یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

همون طور که گفتم، دیروز جلسه ی قرآنمون بود. ما قرار بود نزدیکای دو راه بیفتیم و سه برسیم. از صبح که کلی بدو بدو کردیم و کلا دیرمون شده بود! نمی دونم چرا همیشه همین طوریه! آدم همیشه دیرش شده! البته یه علتش این بود که صبحش رفتیم خرید.

به هر حال، برای همون 1.5 آماده شدیم و کاملا به موقع، یعنی حدود سه چهار دقیقه قبل از حرکت اتوبوس، خودمونو رسوندیم. اتوبوس هم راس ساعتش راه افتاد. من تو راه کتاب شوهر آهوخانومو ادامه دادم. اما هنوز تموم نشده. تقریبا صد صفحه ای ازش مونده.

ساعت ده دقیقه به سه رسیدیم شهر دوستامون (یعنی اتوبوس ده دقیقه زودتر رسید). اول قرار بود بریم تو شهر یه دوری بزنیم و طبق دعوتشون ساعت 4 بریم خونه شون. ولی وقتی رسیدیم این قدر بارون می اومد که ترجیح دادیم صاف بریم خونه شون و بگیم به ما بارون زده ها پناه بدین چشمک.

تا ما رسیدیم خونه ی دوستامون ساعت یه کمی از سه گذشته بود، شاید هفت هشت دقیقه. در زدیم، باز کردن، رفتیم بالا. فهمیدیم خانومش که آیفونو جواب داده بود، فک کرده بود ما یکی دیگه از بچه هاییم، کلی دستپاچه شده بودن از زود اومدنمون! ولی خب با ما تعارف نداشتن. دوباره آوردن بساط درست کردن سالاد اولویه شونو پهن کردن و کارشونو تموم کردن.

خلاصه، ساعت چهار بود که کم کم بچه ها اومدن. اما طبق معمول سبک ایرانی، وقتی میگی ساعت چهار بیاین، باید انتظار داشته باشی تو بهترین حالت دیگه همه ساعت پنج اومده باشن!

تا همون حدود پنج دیگه کم کم همه جمع شدن و جلسه رو شروع کردیم. یه مهمون جدید هم داشتیم البته که مهمون یکی از بچه ها بود. یعنی خونه اش ایران بود، اما در حال حاضر، مهمون بچه ها بود و اومده بود. در عوض دو نفر از بچه ها باز گفته بودن نمیان. کلا گروهمون همواره در حال انبساط و انقباضه.

تا ساعت 6.5 جلسه ادامه داشت. بعدش بچه ها یه کمی حرف زدن و خوردنی خوردن تا شام آماده بشه. از اونجایی که یکی از بچه ها همون اول گفت که زودتر باید بره، قرار شد شام همون هفت اینا سرو بشه. شام مرصع پلو بود و قرمه سبزی. سالاد اولویه هم به عنوان یه غذای جانبی اون کنار بود. جالب بود که من فکر می کردم این غذا اصفهانیه. نمی دونم چرا! بعد دیدم یکی از بچه ها که اصفهانی بود، کلا نمی دونست چیه. تازه میگفت موثق پلو نیشخند.

بعد از غذا بحث های دیگه ای در گرفت که ما خانوما دقیقا نفهمیدیم چطور شروع شد! آخه تو یه اتاق دیگه بودیم. ولی وقتی اومدیم تو هال، دیدیم کلا بین سه چهار نفر بحث جدی ای شروع شده که فک کنم یه ساعتی طول کشید.

آخرین گروهای بچه ها ساعت 9 اینا رفتن. ولی ما اتوبوسمون ساعت 12 بود، باید می موندیم. البته بچه ها انتظار داشتن ما شب بمونیم، ولی من واقعا دوست نداشتم بمونیم. خیلی کار داشتیم تو خونه که باید انجام می دادیم. منم تازه لپ تاپمو نبرده بودم که دلم خوش باشه یه کمیشو اونجا انجام بدم.

ساعت یازده و نیم از خونه ی دوستامون اومدیم بیرون. وقتی رسیدیم ایستگاه اتوبوسمون، ساعت تقریبا ده دقیقه به دوازده بود. یه اتوبوس هم وایستاده بود. رفتیم یه راست تو و بلیتمونو نشون دادیم. آقاهه گفت من اونجا نمی رم. از اتوبوس اومدیم بیرون. اتوبوس فوق دقیقا راس ساعتی که ما باید حرکت می کردیم حرکت کرد و هیچ اتوبوس دیگه ای هم اونجا نبود.

نگران شدیم، نکنه طرف اشتباه کرده. به هر حال اتوبوس رفت و ما مجبور بودیم وایستیم به این امید که یه اتوبوس دیگه بیاد دیگه! همون موقع سر و کله ی یه اتوبوس پیدا شد که دور زد و اومد دقیقا سر ایستگاه ما وایستاد. بهش گفتم میری دهات ما؟ گفت آره. سوار شدیم. یه هفت هشت دقیقه ای بازم اتوبوس وایستاد و بعدش راه افتاد.

وقتی خونه بودیم من تو سایت چک کردم. ما ساعت 1.5 می رسیدیم. 5 دقیقه تقریبا راه بود تا برسیم به ایستگاه اتوبوسی که میرفت خونه مون و سه دقیقه باید منتظر می موندیم تا اتوبوس بیاد و بریم خونه مون. اگه به این اتوبوس نمی رسیدیم، باید یه ساعت دیگه صبر می کردیم. برا همین اون هفت هشت دقیقه تاخیر اتوبوس برای ما خیلی حیاتی بود.

یه چند دقیقه صبر کردم، ماشین که پیچ و خمای شهرو رد کرد و افتاد تو اتوبان، رفتم به راننده گفتم می تونی لطفا این چند دقیقه رو برای ما جبران کنی تو راه؟ گفت من هیچی انگلیسی نمی فهمم. خیلی کم. فرانسوی بلدی؟ گفتم نه. اتوبوس در واقع عبوری بود از یه کشور دیگه داشت می رفت اسپانیا انگاری!! اصلا نمی دونم از کدوم کشور داشت می اومد که طرف هیچی نه انگلیسی بلد بود، نه آلمانی!

خلاصه، گفتم نه. من فرانسوی بلد نیستم. یه کمی سعی کردم آروم باهاش با ایما و اشاره صحبت کنم، دیدم نمیشه. هم اون نمی فهمه، هم حواسش یه وقتی پرت میشه از رانندگیش. گفتم صبر کن، الان میام. رفتم گوشیمو به همراه دکتر گوگل آوردم!! به انگلیسی نوشتم ما 8 دقیقه دیر راه افتادیم. می تونیم سر موقع برسیم؟ بعد زدم به فرانسوی ترجمه کنه نیشخند. بهش نشون دادم. خوند. با لبخند مطمئنی گفت آره. گفتم sure؟ با لهجه ی خودش (که فک کنم فرانسوی بود)، با اطمینان گفت sure.

دیگه اومدم با خیال راحت نشستم. وقتی رسیدیم بیست دقیقه زودتر از موقع خودش بود! ما که پیاده شدیم، بنده خدا دیگه ماشینشو خاموش کرد. آخه اون که نمی تونستم زودتر از ساعتش از شهر ما حرکت کنه.

پیاده شدیم، تشکر کردیم و راه افتادیم به سمت ایستگاه قطار. اینجا ایستگاهای اتوبوس بین شهری خیلی وقتا بغل ایستگاه قطاره. رفتیم یه ربعی تو ایستگاه قطار که شاید یه کمی گرم تر از بیرون بود وایستادیم. بعد دیگه راه افتادیم به سمت ایستگاه اتوبوسمون که ما رو می برد خونه مون.

اتوبوسمون با چهار پنج دقیقه تاخیر اومد، ولی خب بازم خوب بود. کلا زیاد معطل نشدیم. تقریبا ساعت دو رسیدیم خونه.

امروزم که خدا رو شکر از همون موثق پلوها داده بودن بچه ها، آورده بودیم، ناهار داشتیم چشمک. با اون همه خستگی ای که ما داشتیم و می خواستیم تا لنگ ظهر بخوابیم، خوب شد لااقل ناهارمون تامین بود نیشخند.

--

یه چیزی که راجع به اتوبوسای آلمان دوست دارم یه سری سیستم های خیلی ساده شونه که خیلی مفیده. مثلا اینکه راننده همیشه یه میکروفن داره و بلندگو تو همه جای اتوبوس هست. راننده هر وقت چیزی رو می خواد اعلام کنه، خیلی راحت با میکروفن این کارو می کنه. نه شاگرد راننده ای راه می افته تو اتوبوس چیزی رو داد بزنه، نه زحمت خاصی داره برای کسی.

یا مثلا اینکه آدم هی مجبور نیست بپرسه کجاست و با دقت به این ور اون ور نگاه کنه، ببینه کجاست. هر ایستگاه که می رسی، راننده اعلام می کنه رسیدیم فلان ایستگاه. بعد که مردم پیاده میشن، آدمای جدید سوار میشن و می خواد راه بیفته، اعلام می کنه که مقصد ما فلان جاست. ایستگاه بعدی فلان جاست که ساعت فلان می رسیم.

البته این اعلام کردن خب این بدی رو هم داره که بالاخره اگه آدم خواب باشه بیدارش می کنه. ولی به نظرم حتی با داد زدن هم همه بیدار میشن، پس چه بهتر که حنجره هامونو نگه داریم و با یه میکروفن و خیلی به صورت راحت این چیزا رو برگزار کنیم لبخند.


[ ۱۳٩٤/٩/٢ ] [ ٤:٥٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب