یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این قدر این روزا درگیرم که واقعا نمیدونم چیا رو بهتون گفتم، چیا رو نگفتم! اگه می بینین چیزای تکراری میگم، ببخشید دیگه!

اول خواستم بگم که نسل آدمای خوب ایرانی هنوز منقرض نشده و از این بابت بسیار بسیار خوشحالم لبخند.

چند وقت پیش با یه آقای مترجم ایرانی صحبت می کردم که قرار بود برام یه چیزی رو ترجمه کنه. بهش گفتم که کارم یه جوریه که خیلی فوری و سریع میخوام و قضیه از این قراره. احساس کردم تمام تلاششو می کرد که بهم کمک کنه. با وجود اینکه می تونست پولشو بگیره و کارو برام انجام بده، خیلی قشنگ برام توضیح داد که شما اطلاعی ندارین در این زمینه، این کاری که شما می خواین بکنین اشتباهه. نباید بدین من ترجمه کنم. خیلی بهتره (تازه فقط بهتره ها، از نظر قانونی منعی نداشت) که بدین فلان مترجما ترجمه کنن. بعد هم گفت من شماره و ایمیل یه سری مترجمو دارم که خودم هم نمی شناسمشون، فقط من لیست مترجما رو دارم. براتون می فرستم. به همه شون زنگ بزنین ببینین کی بهتون جواب میده، آخه شماره ها مال خیلی وقت پیشه و ممکنه اصلا دیگه درست نباشه.

و جالب تر اینکه گفت بازم اگه سوالی راجع به کلیه ی روند کار داشتی، با من تماس بگیر و بپرس. حتی یه مقداری -بدون اینکه من بخوام- هم راهنماییم کرد لبخند.

قبل از اینکه با این مترجم صحبت کنم، زنگ زدم به یه مترجم ایرانی تو شهر خودمون. اونم گفت که اگه اون بخواد برام ترجمه کنه، خیلی گرون میشه و خودش پیشنهاد داد که به یه مترجم دیگه زنگ بزنم (که در نتیجه اش من به بالایی زنگ زدم) و جالب بود که بهم گفت اگه احیانا طرف گفت که من اصلشو لازم دارم، شما شماره ی منو بهش بدین، چون من مترجم رسمی هستم، ایشون قانونا باید منو قبول داشته باشن، من می تونم تایید کنم که اصلش اینجا پیش منه و با اسکنی که ایشون دارن مطابقت داره (قبلش اینو بگم که تو آلمان شما اسکن مدرکتونو برای مترجم بفرستین، براتون ترجمه می کنه و نیازی به اصلش نداره.). این در حالیه که حتی ازم نخواست که اصلشو براش ببرم. همین جوری مرامی قبول کرد که این حرفو بزنه. البته من قبلا براش ترجمه بردم و منو می شناسه. اما خب این مدل دوست های و از خودمایه گذاشتن ها، واقعا تو هر آدمی نیست.

راستش می خواستم نوشتنمو در مورد آدمای خوب به همین جا ختم کنم. اما یادم اومد که همین بعد از ظهری هم باز ایمیلی به دستم رسید که دوباره از همین آدمای خوب بود. خدایا این آدما رو رو زمین نگه دار. این آدما وجودشون برای همه ی بشریت لازمه، نه فقط من یا ما یا ما ایرانی ها، واسه همه لبخند.

قضیه از این قرار بود که من یه مشورتی لازم داشتم در یه زمینه ای که نمیشد از غیرایرانی ها کمک بگیرم. راستش تو مسائل زندگی و مالی اصولا نمیشه از خارجی ها کمک گرفت. یعنی مثلا شما همین الان اگه سرچ کنین هزینه ی زندگی تو آلمان چقدره، می بینین یه سری ها قیمت های نجومی ای پیشنهاد میدن! مثلا از نظر خیلی از آلمانی ها چیزی حدود 1300 1400 یورو، اصلا برای دو نفر کافی نیست. در حالی که دو نفر ایرانی واقعا به راحتی با این مبالغ زندگی می کنن، حتی پس انداز هم می کنن! سبک زندگی ما ایرانی ها یه طوریه که ناخودآگاه توش صرفه جویی هست تو خیلی از موارد.

مثلا یکیش اینکه ما ایرانی ها به طور معمول وقتی یه خانواده ی دو نفره هستیم، هیچ کدوممون علاقه ای به غذا خوردن تو سلف دانشگاه/محل کار نداریم و عادت داریم غذا می بریم. و این ربطی به این نداره که بخوایم از سر صرفه جویی کردن غذا ببریم، صرفا به خاطر یک سری سنت ها و مسائل فرهنگی عادت کردیم غذا رو از خونه با خودمون ببریم. اصلا تو فرهنگ ایرانی، خانواده با غذای گرم و دور همی و این جور چیزا پیوند خورده (حداقل تو فرهنگی که ما توش بزرگ شدیم، این طور بود).

یا مثلا تو فرهنگ ما، به طور معمول، هر هفته سینما، تئاتر، کلاب و غیره نیست. هر از گاهی اگه با دوستامون بریم رستوران. بیشتر تفریح ما ایرانی ها دورهمی های خانوادگیه که معمولا به صورت جمع شدن تو خونه ی یه نفر برگزار میشه و بنابراین خرج آنچنانی ای نداره.

اینه که کلا سبک زندگی ما ایرانی ها، با آلمانی ها فرق داره و این باعث میشه خیلی وقتا نتونیم روی چیزایی که تو اینترنت می خونیم حساب کنیم.

همه ی اینا رو گفتم که بگم ما در مورد یه موضوع حساب و کتاب مالی نیاز به مشورت کسی داشتیم که شرایط مورد نظر ما رو داشته باشه. مستقیم کسی رو نمی شناختیم. یه نفرو می شناختیم که آخرین بار چهار سال پیش دیده بودیم و می دونستیم که لینک زیاد داره و به احتمال خیلی خیلی زیاد، شخصی که شرایط مد نظر ما رو داشته باشه، می شناسه. همسر یه ایمیل زد به اون بنده خدا و گفت شما احیانا کسی با این شرایط می شناسین؟ اونم خیلی سریع جواب داد: بله و ایمیل اون بنده خدا رو به ما داد، حتی اون شخص رو cc هم کرده بود تو ایمیل.

بعد من یه ایمیل زدم به اون شخص مذکور و به صورت ایمیلی براش توضیح دادم که من سوالام اینا هست. اما اگه نوشتنش طول می کشه، شما یه شماره به من بدین و یه شبکه ی اجتماعی، من باهاتون تماس می گیرم. اونم جواب داد که اولا نگران موضوعاتی که مطرح کردین نباشین، اینا اصلا نگرانی نداره. اما آیدی اسکایپ من اینه.

من جواب دادم و گفتم امشب (یعنی دیشب) یا فرداشب (یعنی امشب!) ساعت 9 اگه شما تو اسکایپ هستین، من میام سوالامو می پرسم. اون بنده خدا هم دیروز نرسیده بود جواب بده، امروز جواب داده بود که من دیروز نتونستم جواب بدم چون داشتم خونه مو تحویل می دادم و امروز و فردا تو هتلم. اگه اینترنت هتل مشکلی نداشته باشه، من ساعت 9 امشب می تونم بیام اسکایپ. ضمنا من به آقای فلانی سپردم که پیگیر مشکل شما بشن و حلش کنیم با هم ان شاءالله لبخند.

انقدددددددر من خوشحال شدم که نگو. یه آدم لینک سطح سوم که نه به عمرش منو دیده و نه میدونه کی هستم، حاضره کار منو پیگیری کنه. یه آدم لینک سطح دوم که به عمرش منو ندیده و نمی شناسه، حاضره بیاد یه ساعت، اونم وقتی که شرایط خودش چندان بسامان نیست و تو هتله، برای من وقت بذاره و به سوالام جواب بده. واقعا خدا این آدما رو رو زمین حفظ کنه لبخند.

حالا منتظرم ساعت نه شه، برم سوالامو بپرسم، گرچه همین الانم چشام داره آلبالو گیلاس می چینه!

--

و اما اسباب کشی. امروز دوستامون اسباب کشی داشتن و ما رفته بودیم کمکشون. بهمون گفته بودن ساعت 9 صبح به کارگرا گفتن بیان. ما هم همون موقع بریم که وسایلو بذارن تو ماشین. البته اونا کارگرا رو برای همه چیز گفته بودن و قانونا لازم نبود ما اصلا بهشون کمک کنیم. یعنی از اول طی کرده بودن که با فلان مبلغ (اگه دوست دارین بدونین با 400 یورو، البته این خیلی خیلی ارزون بود و به طور معمول حدود 800 900 یورو هست) بیان، وسایل رو بردارن، بذارن تو ماشینشون، ببرن مقصد، پیاده کنن، ببرن تو اتاقا، هر جایی بهشون گفته شد بذارن.

اما خب با دو نفر مطمئنا کار خیلی طول می کشید و خوب هم نیست که آدم فقط مثل رئیسا وایسته و نگاه کنه. واسه همین خود بچه ها هم قصد کمک داشتن.

ما با خودمون -من و همسر- قرار گذاشتیم یه کمی زودتر بریم. آخه آلمانی ها معمولا سر موقع میان و ما گفتیم احتمالا نه می خوان ماشین حرکت کنه سریع دیگه. این شد که یه جوری رفتیم که حدود 8:35 رسیده بودیم دم در خونه شون. هوا هم برفی بود. تو خیابون نه، اما روی ماشینا یکی سانتی برف نشسته بود. همچنان هم می بارید. عالی برای اسباب کشی چشمک.

در زدیم و رفتیم تو. خانم و آقای صاحبخونه (دوستامون) و برادر آقای صاحبخونه داشتن با کمک هم وسایلو دسته بندی و جمع می کردن. چندین کارتن توی خونه بود، اما هنوز کارتن هایی وجود داشت که باید درشون چسب می خورد. یه سری خرت و پرت هم هنوز برای جمع کردن باقی مونده بود.

با کمک هم بسته بندی ها رو کامل کردیم و جمع کردیم. آقایونی هم که قرار بود بیان ببرن، زنگ زده بودن و گفته بودن کمی دیرتر می رسن. آخه یکیشون ماشین دستش بود و اون یکی از یه جای دیگه می اومد که مثل اینکه قطارش تاخیر داشت.

فکر می کنم حدود 9:20 اینا بود که اومدن. تا 10:20 یه سری ماشین کامل پر شده بود. چیز زیادی هم نمونده بود، فقط مبل ها و لباسشویی و یه سری خیلی کم خورده ریزه های توی خونه.

ما با ماشین دوستامون و آقایون باربر هم با ماشین اسباب کشی اومدن تا مقصد. راه زیادی نبود، شاید در حد ده دقیقه. کارتن ها رو با هم پیاده کردن از ماشین و همه رو توی اتاقا گذاشتن.

خونه ی دوستامون دوبلکس بود و یه سری چیزا باید برده میشد بالا، مثل یخچال و مبل و تلویزیون و چیزای مربوط به آشپزخونه و پذیرایی.

برخلاف جمع کردن و آوردنش از خونه ی قبلی که خیلی سریع انجام شد، آوردن وسایل به داخل خونه ی جدید خیلی طول کشید. آخه پله های خونه خیلی باریک بود و جا به جا کردن وسایل توش واقعا مشکل ساز. یکی دو بار هم در و دیوار و حتی سقف خش افتاد!

این وسط آقای رنگ کار تمام مدت به صورت پیام بازرگانی حضور داشت و به صورت ظریف کاری، دور و بر پنجره ها رو با یه قلم موی خیلی باریک رنگ می زد!

در حین آوردن وسایل توسط آقایون، من و خانوم دوستمون هم کارتن های مربوط به آشپزخونه رو باز کردیم و همه رو چیدیم، طوری که تمام کابینت ها پر شد و تمام وسایل آشپزخونه سر جاش قرار گرفت (البته بعدا همسر گفت که ما یه کارتنو احتمالا یادمون رفته باز کنیم).

تا کارهای اصلی انجام شد، ساعت تقریبا 3 شد. 3 نشستیم ناهاری که بچه ها گرفته بودنو با هم خوردیم. بعد از ناهار عملا دیگه کار خاصی نکردیم. قبل از اینکه غروب بشه، یه سری لامپ وصل کردن بچه ها که نور داشته باشن، تا بعدا سر فرصت لوسترا رو وصل کنن.

بقیه اش هم یه سری جمع و جور کردن های خیلی ساده و دور ریختن کارتن های اضافی و این حرفا بود.

در کل، من که خیلی خسته نشدم، اما فکر کنم آقایون هلاک شدند نیشخند.

ساعت شیش اینا هم بعد از اینکه برای بار n ام چایی خوردیم، بچه ها ما رو رسوندن تا خونه مون لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٩/۸ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب