یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز مثل همیشه، دانشگاه دومم بودم، قرار بود ساعت یازده به یه جایی زنگ بزنم و به مدت نیم ساعت باید حرف می زدم. درست قبلش دوستم زنگ زد. حالا نمی دونستم جواب بدم یا نه. جواب دادم. احوال پرسی و اینا (البته نمی دونست من سه شنبه ها دانشگاهم). میگه یه خبر خوب برات دارم. میگم چیه؟ چی شده؟ میگه رفتم تو شهر خودمون قیمت باشگاها رو درآوردم، گرون بود. میام با هم بریم باشگاه دانشگاه ورزش کنیم خنده.

من دو قرن پیش به این دوستمون گفته بودم بیا بریم ورزش کنیم تو سالن دانشگاه که همه چی هم داره. گفت باشه میام، بعد یکی دو بار گفت به دلایلی نمی تونم. چند روز پیش زنگ زد، گفت زنگ زدم بهت بگم من کلا نمیام. آخه الان که خونه مونو بردیم یه شهر دیگه، همین طوریش ساعت 7 میرسم. اگه بخوام برم باشگاه، همین شهر خودمون میرم که لااقل نزدیک خونه مون باشه و شب خیلی دیر نرسم خونه. حالا میگه رفتم پرس و جو کردم، خیلی گرون بود. همون دانشگاهو میام نیشخند.

حالا یه قرار گذاشتیم واسه دوشنبه ی هفته ی بعد. بریم ببینیم بالاخره ما موفق میشیم ورزش کنیم یا نه. البته الان دیگه یاد گرفتم چطوری باید بریم! اون دفعه رفته بودیم، من و دوستم عین ببوها بودیم تو کلاس. همه با خودشون یه بطری آب داشتن، یه حوله، یه زیرانداز. ما هیچی! همین جوری رفتیم فقط ورزش کنیم خنثی.

--

امروز سر کلاسم فقط دو تا دانشجوی لیسانسم اومده بودن. بهتون گفتم دیگه دو تا دانشجوی ارشد ایرانی دارم. دو تا هم دانشجوی لیسانس آلمانی.

قرار بود تا دو هفته ی دیگه یه کاری رو انجام بدن و امروز هم به من گزارش بدن که تا الان چیکار کردن (به صورت کتبی). هیچی با خودشون نیاوردن. میگم خب بگین چی کارا کردین؟ یه کمی گفتن. بعد من یه کمی براشون توضیح دادم که ببینم مشکلشون کجای کاره. بعد دیدم دختره گفت راستش ما اصلا هنوز برنامه نویسیمون خوب نیست. هیچی بلد نیستیم. مشکل پیاده سازیشو داریم. مشکل فهمیدن نداریم. از طرفی چون با پایتون می نویسن و من پایتون بلد نیستم، نمی تونم بگم مستقیما بیارین تا من مشکلتونو رفع کنم. بهشون گفتم از فلان ابزار باید استفاده کنین. میگن باشه، فهمیدیم. بعد بهشون میگم بلدین فایل های کتابخونه شو به پروژه تون add کنین؟ میگن نه!

رفتم لپ تاپمو آوردم، گفتم ببینین تو جاوا ما این کارو می کنیم. به همین سادگی. شما هم مطمئنا برای خودتون همچین چیزی دارین تو پایتون. برین دنبالش بگردین. اصلا هم نگران اینکه دانشجوی لیسانسین نباشین. هفته ی بعد هم هر کار کردین بنویسین. حتی بنویسین ما بلد نبودیم کتابخونه اضافه کنیم به پروژه مون، به این شکل، به این شکل (screenshot هم بذارین) رفتیم کتابخونه رو اضافه کردیم. اشکالی نداره که. منم یه زمانی بلد نبودم چطوری این کارای ساده رو بکنم. خیلی خوشحال شدن لبخند.

حالا رفتن که هفته ی بعد برای من یه گزارش بیارن! البته قرار شد دو هفته بعد همو ببینیم دوباره. آخه هر هفته واقعا نمی شه. برنامه نویسی اصولا یه جوریه که اول آدم یه یه ماهی دور خودش می چرخه، هیچ کاری نمی کنه. بعد کل کُدو تو سه روز می نویسه، تموم میشه چشمک.

اون دو تا ایرانی هم که کلا نیومده بودن امروز. اصلا نمی دونم دارن چیکار می کنن. این دو تا هم گفتن ترجیح میدن گروهشون چهار نفره نباشه و خودشون دو تا باشن. می گفتن اون دو نفر، یکیشون یه کمی برنامه نویسی بلده (اونم به زبون سی پلاس پلاس)، اون یکی که فک می کنیم کلا پیش زمینه ی کامپیوتری نداره، اصلا برنامه نویسی بلد نیست (حالا دیگه من به روشون نیاوردم که من می دونم اون لیسانس کامپیوتر داره).

منم به اون ایرانی ها ایمیل زدم، گفتم اینا می خوان گروهشونو جدا کنن. شما مجبورین با هم یه گروه باشین. فعلا که جوابی ازشون نگرفتم، تا ببینیم اونا می خوان چیکار کنن.

--

امروز قرار بود کلاس آلمانیم شروع بشه. واسه همین من یه کمی بلیت برگشتمو زودتر گرفتم. ولی دیروز برام ایمیل اومد که ببخشید، کلاس آلمانیتون به جای سه شنبه، از پنج شنبه شروع میشه.

--

بعد از اینکه آخر هفته با دوستامون رفتیم بیرون، دوستم (همونی که بیست سالی هست آلمانه) بهم یه پیام زد که من یادم رفته بهت بگم. الان درسم تموم شده، وقت آزادتری دارم. اگه دوست داشته باشی، می تونم باهات آلمانی کار کنم.

منم که کلا آدم آره گویی ام!! هرکی هرچی بهم تعارف کنه، بگه می خوای، میگم آره، آره. مفت باشه، کوفت باشه نیشخند. حالا فردا عصر هم کلاس اونو دارم. فقط میدونم آدم سخت گیریه، بهش گفتم به شرطی میام که خیلی دعوام نکنین چشمک. جواب داده و تموم شده. چند دقیقه بعدش دوباره پیام داده: میگم حالا تو کتاب یا جزوه ای چیزی داری؟ خنده یه معلم دارم که نمی دونه چی می خواد درس بده چشمک.

فردا باید برم کتابمو بخرم. عصری برم پیش خانوم معلمم. پس فردا هم که کلاس رسمیم شروع میشه لبخند.

--

امروز صبح، واسه نماز که بیدار شده بودیم، دیدم برام یه ایمیل اومده. وقتی بلیت قطارو آنلاین می خری، یه گزینه داره که می تونی تیک بزنی. این گزینه میگه می خوام اگه تغییری تو برنامه ی قطارا ایجاد شد، بهم اطلاع بدین. منم همیشه تیک می زنم. صبح دیدم ایمیل اومده برام که قطار تاخیر داره. با خودم گفتم باشه بابا، باز ایمیل زدن 5 دقیقه تاخیر داره (آخه به طور معمول همیشه یه ایمیل برام میاد که میگه قطار 5 دقیقه تاخیر داره خنثی). توجهی بهش نکردم. مخصوصا که تو ایمیل نمی نویسه تاخیر چقدره و چطوریه. یه لینک میده، میگه برین تو سایت قطار آلمان خودتون چک کنین! این فقط یه اطلاع رسانیه که بدونین یه چیزی تغییر کرده.

صبح که بیدار شدیم، گفتم حالا بذار آنلاین چک کنم. چک کردم، دیدم نوشته قطار کلا کنسل شده!! نگاه کردم، دیدم قطار بعدی که محلیه، بهش نمی رسم. قطار بعدیش یه جوریه که پنج دقیقه به یازده می رسم. حالا منم یازده قرار تلفنی داشتم! گفتم خب دیگه چاره ای نیست دیگه. یه کم باید عجله کنم و بدوم که آمادگی اون تلفنه رو داشته باشم سر ساعتش.

از اون طرف، بلیت من بلیت تخفیف خورده بود. با بلیت تخفیف خورده، شما اگه قطارو از دست بدین، نمی تونین با بعدیش برین. فقط باید با همون قطار تو همون ساعتی که ذکر شده حرکت کنین. اما وقتی حالت اضطراری پیش میاد، مثل تاخیر قطارا، به هم خوردن برنامه ها، کنسل شدن قطارا و کلا چیزایی که از دست شما خارجه و تقصیر قطار آلمانه، می تونین برین بگین براتون درستش کنن. یعنی مثلا یه پنج دقیقه زودتر میرین، میرین پیش متصدی، میگین این طوری شده، قطار من کنسل شده، می خوام روی بلیتم بنویسین که این بلیت برای قطار بعدیش معتبره.

منم یه کمی زودتر رفتم، رفتم پیش یکی از متصدی ها، میگم قطار من کنسل شده. میگه کدوم قطار؟ میگم ساعت فلان. چک کرده میگه، قطار کنسل شده. حرکت که کنسل نشده! یه قطار جایگزین براش گذاشتیم!

رفتم می بینم راست میگه. مثلا قرار بوده قطار شماره ی 2244 از اونجا حرکت کنه، الان قطار 3321 حرکت می کنه خنثی. آخه این گفتن داره دیگه؟ بالاخره یه قطاری هست ما رو می بره دیگه. چرا ایمیل می زنین ما رو مُستَرَس می کنین آخه؟چشمک

قطاری که ما رو برد، من آخرش نفهمیدم چیه. روی تابلو نوشته بود IC یا همون Intercity ولی چیزی که اومد روش ICE نوشته بود (Intercity express) و واقعا هم ICE بود آخه!! من نمی دونم چرا رو تابلو IC بود. این قطارا گرون ترن، قطارهای سریع السیرن. ولی هر چی بود، ما رو تو زمان همیشه به مقصد رسوند و نه سریع تر. ولی بازم خوب بود. دستشون درد نکنه قطار جایگزین گذاشته بودن لبخند.

--

 

 

 

سی و شش روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۸/٢٠ ] [ ٦:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب