یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

همون طور که گفتم دیشب و امروز قرار بود مهمون داشته باشیم. همسر دوستمون تو شهر ما یه جلسه ی داستان خوانی (شایدم نقد داستان یا بررسی داستان اسم بهتر یباشه براش) دارن با یه سری از ایرانی های شهر ما. دیروز قرار بود سه تا چهار جلسه اش باشه. واسه همین بچه ها گفتن ساعت 5 میان. یعنی بعد از جلسه شون. خانوم دوستمون هم که می خواست بره آزمایشگاه، یه ساعتی کار داشت. گفت تا همسرم میره جلسه، منم میرم آزمایشگاه و ساعت 5 با هم میایم.

ما هرچی گفتیم زودتر بیان برای ناهار، یا روز بعد رو ناهارشو بمونن، قبول نکردن. بنابراین قرار شد یه شام و صبحونه میزبانشون باشیم.

از اونجایی که دوستامون بدعادت شدن، هر وقت میان ما باید کیک درست کنیم! شرطی شدن به اینکه ما همیشه باید کیک داشته باشیم چشمک. منم واقعا حس و حال کیک درست کردن نداشتم، گفتم باشه، هر وقت اومدن با هم درست می کنیم. کار دیگه ای هم که نداشتیم، شامو که نمیشد ساعت 3 درست کرد! بنابراین، تنها کاری که قبل از اومدن دوستامون می تونستیم بکنیم، تمیز کردن خونه بود.

من خونه رو جارو کشیدم و همسر تمیز کردن سرویسو به عهده گرفت. کلا هر تمیز کردنی رو که به همسر بسپری، یه پنج شیش ساعتی طولش میده. بعد اون قسمت از خونه انگاری نوسازی شده کلا لبخند.

من جارو زدم، بعضی جاها رو دستمال کشیدم، مرغی که روز قبلش خریده بودیم و گذاشته بودیم تو طبقه ی پایین یخچال که یخش آب بشه و تمیزش کنیم، تمیز کردم، تیکه تیکه کردم، ناهارو کم و بیش آماده کردم، همسر همچنان تو سرویس بود. بالاخره حدود یه ساعت بعدش کار همسر تموم شد و همون طور که انتظار داشتم، اصلا انگاری این سرویس متعلق به این خونه نبود نیشخند.

ناهار خوردیم، بعدش همسر رفت یه سری چیزای باقی مونده رو خرید کنه. یه چیزایی مثل خیار رو یادمون رفته بود. همسر که رفت، من دیگه واقعا کاری نداشتم، نشستم پای لپ تاپ. اتفاقا خواهر کوچیک تر اومده بود اسکایپ، با هم صحبت کردیم. درست همون روز یا روز قبلش بود داشتم فکر می کردم که خیلی وقته با خواهر کوچیک تر صحبت نکردم. با بچه هاش هم کم و بیش صحبت کردم، مخصوصا کوچیکه که کلاس اول بود و خوشحال و خندان تلاش می کرد بگه چه چیزایی رو می تونه بنویسه لبخند.

بچه ی بزرگش هم که کلاس نهمه. آخرش ما نفهمیدیم ما الان نظام جدیدیم؟ نظام قدیمیم؟ نظام متوسطیم؟! آخه یه زمانی مامان من بیچاره همه چی رو بر حسب کلاس نهم، دهم می گفت، ما می گفتیم ما اینو نمی فهمیم، به نظام جدید بگو طرف کلاس چندمه! حالا باز باید به خواهر زاده هامون بگیم به نظام قدیم بگو کلاس چندیم خنثی.

بعد از صحبت کردن با خواهر کوچیک تر و بچه هاش، رفتم سراغ شستن چند تا بشقابی که مال ناهار بود. تا من ظرفا رو شستم، همسر هم کم کم از راه رسید. یه کم دیگه تو خونه دور زدم، دیدم بچه ها نیومدن، گفتم بذار کیکو درست کنم دیگه. اومدم یه دستور از تو اینترنت برداشتم، یه کیک عصرانه ی ساده درست کردم. خیلی بافت کیکه عالی شد. انقد که هی از خودم تعریف می کردم موقع خوردن کیک نیشخند (دستورش خیلی ساده بود: 2 پیمونه آرد، 3 تا تخم مرغ، دو پیمونه شکر، 2 قاشق مرباخوری پکینگ پودر، 1/2 پیمونه روغن و 1/2 پیمونه شیر، برای قاطی کردن من به ترتیب تخم مرغ، شکر، روغن، شیر و آرد و پکینگ پودرو قاطی کردم). منم خودم یه کمی گردو هم خورد کردم و قاطیش کردم. واقعا بافت کیکه خیلی به دلم نشست، خیلی، تا الان کیک به این خوش بافتی درست نکرده بودم لبخند. فکر می کنم علتش این بود که مقادیری که گفته بود نسبت به قالب کیکی که من داشتم خیلی مناسب بود. آخه همیشه برای اندازه های کیکی که می خوام توی قالب گرد وسط خالیم درست کنم مشکل دارم.

خلاصه، کیک ما درست شد، درآوردم، گذاشتم بیرون. همسر سالادو درست کرد. سبی زمینی ها رو ورداشت پوست بگیره برای سرخ کردن، هنوز بچه ها نیومده بودن! ساعت ده دقیقه به شیش بود. همسر گفت زنگ بزن، نکنه اتفاقی افتاده براشون. زنگ زدم، گفت ما ماشینمون خراب شده. بهت پیامک دادم که نمیایم. نرسیده؟ گفتم نه.

حالا واقعا نمی دونستم چی باید بگم. بگم پاشین بیاین؟ خب یعنی از یه شهر دیگه بلند شن برن با قطار راه بیفتن؟ قطعا خیلی سخته براشون. بالاخره کوچه بغلی نیستن که بگم مهم نیست، پاشین پیاده بیاین! بگم خب باشه، نیاین؟ خب شاید دور از ادب باشه که بگم باشه و دیگه خداحافظی کنم!

همون جا دیدم زنگ درو زدن. اونم از پشت تلفن شنیده میگه ئه مهمون دارین؟ ما که نیستیم، پس کیه؟ حتما فلانیه (یکی دیگه از بچه ها). گفتم نه، ما مهمون دیگه ای نداریم. همسر درو باز کرد، دیدم صدای همون دوستمون که داره با من تلفن می زنه از تو راهرو میاد (همچنان داشت پای تلفن با من حرف می زد!).

دیگه فهمیدم داشته شوخی می کرده. گوشیو قطع کردم. وقتی اومدن گفتن ماشینشون خراب شده و با قطار اومدن. واسه همین دیر شده.

وقتی نشستن، مثل همه ی مهمونی های ایرانی، یه کمی کیک و شکلات و چایی و گز و میوه و از این چیزا خوردیم و صحبت کردیم تا بالاخره وقت شام بشه.

ساعت 7.5 اینا رفتیم سراغ درست کردن شام که برای 8.5 9 آماده بشه. من اصولا وقتی این دوستامون میخوان بیان مرغ درست می کنم. به نظرم از ساده ترین غذاهای ممکنه چشمک.

اتفاقا مرغ و برنجمون هم دیروز عالی شد ولی دیگه من روم نشد باز از خودمون تعریف کنم نیشخند. حتی سسی که همسر برای سالاد درست کرده بود هم عالی شده بود. اصلا نمی دونم دیروز چرا همه چی انقد خوشمزه بود!

بعد از شام دوباره نشستیم یه عالمه صحبت کردیم تا نصف شب شد! ساعت 12 دیگه هر کس رفت یه جا خوابید. بچه ها رفتن تو یه اتاق، منم رفتم تو اون یکی اتاق. اما همسر روی مبل توی هالو ترجیح داد. دیروز اولین روزی بود که شوفاژ روشن کردیم تو امسال نیشخند.

دوستامونم می دونن ما اهل شوفاژ روشن کردن نیستیم، چند لایه لباس آورده بودن که در مواقع لزوم بپوشن و عوض کنن نیشخند. ما اصولا مشکل سرد بودن رو با پوشیدن لباس حل می کنیم. با تی شرت تو خونه نیستیم، در حالی که شوفاژ رو آخرین درجه شه! یه لایه بیشتر لباس می پوشیم، شوفاژو خاموش می کنیم. البته اینم باید بگم که این روزا دمای شهر ما واقعا خوبه. آخر هفته ی پیش که ظهرش به 19 درجه رسیده بود. الانم ظهراش حدود 14 15 ه، شباش هم نهایتا 8 9 میشه. به نظر ما این دما اصلا نیازی به شوفاژ و این حرفا نداره. خلاصه، دیشبو استثنا قائل شدیم و شوفاژ روشن کردیم.

صبح هو ابری بود. منم که اصولا آفتابگردونم! هوا روشن نشه، منم بیدار نمیشم! ساعت 8 گوشیم زنگ زد، دوباره خوابید تا 8.5. 8.5 دیگه بلند شدیم یه کمی صبحانه رو کم و بیش آماده کنیم تا بچه ها بیدار میشن که همون موقع دیدیم دوستامونم بیدار شدن و اومدن نشستن تو هال. ما هم مجبور شدیم آماده کردن صبحونه رو تسریع کنیم نیشخند.

همه چی رو آماده کرده بودیم. فقط آقای عسل رفته بود یه جا قایم شده بود! هرچی می گشتیم نبود. بعد از مدت ها رفتیم یه عسل شیرین خریدیم!! از اون زمانی که پارسال عسل خریده بودیم (همونا که تلخ بود) هنوز عسلا رو داشتیم! آخه تلخ بود نمی خوردیمشون. واسه همین عسل هم نمی خریدیم، همیشه می گفتیم عسل داریم. اگه عسل بخریم، اون عسل تلخا خورده نمیشه خنثی. پریروز دیگه به افتخار دوستامون گفتیم بریم عسل بخریم!

آخرش گفتم شاید عسلو توی چرخ خرید فراموش کرده باشیم. همسر رفت چرخ خریدو که تو انباری بود چک کرد، دید بله، عسله اونجا جامونده. با آوردن عسل سفره کامل شد و بچه ها اومدن سر میز صبحونه و خوردنو شروع کردیم لبخند. جای شما خالی، صبحانه ی دلچسبی شده بود لبخند. البته و صد البته که جای انواع نون ایرانی توی سفره مون خالی بود، ولی خب دیگه ناشکر نیستیم. همه چی خیلی خوب بود لبخند.

بعد از صبحانه چایی خوردیم. من خودم به نظرم چایی بخشی از صبحونه است. ولی خب دوستامون شیر می خورن با صبحونه. ما هم دیگه سر سفره چایی نخوردیم. بعد از صبحونه، همزمان با چایی خوردن انقد صحبت کردیم که بچه ها به قطاری که مد نظرشون بود نرسیدن. دوباره نیم ساعت دیگه نشستن و صحبت کردیم.

کلا همه چی خیلی خوب. خدا رو شکر لبخند.

--

بعد از اینکه بچه ها رفتن من باید می رفتم یه جایی یه چیزی رو می گرفتم. یه چیزی رو داده بودیم یه مترجم ایرانی از فارسی به آلمان ترجمه کنه. یه تاریخی رو اشتباه زده بود. بنده خدا با این که آخر هفته بود، گفت بیارین براتون درستش می کنم. من باید می رفتم دم خونه اش، ترجمه ی جدیدو تحویل می گرفتم.

تو راه برگشتن واسه اولین بار تو عمرم یه خانومی رو دیدم که پا چشمش بدجور بادمجون کاشته بودن. یه چشم کاملا بنفش داشت. انگاری همین دیروز زده بودنش، خیلی تازه به نظر می رسید. البته حالش خوب بود و با دوستش غرق گفت و شنود بود. ولی من اصلا حالم دگرگون شد این طوری دیدمش.

--

فردا دوباره با دوستم کلاس آلمانی دارم. عصری هم برای اولین بار دوباره می خوام برم ورزش لبخند.

[ ۱۳٩٤/۸/٢٥ ] [ ٦:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب