یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این قدر احساس کردم خیلی وقته ننوشتم که مجبور شدم برم ببینم آخرین پستم راجع به چی بود! این روزا سرم خیلی شلوغه.

چهارشنبه که اتفاق خاصی نیفتاد و صبح تا شب خونه بودم. پنج شنبه دوباره کلاس زبان داشتم. معلممون کلی راجع به سیستم مدرسه تو آلمان و درسا و این چیزا صحبت کرد. یه قسمتش راجع به این بود که چه درسایی رو تو مدرسه دوست نداشتین و به نظرتون به درد بخور نبود. من گفتم زیست، ولی مثل اینکه همه ی بچه ها خیلی زیست دوست داشتن و به نظرشون مفید و مهم بود خنثی!

یکی از بچه ها گفت تاریخ. بقیه همه باز گفتیم نه، ما تاریخو دوست داشتیم، خیلی مفیده خنثی.

حالا اون خانومی که می گفت تاریخ به نظرم به درد نمی خوره، بلغاری بود. می گفت ما یه عالمه راجع به اسکندر و مقدونیه و امپراتوریش می خوندیم. خب به چه دردمون می خورد این همه تاریخ؟ اونم از گذشته ی این همه دور؟

معلممون گفت خب بر همون اساس ما این قدر پیشرفت کردیم دیگه. آدما کم کم، کم کم هی تو طول تاریخ با نگاه به گذشته یاد گرفتن و پیشرفت کردن. خانومه (با یه ادای خاصی) میگه: پیشرفت کردن، پیشرفت کردن، به ما چه که پیشرفت کردن؟ خنده این قدر این لحن آخرش و این تکرار کردن حرف معلم جالب بود که کلاس منفجر شد از خنده.

خیلی خوشم اومد ازش. فکر می کنم بیشتر به خاطر اینه که سنش زیاده. اصلا خجالت نمی کشه که بخواد ادای معلمو در بیاره یا مثلا بگه خب به چه دردی می خوره اینا؟ ماها که جوون تریم خیلی مبادی آداب تریم. خیلی سعی می کنیم محترمانه اختلاف نظرمونو با معلم بیان کنیم.

ولی این خانومه خییییییلی مهربون و خییییلی صریح نظرشو گفت و مخالفتشو کرد لبخند.

--

تو راه برگشتن از کلاس با پسر آمریکایی کلاسمون هم مسیر بودم. وقتی می رسیدیم به ایستگاه اتوبوس، من باید این ور خیابون وای می ایستادم، اون باید می رفت اون ور خیابون. ولی وقتی رسیدیم سر خیابون، نگاه کرد، دید اتوبوسش 9 دقیقه دیگه میاد. گفت خب من می تونم باهات بیام تا ایستگاه تو، با هم صحبت کنیم. اتوبوس من دیرتر از تو میاد. دیگه یه کم دیگه صحبت کردیم و اتوبوس من اومد و من راه افتادم. این حس صمیمیتشو که دوست داشت با آدم هم کلام بشه خیلی دوست داشتم و به نظرم خیلی شبیه ما ایرانی ها بود لبخند.

--

این ترم هم یکی از بچه های کلاسمون Au-pair ه. میگه برای یه بچه ی 7 ساله پرستاره که دو تا برادر حدود 16 15 ساله هم داره. با خودم فک کردم اگه ایرانی ها همچین بچه هایی داشتن، اون بچه ی 7 ساله رو سپرده بودن به برادراش و براش پرستار نمی گرفتن چشمک

--

همسر دیشب تصمیم گرفته بود شیرینی نخودچی درست کنه. البته خیلی وقت پیش تصمیم گرفتیم، ولی آرد نخودچی پیدا نمی کردیم. اونایی هم که بود خیلی گرون بود. آخرش هم خیلی گرون خریدیم. یعنی یه کیلو آرد نخودچی از یه کیلو شیرینی نخودچی اگه گرون تر در نیاد، ارزون تر در نمیاد!! من نمی دونم مگه بقیه ی شیرینی رو توش گِل می زنن که نمیاد رو قیمتش؟ نیشخند

خلاصه، همه ی کارا رو همسر خودش کرد. البته این کارو وقتی من کلاس بودم کرد. من که برگشتم خونه، ساعت 10 بود و همسر خمیرشو گذاشته بود که 12 ساعت وربیاد یعنی.

امشب اومدیم با همدیگه کاملش کنیم شیرینی رو بپزیمش. قیافه اش خیلی عالی شد، فقط نمی دونم چرا مزه ی نخود خام میده خنثی، با اینکه همه چیش هم دقیق طبق دستور بود!

خلاصه، اینم از تجربه ی شیرینی نخودچی. نتیجه اش این شد که همسر ناامید شد! میگه این همه وقتی که گذاشتیم واسه این نخودچی، کاش گذاشته بودیم واسه کیک معمولی خودمون. منم گفتم اشکالی نداره، الان رفتیم خونه کیک درست می کنم (رفته بودیم بیرون، برای پس دادن یه سری چیزایی که خریده بودیم و به کارمون نیومده بود). اومدیم خونه، سریع بساط کیکو رو به راه کردم در عرض بیست دقیقه تا نیم ساعت. الانم منتظریم کیک عزیزمون بپزه. ما بیایم بساط چایی و این چیزا رو به راه کنیم و (به قول خودم) لیوان چاییمونو دستمون بگیریم، به صدای بارون گوش بدیم و از پنجره به مردمی که دارن زیر بارون می دوئن نگاه کنیم و لذت ببریم از این زندگی در جریان لبخند.

البته معمولا در عمل این قدر شاعرانه عمل نمی کنیم! پای لپ تاپامون می شینیم، یهو می بینیم ئهههههه چایی یخ کرد خنثی. ولی خب امروز قول دادیم این کارو نکنیم. فقط بشینیم تو چشای هم زل بزنیم، چایی بخوریم! نهایتش دیگه کنار هم کتاب بخونیم لبخند.

--

امروز صبح، داشتم با لپ تاپم کار می کردم که یهو دیدم با اینکه شارژر وصله، ولی انگاری دیگه شارژ نمی کنه. دیشب هم یکی دو بار این اتفاق افتاد، ولی یه کمی سیمشو تکون دادم، درست شد. ولی صبح دفعه ی دوم که این اتفاق افتاد، دیگه هر کار کردم، درست نشد. سریع تزمو برای خودم ایمیل کردم بعدش هم هارد اکسترنالو آوردم و یه بک آپ از هارد فعلیم گرفتم تا شارژ لپ تاپم تموم نشده.

آخرین بک آپی که داشتم مال یازدهم جولای بود (چهار ماه پیش). خدا رو شکر تا هنوز شارژ داشت، بک آپ قسمت های اصلی لپ تاپم که مربوط به تزم بودو گرفتم.

یه چند لحظه بعد به صورت تصادفی و با لگد کردن سیم شارژر معلوم شد که قطعی مال سیم شارژره، اونم نه تو قسمتی که به سوکت وصل می شه (آخه من هی در می آوردم شارژرو از سوکت، دوباره می کردم تو، ولی می دیدم هیچ تاثیری نداره و درست نمیشه، چراغ شارژر هم که تمام مدت روشن بود، یعنی مطمئن بودم برق توش جریان داره).

خلاصه، با یه چسب زدن اون قسمت سیم که به -به قول برادر کوچیک تر- آجر شارژر وصل بود، مشکل حل شد و الان شارژر دوباره کار می کنه خدا رو شکر لبخند.

--

فردا دوباره جلسه ی قرآنمونه و ساعت 4 دعوتیم. البته چون این اولین باره که دوستامون دارن تو خونه ی جدیدشون بچه ها رو دعوت می کنن، مهمونی به صرف شامه. بلیت رفتمونو یه طوری گرفتیم که سه می رسیم شهرشون. یعنی باید یه ساعت تو شهر بگردیم. برگشتمو ساعت 12 شب خریدیم، چون راستش اولا ساعتی که زودتر داشت یا خیلی زودتر بود، یا قیمتش خیلی گرون بود.

الان یه بلیت خریدیم من و همسر دو نفری، 2.5 یورو (حدود 60 کیلومتر راهه نیشخند). این در حالیه که بلیت اتوبوس از خونه ی ما تا ایستگاه اصلی قطار، 2.4 یوروئه لبخند. بله، همچین بلیت خوب پیدا کنایی هستیم ما چشمک.

--

شوهر آهوخانومو تا صفحه ی 550 خوندم. تا اینجا که خوب بوده. البته خیلی عالی نبود، ولی خب خوبه. به نظرم به یه بار خوندنش می ارزه. حالا بعدا میام بیشتر راجع بهش می گم. الان دیگه همسر مرا می خواند و الوعده (همونی که بالا گفتم راجع بهش) وفا چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/۸/۳٠ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب