یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اون روز که خونه ی دوستمون بودم که بهم آلمانی یاد بده، با هم راجع به چیزای مختلفی صحبت کردیم. از جمله راجع به غذا. ما همیشه شام پنیر می خوریم. حالا گاهی پنیر و کره، گاهی پنیر و خیار و گوجه، گاهی پنیر و انگور. لپ کلام اینکه غذای اصلی پنیره. ولی با دوستم که صحبت می کردم فهمیدم مردم چقد کدبانوئن نیشخند. شامشون خیلی وقتا گرمه. خیلی وقتا که باقی مونده ی غذای ظهره و به عبارتی دوستم می گفت من همیشه برای دو وعده غذا درست می کنم، گاهی هم که مجزا غذا درست می کنه. اونم انواع شامی و کتلت و کوکو و از این چیزا.

حالا منم به صورت ناخواسته ای تحت تاثیر اون قرار گرفتم و دیشب اومدم غذا درست کنم!

دیروز اول رفتیم خرید از مغازه ی ترکا و کلی خرید کردیم؛ از جمله سیخ کباب کوبیده که البته ضرر کردیم اون هفته نخریدیم! اون هفته همسر پرسید، خانومه گفت دونه ای یه یوروئه. دیروز که پرسیدیم، گفت دونه ای 2 یورو. ظاهرا اون روز اشتباه کرده. ولی خب اگه همسر می خرید که دیگه خریده بود دیگه، ما هیچ وقت نمی فهمیدیم اشتباه کردیم و چند یورو هم سود می کردیم نیشخند. اینم یکی از علتای اینکه میگن کار امروز به فردا مفکن چشمک.

خلاصه، گوشت و ماست و سبزی و چند تا سیخ و یه سری چیزای دیگه خریدیم و از اونجا رفتیم یه سوپرمارکت معمولی که سایر خریدای خونه رو بکنیم. تو اون فروشگاه هم یه عالمه خرید کردیم، از جمله یه چیزی که تا حالا نخریده بودیم. همسر قبلا ازش خورده بود، ولی من نه. ما یه چیزی داریم تو ایران بهش میگیم آش شکم پر. نمی دونم شمام دارین یا نه. این نوع آش، رشته نداره. یعنی خمیرش رو به شکل رشته درنیاوردن، بلکه به صورت یه چهارگوشه که داخلش با سبزی پر میشه. یه چیزی شبیه اون خمیرا تو فروشگاهای آلمانی هست که ما دقیقا نمی دونیم باهاش چیکار می کنن آلمانی ها. ولی خب دیدیم بی شباهت نیست به اون آش شکم پر ما، گفتیم بخریم، بیایم خونه باهاش آش درست کنیم، ببینیم چطور میشه.

حالا جالبش اینه که من تو ایران اصلا هر وقت مامانم از این آشا  درست می کرد نمی خوردم خنثی. حالا یهویی هوس کرده بودم.

آوردیم خونه و منم یه کمی سرچ کردم آش ماست (آخه ما اون مدل خمیرو فقط برای آش ماست یا همون آش دوغ استفاده می کنیم) و یه دستور انتخاب کردم و از روش درست کردم.

سبزی آش هم که اصولا هیچ وقت تو آلمان نداشتیم تا حالا! اینجا نه از شاهی خبریه، نه از گیشنیز، نه از تره و شنبلیله. کلا یه سری سبزی دارن که ما نمی شناسیم. یه سری از سبزیهای خودمونم که دارن این قدر عجیب غریبن که ماها معمولا نمی خریم. مثل اندازه ی جعفری هاشون حدود دو سه برابر جعفری های ایرانه! یعنی اگه این جعفری ها رو سوپری نزدیک خونه ی ما بفروشه، عمرا مامانم بخره چشمک. شویدا هم که ماشاءالله با سایز XXL پیدا میشن!! یه مدل جعفری هم دارن که یه کمی ریزتره، ولی بازم به لطافت و ریزی سبزی های ایران نیست. ما همیشه از همین جعفری ها و گاهی شوید و ریحون می خریم. این دفعه مه یه کم جعفری خریده بودیم از مغازه ترکا، گفتیم همونو خورد کنیم، بریزیم تو آش دیگه. تصمیم بر این شد که همه ی سبزی رو خورد کنیم، بقیه شو هم کوکوسبزی درست کنیم. آخه با آش که آدم اصولا سیر نمیشه. آش که غذا نیست چشمک.

همسر سبزی ها رو خورد کرد و من رفتم مثلا آش درست کنم. سبزی ها رو ریختم طبق دستور و بعدش هم ماستو ریختم. ماستی که ریختم معلوم شد خیلی کمه و آب خیلی زیاده. اگه بیشتر ماست می ریختم خیلی آش تولید میشد. گفتیم بذاریم آبش بجوشه. گذاشتن همانا و بریدن ماست همان خنده.

حالا جالبش اینه که درست قبلش، وقتی دنبال دستور می گشتم، دیدم یه نفر نوشته بود دو عدد زرده ی تخم مرغ هم هم بزنین با ماست و بریزین. داخل پرانتز هم نوشته بود این برای جلوگیری از بریدن ماسته. ولی من با خودم گفتم خب این همه مامان من درست کرده، حتی یه بار تخم مرغ نزده. این الکی نوشته نیشخند. هیچی دیگه، گذاشتیم آبش قشنگ جوشید، مقدارش کم شد. بعد دوباره ماست اضافه کردیم و خوردیم!! ولی خب اون ماست هایی که دون دون شده بودن تو غذا خیلی مسخره کرده بودن آشو. ولی خب تقصیر خودمون بود دیگه. من از روی اون دستوری که توش تخم مرغ داشت درست نکردم (به دلیل همون تصور بالا!)، بعد که دوباره دستورو خوندم، دیدم بیچاره نوشته گازو خاموش کنین، بذارین کنار ظرفو، بعد توش ماست بریزین! اینم اولین تجربه ی آش ماست درست کردن ما چشمک.

اما کوکو سبزیه خیلی عالی شد، مشتریش شدیم چشمک. قرار شده از این به بعد هر از گاهی بریم سبزی تازه بخریم، باهاش کوکو درست کنیم لبخند.

--

امروز مهمون داریم. همون دوستای شهر بغلیمون که چند هفته پیش ما خونه شون بودیم، این هفته میان خونه ی ما. شام و صبحانه رو هستن، اما برای ناهار فردا نمی مونن. از صبح همه اش داشتیم خونه رو تمیز می کردیم. الان واقعا خوابم میاد، ولی خب دیگه وقت نمیشه بخوابم. چون احتمالا در عرض کمتر از یه ساعت دیگه دوستامون میان.

کیکو گذاشتم وقتی اومدن با هم درست کنیم لبخند. واقعا الان خسته ام.

--

 

سی و پنج روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۸/٢٤ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب