت کردم، ولی گفتن نمیان. هفته ی دیگه میان! حالا نمی دونم ما هفته ی دیگه می تونیم دعوت کنیم یا نه.

این تیرمون که برای مهمونی و دور همی به هدف نخورد. زنگ زدم به یکی دیگه از دوستامون گفتم عصری بریم بیرون، گفت ما مهمون داریم، فردا عصر میرن احتمالا. حالا اگه فردا زود رفتن، بهتون خبر میدیم با هم بریم بیرون. اینم که خطا رفت!

یکی دیگه از بچه ها دیروز بهمون پیشنهاد داد که امروز بریم بیرون، همسر گفته بود امروز بهش خبر میده. حالا الان تو واتس اپ به همسر پیام داد دوباره، همسر می خواست با من مشورت کنه که بگیم ساعت چند، واسه همین جواب نداد. حالا بهش زنگ می زنیم، اون ور نمی دارن. کلا فک کنم این دفعه قرار نیست هیچ تیری به هدف بخوره چشمک.

--

امروز برامون هفت بسته کفش آورد پست نیشخند. من همچنان در تلاشم برای کفش خریدن. البته یه جفت خریدم، ولی اون تابستونیه. یه جفت زمستونی می خوام بخرم. چهار جفت از اونایی که آورده بودن واسه من بود، سه تاش مال همسر. به سلامتی هیچ کدوم از کفشا اندازه ام نبود! یکیشون بزرگ بود، سه تای دیگه کوچیک. همسر هم از کفشی که براش آورده بودن خوشش نیومد. یه کفش دیگه هم سفارش داده بود که دیروز اومده بود. می گفت کیفیت اون یکی بهتر بوده. اونو نگه داشت. این هفت تا رو امروز رفت از پست گرفت*، آورد، تست کردیم، دوباره همه رو ورداشت برد پس داد نیشخند.

--

* گفتم "رفت از پست گرفت"، چون بسته رو آورده بودن. به نظرشون کسی خونه نبوده (من خونه بودم، ولی نمی دونم چرا صدای زنگو نشنیدم، شاید زنگمون خرابه)، برده بودن نزدیک ترین پست محل. امروز همسر رفت شخصا تحویل گرفت لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۸/۱٧ ] [ ٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب