یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیشب (دیگه نمیگم دیروز، آخه کلا بعد از اذون مغربه، هوا تاریکه وقتی میرم!) اولین جلسه ی کلاس آلمانیم بود. کلاسمون 6.5 ه تا 8:45. ولی معلممون گفت برای اینکه یه استراحت بهتون بدم وسطش در حد پنج تا ده دقیقه، کلاسو ده دقیقه دیرتر تعطیل می کنیم. به جاش، ده دقیقه وسطش زنگ تفریح دارین که می تونین توش یه کمی هوا بخورین.

جالب بود که درست همین دیروز بود که معلم جدیدم (همین دوستم که بهم آلمانی یاد میده، انقد معلم آلمانی دارم الان که نمی دونم کیو چی صدا بزنم تو وبلاگ!!) داشت بهم می گفت سر کلاس درست به دانشجوهات استراحت میدی؟ زنگ تفریح دارن؟ گفتم نه. خب کلاس 1.5 ساعتیه دیگه! گفت آلمانی ها خیلی براشون مهمه که حتما هر 45 دقیقه، یه 5 دقیقه استراحت داشته باشن. معلما معمولا بعد از 45 دقیقه، یه پنج دقیقه زنگ تفریح میدن که کار خاصی هم توش نمی کنن، فقط پنجره رو باز می کنن، میگن هوای تازه بیاد!

حالا معلممون هم دقیقا با بیان همین جمله، گفت وسطش بهتون یه کمی استراحت میدم.

کلاسمونو دوست دارم لبخند. از اون کلاس خوبای شیرینه لبخند. فک کنم تا آخر کلاس چهار بار هر کس خودشو معرفی کرد. سه چهار نفر دیر اومدن. هر کس که می اومد، دوباره معلم از اول شروع می کرد، می گفت همه خودشونو معرفی کنن.

یه سری مکالمه هم همون اول گفت با هم انجام بدیم (حتما دیدین دیگه، صفحه ی اول هر کتاب زبانی، همیشه معرفی و سوال های مربوط به شخصیت و اینکه کجا کار می کنی این حرفاست) که باعث شد خیلی بهتر همدیگه رو بشناسیم.

من نمی دونم چه جوریه که بعضی ها به شکل حیرت آوری جوون تر از سنشونن! مثلا خانومی که من فکر می کردم شاید هفت هشت سال از من بزرگتر باشه، یه پسر 18 ساله داره! خانومی که نوه داره! خانومی که دو تا بچه داره (و اگه از من می پرسیدن می گفتم قیافه اش به مجردا می خوره حتی از بس جوون دیده میشه) و آقایی که یه بچه ی سه ساله داره!

دقیق نمی دونم چند نفریم، ولی زیادیم! از همه جور ملیت هم تومون هست: روس، بلغاری (سه عدد!)، ترک، آمریکایی، ایرانی (که من باشم)، بوسنیایی و ... .

دختر ترک، درست کنار من نشسته بود. به نظرم خیلی خیلی دختر گرم و مهربونی اومد. خیلی هم سر کلاس می خندید. با خودم فک کردم تو زنگ تفریح حتما باهاش صحبت کنم، هنوز معلم گفت خب دیگه زنگ تفریحه الان، دیدم سریع برگشت رو به من و شروع کرد به حرف زدن. فک می کنم ما همفرهنگا واقعا به هم جذب می شیم چشمک.

خلاصه، با این یه نفر که خوب آشنا شدم. ولی با بقیه هنوز فرصت نشده خوب آشنا بشم. ان شاءالله تو جلسه های بعد لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۸/٢۳ ] [ ٥:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب