یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دوشنبه تبدیل به یه جنازه ی حسابی شدم! صبح که ساعت ده رفتم پیش دوستم واسه آلمونی یاد گرفتن. تا 12 آلمانی حرف زدیم، بعدش هم یه ساعت دیگه یه بحثی پیش اومد که فارسی ادامه دادیم. تا من رسیدم خونه نزدیکای دو بود.

ساعت شیش هم قرار بود با اون یکی دوستم برمی کلاس ورزش دانشگاه. قرارمونو گذاشته بودیم یه ربع به شیش، جلوی ساختمون دوستم که نزدیک بود به سالن ورزشی دانشگاه. من تقریبا بیست دقیقه به شیش اونجا بودم، با کوله و تجهیزات. البته یادم رفته بود حوله با خودم ببرم. یه بار چند سال پیش رفته بودم، همین جوری خودمو برده بودم با خودم! بعد دیدم همه ی این آلمانی ها، نفری یه بطری آب، یه حوله و یه زیرانداز ورزشی با خودشون آوردن. حوله رو واسه پاک کردن عرقشون میارن.

سالن ورزش دانشگاه تمام طول هفته ورزش داره. برای بعضی ها باید ثبت نام کنی، بعضی ها نه. بیشتر اون ورزش هایی که تیمی هست رو باید ثبت نام کنی که بدونن چند نفرن و چطوری تیما رو تقسیم کنن. اما کلاس هایی مثل بدنسازی اصلا ثبت نام نداره. همین طوری میری توی یه سالنی که صد نفر دارن ورزش می کنن، تو هم باهاشون همراه میشی.

همه جور کلاس هم داره دانشگاه. نگاه کردم لیستشو، از ورزش های ساده و ایروبیک داره تااااا شنا و والیبال و بسکتبال و کلاس رقص سالسا و هزار و یک مدل رقص دیگه.

کلاسی که ما انتخاب کرده بودیم یه ساعت بود. یه کمی زودتر از شیش رسیدیم. رفتیم لباس ورزشی پوشیدیم و رفتیم تو سالن. جلوی در اصلی سالن، باید کارت دانشجویی و کفشاتو نشون بدی. یعنی باید کفشاتو عوض کنی تو سالن. ظاهرا هدف اینه که کف کفشت کف سالنو خراب نکنه. واسه همین منم قبلش نشستم کفش ورزشیمو که یه مدت کوتاهی بیرون پوشیده بودم، تمیز کردم، با همسر با استفاده از سیخ کباب حسینی، اون سنگای ریزی که رفته بود لای برجستگیهای کفش درآوردیم و کفشمو گذاشتم تو نایلون و بردم لبخند.

خلاصه، کفشامونم پوشیدیم و مجهز شدیم و رفتیم تو سالن. وقتی ما رفتیم، با اینکه هنوز کلاس شروع نشده بود، دمبل های یه کیلویی تموم شده بود. ما هم که زورمون نمی رسید با دمبلای دو کیلویی ورزش کنیم، بی خیال دمبل شدیم. زیرانداز هم که به سلامتی کلا خیلی وقت بود فک کنم تموم شده بود! البته دوستم یه دونه داشت که گفت با هم استفاده می کنیم. زیراندازش دراز بود، برای ورزش های ما کفایت می کرد که دوتایی استفاده کنیم.

ما رفتیم گوشه ی گوشه ی سالن وایستادیم. فک کنم جای خوبی وایستادیم. آخه همه تو اونجا واسه دل خودشون ورزش می کردن نیشخند. کسی اون حرکت های سنگین مربی رو انجام نمی داد نیشخند. ما هم هی اینا رو نگاه می کردیم، هی می گفتیم به به ما چقدر ورزشکاریم چشمک.

ورزشش سه تا بیست دقیقه بود که وسطش حدود ده بیست ثانیه بهمون استراحت می داد که آب بخوریم و یه کم ضربان قلبمون کم بشه، جوش نیاره!

اون دو سه سال پیش که رفته بودم یه بار، خیلی سخت بود ورزشاش. آخه اینجا که کلاس درس نیست که هی هر جلسه سطحش بره بالاتر. هر هفته همین ورزشا رو می کنن. تو اون کلاس کلا حدود سه دقیقه شو ما می تونستیم ورزش کنیم. بقیه شو مربی یه حرکت های محیرالعقولی می زد که ما متحیر می موندیم که این خودش چطوری داره اینا رو انجام میده، چه برسه به اینکه خودمون انجام بدیم!

ولی کلاس این دفعهخیلی خوب بود. مشتریش شدم لبخند. یه ساعتش خیلی لذت بخش بود. کلی شاد شدیم لبخند.

رفتنی چون هر کس یه ساعتی رفته بود، رختکن شلوغ نبود. تو هر لحظه ده نفر توش بودن. ولی برگشتنی چون همه با هم اومدن بیرون، خیلی شلوغ بود. واسه همین من با دوستم تا آزمایشگاه اونا رفتم، اونجا لباسامو عوض کردم. بعد دیگه از هم جدا شدیم. اون با دوچرخه رفت بره ایستگاه قطار که از اونجا بره خونه شون تو شهر بغلی، منم اومدم خونه.

از همون وسط راه می دونستم که همه ی بدنم درد می گیره فردا و همین طور هم شد.

سه شنبه هم که باید می رفتم دانشگاه دومم. قبلش به استادم ایمیل زدم و گفتم من حرفی برای بحث کردن ندارم. می تونیم جلسه ی این هفته مونو کنسل کنیم. اونم گفت باشه. کلاسمم که چون پروژه ایه. لازم نیست هر هفته بچه ها رو ببینم. بچه های آلمانی گفته بودن این هفته کاری ندارن که همو ببینیم. هفته ی بعد قراره ببینمشون. ایرانی هام اون جلسه نبودن. حالا نمی دونستم این هفته میان یا نه.

ظهر رفتم نشستم سر کلاس، هیچ کس هم نیومد! بعد از کلاس کذایی برگشتم تو اتاقم. یه کم دیگه کار کردم و بعد رفتم که خودمو برسونم به قطارم. البته قبلش رفتم یه چیزی بخورم.

هر وقت مراسمی تو دانشکده است، وقتی تموم میشه، خوردنی هایی که می مونه رو بهمون با ایمیل اعلام می کنن نیشخند. امروز ایمیل زدن یه کمی ماست و خیار و نون و پنیرخامه ای و دو مدل دسر و نمی دونم چی چی کدو مونده. من قبل از کلاس رفتم یه لقمه خوردم، خیلی خوشمزه بود. جالبش این بود که درست روز قبلش همسر اسم این مدل ماستو گفته بود. گفت وقتی رفتم پیش دوستم دفعه ی پیش، یه ماستی داشتن که خیلی خوشمزه بود. این قدر که به دوستش ایمیل زد، اسمشو پرسید. اونم ایمیلشو درست دوشنبه جواب داده بود. حالا  درست سه شنبه، همین ماست تو دانشکده بود. منم که دیدم همسر این همه ازش تعریف کرده، گفتم خب برم ببینم چیه، حتما خوشمزه است دیگه چشمک. خیلی خوب بود، منم خوشم اومد. قبل از رفتن، رفتم قشنگ یه نون بزرگ بریدم، روش ماست مالیدم و تو راه خوردم. جای شما خالی، خیلی خوشمزه بود لبخند.

از شهر دومم باید مستقیم میرفتم کلاس آلمانی. با اینکه حدود چهل دقیقه زودتر میرسم ولی خب چاره ای نیست. نمی رسم برم خونه و دوباره برگردم. رفتم نشستم تا کلاسمون شروع شد. بر خلاف دفعه ی پیش که کلاس پر بود و همه بودن، این دفعه فقط پنج نفر بودیم.

کلاس خیلی خوبی بود، ولی چون تعدادمون کم بود، اتفاق خاصی نیفتاد که تعریف کنم. فقط اینکه دختر ترک می گفت دبیرستانشو رفته یه دبیرستان خوب که خوابگاه داشته. می گفت یه سالن بود، شصت نفری با هم توش زندگی می کردیم!! کلا هم یه روز تو هفته می تونستیم بریم حموم! یعنی روزای دیگه هم می تونستیم بریم، ولی خب آب فقط تو یه روز گرم بود. این موضوع برای همه خیلی عجیب بود. البته برای منم عجیب بود، ولی فک می کنم عجیبیتش خیلی کمتر از بقیه بود. آخه اونایی که - مثل آلمانی ها- تو سرویس از آب استفاده نمی کنن، حتما روزی یه بارو دوش می گیرن و هیچ تصوری ندارن از آدمایی که کمتر دوش می گیرن!


[ ۱۳٩٤/۸/٢٧ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب