یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز فک کنم به اندازه ی شیش ماه گذشته ام خندیدم لبخند. صبحی همسر شروع کرده بود به زونکن تکونی! تو آلمان روزی ان بار واسه آدم نامه میاد. مثلا میری قرارداد بیمه امضا می کنی، خودتو بیمه می کنی. یه نامه می فرستن به بیمه ی فلان خوش آمدید. یه نامه می فرستن کارت بیمه تون بهش چسبیده. یه نامه می فرستن میگن ما فلان بیمه ها رو هم داریم، نمی خواین؟ چهار روز بعد یه نامه می فرستن یا برامون یه عکس بفرستین، یا برین تو فلان سایت آپلود کنین. یه نامه میاد آقا ما سیستم فلانمون داره عوض میشه، براتون به زودی کارت جدید می فرستیم! یه نامه می فرستن این کارت جدیدتونه!

خلاصه، ما با این سیستم آلمانی بساطی داریم. هر روز یه نامه ی جدید تو صندوق پستی آدمه، یه روز از بیمه، یه روز از دانشگاه، یه روز از شهرداری، یه روز از اداره اقامت، یه روز از بانک! اولا خوشحال می شدیم نامه میاد. خیلی حس خارجی بودن به آدم دست میده که آدم سر صبح که می خواد بره سر کار، صندوق پستیشو چک کنه چشمک. ولی الان هر وقت در صندقو باز می کنیم خالیه، یه نفس راحت می کشیم! آخه بعد از یه مدت فهمیدیم هر نامه به طور معمول یه دردسر جدیده!

از طرفی هم چون خیلی از این نامه ها مهمن و بعدها لازمتون میشه هی بگین عطف به نامه ی تاریخ فلان، من فلان تاریخ فلان کارو کردم، آدم بهتره نامه ها رو تا مدت زمان معقولی نگه داره.

من چون کلا آدم "خونه تکون" ی هستم، چیزی رو نگه نمی دارم. هر روز دارم آشغالامو می ریزم بیرون، ولی همسر بیشتر محتاطه و بیشتر چیزمیزا رو نگه میداره. امروز همسر افتاده بود به جون این زونکنا که پر از این نامه ها بود و داشت یه سری ها رو می ریخت دور. البته مسلما علاوه بر این نامه ها، زونکن ها از یه سری چیزای دیگه هم پر بود؛ مثلا مقاله هایی که یه زمانی پرینت گرفتیم ول ازم داشتیم.

منم صبح داشتم با لپ تاپم کار می کردم که احساس کردم خیلی وقته صدای همسر نمیاد. عین بچه ها که آدم احتمال میده دارن یه شاهکاری می اندازن، رفتم سروقتش ببینم چیکار می کنه چشمک. دیدم داره زونکنا رو تمیز می کنه، منم رفتم کمکش تا بیشتر چیزی رو بریزه دور نیشخند.

به طور معمول دو تا زونکن من دارم، دو تا همسر، یه دونه هم خرت و پرت های مشترکه مثل مدارک فارسی و گواهی ازدواج و از این چیزا. من به همون دلیل خونه تکون بودن، خیلی کمتر از همسر چیز میز داشتم، ولی بازم یه عالمه شو ریختم بیرون. تازه فهمیدم چقد این آلمانی بلد بودن خوبه! آدم خیلی بیشتر چیزی می تونه بریزه دور وقتی مطمئنه اینا چیزای به دردبخوری نیستن چشمک.

خلاصه، ما هی ریختیم دور، هی ریختیم دور. آخرش یه نایلون بزرگ پر از کاغذ فشرده شده تولید شد که با زور اون تو چپونده شده بودن.

البته هنوز به آخرش نرسیده بودیم که دوستامون زنگ زدن. گفتم که دیروز گفتن نمی تونن بیان و اگه مهموناشون زود برن امروز بهمون خبر میدن که با هم بریم بیرون. ساعت 12:30 زنگ زدن، گفتن ما مهمونامون تازه رفتن، اگه موافقین ساعت 2 بریم بغل رود. ما هم گفتیم باشه. حالا غذا هم نخورده بودیم، می خواستم مثلا واسه عصرانه بریم بیرون!! هوا امروز خیلی خوب بود، خیلی خیلی خوب بود. دما 20 بود! همین هفته ی پیش دما 3 4 اینا بودا، ولی خب آلمانه دیگه. هواش قابل پیش بینی نیست.

میخواستم بگم یه کمی دیرتر بریم که ما راحت تر کارامونو انجام بدیم، گفتم شاید اون موقع سرد بشه. همون 2 که سر ظهره از همه بهتره. گفتم باشه.

دیگه مجبور شدیم کاغذا رو همون طوری ول کنیم و بریم سروقت کارای واجب تر. من سریع رفتم یه لوبیا پلو به شکل کته درست کردم. در حدی سریع که ساعت 1:10 آوردیم، کشیدیم، خوردیم خنثی. غذا تقریبا 3/4 پز بود وقتی خوردیم نیشخند ولی خدا رو شکر مشکلی نداشتیم، دلمون هم درد نگرفت.

در حین همین غذا درست کردن، من یه کمی خرت و پرت هایی مثل گز، پسته و بادوم، چایی، قند، لیوان و این جور چیزا آماده کردم که ببریم.

همسر می خواست با دوچرخه بیاد، من می خواستم با قطار برم. آخه اگه منم با دوچرخه می اومدم، نیم ساعت دیر می رسیدیم به قرار نیشخند. من نماز خوندم و کاغذای توی نایلونو بردم بریزم تو سطل کاغذی که سر راهم بود و برم ایستگاه قطار. همسر چون با دوچرخه می اومد یه کمی دیرتر می اومد.

ساعت 2 من تقریبا پنج دقیقه مونده بود که برسم. می خواستم زنگ بزنم بگم من پنج دقیقه دیرتر میام، گفتم ولش کن دیگه. یه کمی هم ایرانی بازی دربیارم چشمک. تو مسیرم باید به انتهای پل که می رسیدم، از پله می رفتم پایین. منتها پله اون ور خیابون بود و خط کشی عابرپیاده خیلی اون ور تر. واسه همینم احتمالا پنج دقیقه دیر می رسیدم. از قبل دیده بودم که یه راه مال رو (نیشخند) هم تو همین ور پل هست. گفتم حالا امتحان می کنم، شایدم بتونم برم. دیدم راهش با اینکه شیبش زیاده، ولی خب از بس مردم رفتن، راحت میشه ازش رفت پایین. منم دیگه خودمو مجبور نکردم برم اون ور خیابون و پله و این حرفا. از همین راه مال رو رفتم و کمتر از یه دقیقه دیگه سر قرار بودم لبخند.

فقط یکی از بچه ها اومده بود (وقتی با دوستمون قرار گذاشتیم، گفتیم به بقیه هم بگیم و به این ترتیب دو نفر دیگه هم گفتن میان). یه چند دقیقه بعد همسر اومد. دوباره یه پنج دقیقه ای وایستادیم اون یکی دوستامون اومدن. اون آخری هم که زنگ زده بود گفته بود من تازه سوار اتوبوس شدم! گفتیم پس ما پیاده یه کمی میریم تا برسیم به یه جایی که زیراندازو پهن کنیم، اونم میگیم بیاد همونجا دیگه.

یه کمی که رفتیم یه جای مناسب بود واسه زیرانداز پهن کردن و بساط کردن. ما هم همونجا نشستیم. هوا هم عااااااالی و بهاری بغل. حدود پنج دقیقه بعد، آخرین نفر هم اومد و جمعمون جمع شد. بعد از مدت ها بود که این طوری با هم می رفتیم بیرون. به دلیل جلسات قرآنمون متاسفانه الان قرار دیگه ای نمیذاریم. آخه جلسه ها هر سه هفته است. درست هفته ی بعدش می خوایم قرار بذاریم، میگیم خب هنوز که هفته ی پیش همو دیدیم. دو هفته بعدش می خوایم قرار بذاریم، میگیم خب هفته ی بعد همو تو جلسه قرآن می بینیم دیگه خنثی. واسه همین این جلسات قرآن، دورهمی های ما رو شدیدا تحت الشعاع قرار داده!

ماشاءالله به لطف اصفهانی ها و یزدی های جمع، سه مدل گز داشتیم! اونم همه از ایران آورده، نه از آلمان خریداری شده! قند یزدی هم که داشتیم. لواشک ایرانی هم که بود. چایی هم که به راه. کلا ما وقتی میریم بیرون، فک کنم ایرانی بودنمون داد می زنه، حتی اگه یه کلمه حرف نزنیم چشمک.

دو ساعتی با دوستامون بودیم، بعد دیگه قرار شد بریم خونه هامون. البته من خیلی دوست داشتم که بیشتر می بودیم، ولی خب بچه ها گفتن ما کار داریم، نماز هم نخوندیم، می خوایم برگردیم خونه. دیگه بقیه هم گفتن پس بریم. تا یه جایی از مسیرو با هم اومدیم، بعد دیگه نخود نخود هر که رود خانه ی خود.

اون جایی که ما از آخرین دوستامون جدا شدیم، جلوی خونه ی دوستامون بود (خونه شون تو مسیر بود). از اونجا هم تا خونه ی ما نیم ساعتی راه بود. ولی انقد هوا خوب بود که همسر گفت کلا پیاده بریم. دیگه پیاده، قدم زنان اومدیم خونه. البته یه جاهایی از راهم همسر منو سوار دوچرخه کرد و خودش دوچرخه رو راه برد (نوستالژی کودکی دخترا و باباها چشمک). دوچرخه ی همسر واسه من بلنده، من تسلط ندارم که بخوام خودم سوار شم. ریسک نمی کنم.

وقتی اومدیم خونه، دوباره ما بودیم و یه سری کاغذ ریخت و پاش تو خونه! دوباره نشستیم سر مرتب کردن بقیه ی چیزا. بعد از کاغذا و زونکنا، نوبت رسید به داخل کمد! یه عالمه سی دی که نمی دونستیم چیه، یه عالمه خرت و پرتی که هرگز استفاده نکرده بودیم، یه سری چیزا که اصلا روحمون خبر نداشت اینا رو داریم، یه سری چیزا که اصلا روحمون خبر نداشت اینا رو اینجا گذاشتیم!! خلاصه یه خونه تکونی اساسی راه انداختیم تو کمدا.

یه سری از کتابایی رو که دیگه به دردمون نمی خورد و درسی بود رو بردیم زیرزمین. دیدیم انباری خودش نیاز به انباری تکونی اساسی داره!! از اونجایی که همه چی اینجا رطوبت می گیره، ما هرچیزی رو سعی می کنیم تو چمدون، ساک، نایلون یا نهایتا کارتون نگه داری کنیم.

از قبل می دونستیم که یه سری لوازم التحریر داریم که هرگز استفاده نکردیم. از اون طرف الان این پناهنده هایی که میان نیاز به این جور چیزا زیاد دارن، مخصوصا با کلاس های آلمانی ای که براشون میذارن، لوازم التحریر چیز مورد نیازیه براشون. گفتیم چی از این بهتر؟ ببریم بدیم چهار تا بنده ی خدا استفاده کنن لااقل. ما که جای خیریه ی دیگه ای نمی شناسیم.

در چمدونو باز کردیم که لوازم التحریری که داشتیمو دربیاریم که دیدیم چقدر چیز بیخود دیگه تو چمدونا داریم! مثلا پرده ای که سه ساله هی از این خونه به اون خونه می بریم، هیچ وقت هم تا الان لازممون نشده! خلاصه، یه سری از خرت و پرتای داخل اون چمدونا رو هم ریختیم بیرون. لوازم التحریرو هم پیدا کردیم و آوردیم بالا.

این وسط ما یه سری شیشه هم بردیم پایین که مثلا نگه داریم. دیدم اونجا میشه شیشه فروشی زد. من هرچی به همسر دادم که بندازه، آورده گذاشته تو انباری خنده، حتی دو تا ظرف مربعی سوهانو!! منم سریع اون ظرفای سوهانو ورداشتم، گفتم شیشه ها رو هم باید همین الان بیاری، که بندازیم تو سطل مخصوص شیشه. تقریبا ده تا شیشه بود رو قفسه ی داخل انباری. گفت آره، راست میگی، زیاده. فقط چند تاشو نگه میدارم، بقیه شو بندازیم. شیشه های اضافه رو که هفت هشت تایی بود، انداختیم توی یه گونی که فعلا بیاریم بالا. دم اومدن همسر میگه این چیه؟ یه کیسه ی دیگه جلوی پاش بود، میگه فک کنم اینم توش شیشه داره. گفتم پس اونم بیار بالا.

شیشه ها و لوازم التحریرو زدیم زیر بغلمون و اومدیم بالا. شمردم، 25 تا شیشه بود خنثی. دوستان اگه کسی می خواد ترشی فروشی بزنه، شیشه لازم داره، اطلاع بده نیشخند.

لوازم التحریرو هم باز کردیم، اوووووووه چه چیزایی که نداشتیم. خودنویس، روان نویس، مدادرنگی، چهار پنج تا پاک کن، انواااااااع خودکار، انوااااااع مداد، انوااااااع مارکر!! از همه جالب تر پنج بسته نوک مدادنوکی!! این در حالیه که ما تا الان دو سه بار رفتیم نوک مداد خریدیم! اتفاقا دفعه ی اول هم نمی دونستیم به آلمانی چی میشه، کلی توضیح دادیم واسه طرف تا فهمید چی می خوایم!

خلاصه، الان فک کنم حداقل سی چهل تا مداد و خودکار و از این چیزا داریم که ببریم بدیم به پناهنده ها. علاوه بر این یه سری چیزای جالب دیگه مثل قیچی جیبی، ماشین منگنه، نخ قرقره ای و حتی سوزن هم پیدا کردیم!

حالا باید بریم بگردیم ببینیم دقیقا به کجا باید بدیم اینا رو؟ البته یکی از همین دوستامون برای کمک به پناهنده ها به صورت داوطلبانه میره. می تونیم از اون هم بپرسیم چیکار میشه کرد.

--

امروز واقعا روز خنده آوری بود واسه من. علاوه بر بگو و بخندهای دور همی، من کلی به خودمون خندیدم. به این همه خرت و پرت جمع کردنمون و در عین حال دنبال همون خرت و پرتا تو آلمان گشتنمون لبخند. فکر می کنم زندگی همینه دیگه. سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد/وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد. آدما چیزایی که خودشون دارنو هم از دیگران می خوان ... .

[ ۱۳٩٤/۸/۱۸ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب