یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

می دونم که خیلی دارم نامنظم و کم می نویسم. ولی این روزا واقعا سرم شلوغه و نمی رسم. البته ناراحت نیستم. وقتی سرم شلوغه یعنی کارهای زیادی برای انجام دادن دارم و این خیلی خوبه لبخند. مخصوصا که این روزا سرم با چیزای شلوغ گرمه. مثلا نمونه اش این که دیروز همسر برام بلیت خریده برم ایران چهارشنبه ی هفته ی بعد خنثی.  ما اصلا از این رسما نداشتیم امروز بلیت بخریم واسه یه هفته دیگه! همیشه بلیتمونو از الان برا چند ماه بعد می خریدیم، ولی خب دیگه همسر یه گزینه ی خوب پیدا کرد، منم قبول کردم دیگه. آخه شرایط کاری و درسی و ویزا و تغییر ویزا و این چیزا یه جوریه که اگه نرم، دیگه معلوم نیست کی بتونم برم.

حالا، خلاصه، الان که راهی ایرانم لبخند. دیروز بعد از اینکه همسر بلیتو خریده، میگم خب یعنی واسه بچه ها هیچی نخریم؟ نیشخند این سوالیه که من هر سال می پرسم. هر سال میگم از سال بعد دیگه نمی خریم، باز سال بعد که میشه، میگم گناه دارن این بچه ها. عادت کردن که هر سال براشون چیزی ببریم. هرچند کوچیک باشه، بازم بچه ها از هدیه گرفتن خوشحال میشن. البته قبول دارم که بچه ها هم دیگه بزرگ شدن و شاید 14 سال رو نشه گفت بچه، اما خب بازم خوشحالی بچه و بزرگ نداره که لبخند.

خلاصه، باز راه افتادیم تو خیابونا که برای این بچه ها چیز میز بخریم! بر خلاف سال های قبلی که خیلی می گشتیم، این دفعه خیلی ساده گرفتیم کارو و خیلی راحت خرید کردیم. البته بازم نه خیلی راحت، اما خب قابل قبول بود چشمک.

اول رفتیم برای دو تا پسر یه خانواده، بدمینتون خریدیم. بعد به این فکر کردیم که کاش براشون دارت خریده بودیم. چند وقت پیش فروشگاه ALDI یه دارت آورده بود که خیلی قیمتش مناسب بود. چندین بازی رو با هم داشت، دارتش هم الکترونیکی بود و خودش محاسبه می کرد امتیازا رو و خلاصه خیلی خوب بود.

هی اون هفته گفتیم برای خودمون بخریم؟ نخریم؟ آخرش نخریدیم. حالا از دیروز سه تا ALDI رو رفتیم. همه تموم کردن! به طور معمول اینجا هر هفته یه سری کالاها رو تو فروشگاه می فروشن که فقط برای یه هفته یا گاهی دو هفته اونجاست. بعدش جمعش می کنن و چیزای دیگه ای میارن. اینم از همونا بود. البته از اونجایی که سایر بازی ها هنوز همون دور و بر بودن و فقط دارت تموم شده بود، ظاهرا مشتری زیاد داشته، وگرنه بازم می تونست بمونه.

خلاصه، بعد از این که بدمینتونو خریدیم، رفتیم برای یکی دیگه یه جلیقه ی گرم زمستونی گرفتیم که برای روی مانتو مناسبه. از بس که این خواهرزاده ی من -ماشاءالله- درشته، من با سایز خودم برداشتم خنثی. تازه همونم برای من یه سایز بزرگ بود، ولی چون تخفیف خورده بود و ممکن بود فردا همینم نباشه، برداشتیم. گفتیم اگه خوشمون نیومد، میاریم پس میدیم.

هنوز سه تا دیگه مونده بودن که باید براشون خرید می کردیم. برای یکیشون که همیشه باربی سفارش میده، خیلی راحت بود خرید کردن؛ چون دقیقا می دونستیم چی باید بخریم. برای یکی دیگه هم دو تا عروسک کوچیک خریدیم. مونده بود یه نفر دیگه.

این یکی رو می دونستیم بازی کردن با عروسکای حیوونا رو خیلی دوست داره. خیلی براش گشتیم، اما چیزی با قیمت مناسب براش پیدا نکردیم.

دیگه رفتیم یه جا شام خوردیم و برگشتیم خونه. برای شام، همسر گفت بریم دونر بخوریم. البته اصلا قرار نبود این شام باشه! گرسنه مون بود، گفتیم بریم یه چیزی بخوریم. من گفتم نه، بریم نودل بخوریم. به صورت شیر یا خط، رفتیم نودل خوردیم و من بعدش پشیمون شدم! هر بار که میریم نودل می خوریم، من پشیمون میشم از این که رفتیم. فقط نمی دونم چرا باز دوباره میرم خنثی.

از رستوران که اومدیم بیرون، رستوران داشت جمع و جور می کرد. آخه دیگه مشتری نداشت. تقریبا پنجاه متر اومده بودیم بیرون، همسر گفت گوشی توئه؟ احساس می کنم صدای یه گوشی میاد که داره زنگ می خوره. گوشی خودشم چک کرده بود، دیده بود مال اون نیست. دستمو بردم تو کیفم، دیدم گوشیم نیست. جیبمم چک کردم، اونجام نبود گوشیم. گفتم فک کنم من گوشیمو جا گذاشتم تو رستوران. دیگه همسر بدوبدو برگشت، رفت گوشیمو آورد. گاهی وقتا تصورات آدمم یه معجزه استلبخند.

وقتی برگشتیم خونه، ساعت هنوز هشت و نیم اینا بود. آخه اینجا فروشگاها ساعت 8 می بندن، تمام خریدای ما، مطمئنا قبل از هشت تموم شده بود.

شب نشستیم تمام اینترنتو زیر و رو کردیم، بلکه بتونیم برای این یه نفر باقی مونده یه چیزی پیدا کنیم. باید حتما همون دیشب سفارش می دادیم، وگرنه ریسکی بود که آیا تا سه شنبه بهمون برسه که من چهارشنبه ببرم یا نه. در نهایت، نتیجه این شد که برای اونی که جلیقه خریده بودیم، یه لباس دیگه اینترنتی سفارش دادیم! حالا اون یکی رو باید ببریم پس بدیم. احتمالا اینی که سفارش دادیم سایزش مناسب تر باشه لبخند.

من دیگه رو مبل خوابم برد. صبح همسر میگه دیشب یه چیزی پیدا کردم، اگه تا چهار صبح سفارش می دادیم، امروز می رسید. ولی تو خواب بودی که نظرتو بپرسم، منم سفارش ندادم. به این ترتیب، امروز صبح ما همچنان هیچی برای یکی از بچه ها سفارش نداده بودیم.

واسه همین، دوباره تصمیم گرفتیم پا شیم بریم تو شهر بگردیم، ببینیم چی پیدا می کنیم. در همین اثنا، از دیشب تا الان هم فکر کردیم و تصمیم گرفتیم بریم اون بدمینتونی هم که خریده بودمیو پس بدیم، به جاش دارت بگیریم برای بچه ها. البته اون دارت های ALDI که دیگه تموم شده بود، یه جا داشت، ده یورو گرون تر بود، ولی خب گفتیم بازم می ارزه بخریم. آخه با اون همه آپشن و بازی ای که داشت، واقعا خریدش وسوسه کننده بود.

البته وقتی رفتیم بیرون، یادمون رفت چیزایی که می خواستیم پس بدیمو ببریم. اول رفتیم یه فروشگاهی که دیروز نرفته بودیم تا واسه اون یه نفری که هنوز سرش بی کلاه مونده بود خرید کنیم. برای عوض کردن بدمینتون عجله ای نداشتیم. حالا اگه به هر دلیلی نمی تونستیم عوض کنیم، مشکلی پیش نمی اومد. اما این یکی که هنوز براش هیچی نخریده بودیم باید هرچه سریع تر مشکلش حل می شد چشمک.

رفتیم تو فروشگاه، خیلی گشتیم، اما چیز مناسبی پیدا نکردیم. یه مدل دارت پیدا کردیم که قیمتش خیلی مناسب بود، گفتیم همینو برای این کوچیکه بخریم. دارتش معمولی بود، الکترونیکی و این حرفا نبود.

از اونجا رفتیم یه فروشگاه دیگه و اون دارت باکلاسه رو برای اون دو تا بچه خریدیم (نمی خواد خیلی حساب و کتاب کنین شیش تا خواهرزاده و برادرزاده دارم که البته کمتر از یه ماه دیگه میشن 7 تا، ولی خدا رو شکر اون یکی ایران نیست که به جمع کادولازما اضافه بشه چشمک).

از اونجا هم رفتیم خرید روزمره مون. کلا نمی ذاشتم همسر چیزی بخره، هی می گفتم من که نیستم، تو هم که نمی خوری نیشخند.

--

فردا دوستامون اسباب کشی دارن. باید ساعت 9 جلو در خونه شون باشیم بهشون کمک کنیم.

پس فردا که میرم خونه ی استادم. سه شنبه که میرم شهر دومم. چهارشنبه که میرم ایران! کلا این روزا طفلکی همسر. درسته چهارشنبه میرم ایران، ولی عملا از همین فردا نیستم.

--

شونصد ساعت طول کشید تا این متنو نوشتم. بعید نیست خیلی ناپیوسته و ناهمگون باشه. هر تیکه ایشو یه زمانی نوشتم! ببخشید دیگه.

[ ۱۳٩٤/٩/٧ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب