یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یکشنبه قرار بود برم مهمونی استاد. همسر صبحش رفت که تو اسباب کشی به دوستامون کمک کنه، اما من دیگه نرفتم. آخه ارزششو نداشت. من باید 12 از ایستگاه قطار می رفتم. خونه ی دوستامونم از ایستگاه دور بود؛ یه طوری که من باید مثلا یازده خونه ی اونا رو ترک می کردم (البته خود خونه به این دوری نبود، ولی با توجه به اینکه اتوبوس خونه شون هر نیم ساعت یه بار بود، از دست دادن اتوبوسشون می تونست خیلی ریسکی باشه). با توجه به اینکه من روز قبل ازشون پرسیدم و گفت ما 8.5 9 بیدار می شیم، دیدم دو ساعت واقعا ارزششو نداره و کار خاصی نمی تونم بکنم تو اون مدت.

علاوه بر این، هنوز کمدها بسته نشده بود که خانوم خونه بخواد چیزی رو توش بچینه. اینجا اکثر کمدها بستنیه. یعنی شما وقتی می خرین، کمد بسته شده نیست. یه سری دیواره و کف و سقف بهتون میدن با یه عالمه پیچ و مهره و یه راهنمای کاملا دقیق که مرحله به مرحله گفته چطوری باید کمدو ببندین. واسه همین یه روز کامل آدم لازم داره برای بستن کمدا!!

خلاصه، صبح همسر همون ساعتای 8.5 9 رفت خونه ی دوستامون و من موندم خونه تا ساعت 12 بشه و راه بیفتم. قرارمون ساعت 2 بود تو خونه ی استاد. من و یکی دیگه از بچه ها، به طور هم زمان، حدود ساعت 2:04 رسیدیم دم در خونه ی استاد و با هم رفتیم تو. ما اولین مهمونا بودیم و بعد از ما بقیه کم کم اومدن.

از همون اول، مستقیم رفتیم تو آشپزخونه! یعنی راهنماییمون کردن به سمت آشپزخونه. دستورای شیرینی هایی که قرار بود بپزیم روی کابینت های مختلف چسبونده شده بودن و اونایی که لازم بود مقادیرشون مثلا دو برابر باشه، یه ضربدر2 جلوشون نوشته شده بود.

تو کمتر از ده دقیقه بقیه ی بچه ها اومدن. گروه بندی شدیم و هر دو نفر یه دستورو درست کردن. استاد اولین شیرینی رو گفت و پرسید کی داوطلبه اینو درست کنه؟ فقط یه نفر متقاضی شد. منم چون این دختره رو می شناختم و با بقیه چندان آشنایی خاصی نداشتم (آخه همه مال دانشگاه دوم بودن که من فقط در حد سلام و علیک می شناختم، اما این یکی دانشجوی دانشگاه اولم بود که با هم تو یه گروه بودیم)، گفتم منم می تونم کمکش کنم. حالا بعدش پرسیدم آیا این سخت ترینشه؟ گفتن نه، فرقی نداره. ولی خب بود خنثی.

یه سری از شیرینی ها رو از قبل خمیرشو آماده کرده بودن (چون نیاز به استراحت مثلا 12 ساعته داشت). تنها کاری که بچه ها کردن این بود که قالب زدن، یا حتی قالب هم نزدن، فقط با دست لوله کردن و با همون دست به شکل هلال در آوردن و چیدن تو سینی فر.

من و دوستم هم چنان داشتیم درست می کردیم!

به دلیل اینکه یه دونه فر بیشتر نبود تو خونه، خیلی معطل شدیم. وگرنه تقریبا 90 درصد شیرینی ها هم زمان آماده ی تو فر رفتن بودن. اما خب فر فقط سه تا سینی می تونست داشته باشه. چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که گاز استادمون گازی بود. مدت ها بود تو آلمان گاز گازی ندیده بودم نیشخند.

این وسط، دو تا بچه ی استاد هم هی اون وسط وول می خوردن. بزرگه اولش یه کمی خجالتی بود. اما خیلی زود دوست شد باهامون. حتی با بچه ها رفتن تو اتاق و با هم کتاباشو ورق زدن و خوندن و راجع بهش صحبت کردن.

یکی از بچه ها - که نمی دونم چرا منو خیلی یاد برادر بزرگتر می انداخت قیافه اش با اینکه هیچ شباهتی هم نداشت- (همونی که تو آمریکا هم دیده بودمش و گفتم که در کمال تعجب من خودش اومد جلو و سلام و احوال پرسی کرد و آمریکایی بود اصالتا)، از همه بیشتر با بچه ی استاد گرم گرفته بود. مشخص بود کلا آدم بچه دوستیه. همش دوست داشت با بچه ها باشه و باهاشون بازی و صحبت کنه.

بچه ی کوچیک استاد هم که فک کنم حدود دو سالشه، در تمام مدتی که اونجا بودیم یا داشت چیزی می خورد یا پستونک به دهن بود. من نمی دونم چرا این آلمانی ها بچه هاشون تا چهار پنج سالگی همیشه پستونک دارن! تو خیابونم همین طورن. بچه داره میدوئه با دوستاش بازی می کنه، ولی پستونک دهنشه!!

بچه ی بزرگ استاد (که دختر بود) خیلی خوب بود، اما کوچیکه خیلی گریه می کرد. مخصوصا اولش که فکر می کنم ترسیده بود. هی می رفت کفشاشو میاورد به مامانش می داد که بریم!! به قول مامانش می گفت از دیدن این همه آدم خوشش نیومده، دلش می خواد بره از این محیط شلوغ نیشخند.

اما برعکس اون، کوچیکه که می دونست این همه نیروی کمکی دعوت شدن که شیرینی درست کنن، خیلی هم خوشحال بود چشمک. می دونست خروجی این مهمونی چی قراره باشه چشمک.

تو این مهمونی چیزای زیادی راجع به شخصیت استادم فهمیدم. خیلی برام جالب بود. استاد من بسیار آدم آرومیه سر کار، من تا حالا ندیدم عصبانیتشو بروز بده با کلمه هاش یا مثلا با حالت تند و عصبانی با آدم صحبت کنه. اما تو خونه اش، وقتی ما تو آشپزخونه داشتیم شیرینی درست می کردیم، یه لحظه چنان دادی سر بچه ی کوچیکش زد که واقعا اون داد زدن برای منی که آدم بزرگ بودم و حدودا 5 شیش متری ازش فاصله داشتم - کلا اون تو یه اتاق دیگه بود- کاملا برام ترسناک بود و اصلا جا خوردم، بچه فک کنم زهره ترک شد نیشخند.

یه بارم بچه ی بزرگش بهش گفت برام چایی درست کن، یادم نیست دقیقا باباش چی گفت بهش یا اصلا چی شد که دعواش کرد. دیدم طفلکی وقتی باباش از آشپزخونه رفت، اومد به با حالت شکوه گونه ای، لباس مامانشو چسبید که بابا برام چایی درست نکرد، دعوامم کرد (یا همچین چیزی، دقیقا یادم نیست این جمله رو چطوری گفت)، تو برام درست کن.

یه بار دیگه هم خانومش داشت یه کاری انجام می داد تو آشپزخونه، بهش گفت بره حواسش به اون یکی بچه ی کوچیک تر باشه. استادم با حالتی اعتراضی گفت من نمی تونم هم زمان دو تا بچه رو مراقبت کنم و در حالی که همچنان اعتراض تو چهره اش خونده میشد، آشپزخونه رو به سمت کاری که بهش محول شده بود رفت نیشخند.

خلاصه، فهمیدم که همچین خیلی هم آدم آرومی نیست. حداقل تو خونه نیست چشمک. موقع کار کردنش تو آشپزخونه هم که مشخص بود از همون مردهای پروتوتایپ گونه است که می خواد همه کارو سرسری انجام بده، هرجا می رسه بشقابا رو میذاره و خلاصه، آخر آشپزیش نمیشه ازش یه آشپزخونه ی تمیز انتظار داشت چشمک.

حالا از بقیه ی آشپزی خودمون بگم. کار من و دوستم خیلی دیرتر از بقیه تموم نشد، ولی خمیرمون باید سه ساعت استراحت می کرد و در نتیجه آخرین شیرینی ای بود که تولید شد!

وقتی همه ی شیرینی ها درست شدن و فر خاموش شد، ساعت 6:20 بود و قطار من 7:54 حرکت می کرد. این شد که من نتونستم بمونم و شیرینی بخورم! فقط تونستم با خودم شیرینی بیارم خونه. آخه بقیه منتظر پیتزایی بودن که استاد سفارش داده بود.

حدود 6:45 عذرخواهی کردم که بیشتر نمی تونم بمونم و با همه خداحافظی کردم و با دو تا ظرف شیرینی راهی خونه شدم چشمک.

وقتی اومدم خونه، همسر هم خیلی وقت نبود که اومده بود. تا عصری وایستاده بود و همه ی کمدها رو بسته بودن. بعد از اینکه نشستیم همه ی شیرینی ها رو امتحان کردیم، رفتیم غذا هم درست کردیم و دلی از عزا درآوردیم! آخه من که نه صبحونه ی درست و حسابی خورده بودم، نه ناهار!

--

یه چیزی که خیلی توجهمو جلب کرد و به نظرم خیلی کار قشنگی اومد تو این مهمونی، این بود که یکی از بچه ها - همون آمریکاییه- یکی دو جمله با بچه ی بزرگ استاد انگلیسی صحبت کرد. یکی دیگه از بچه ها که آلمانی بود، بهش گفت: شاید دلشون نخواد بچه شونو دو زبونه بزرگ کنن. بعد رو به استاد پرسیدن می تونیم با بچه تون انگلیسی صحبت کنیم؟ و استاد هم بهشون اجازه داد. از اینکه واسه کوچک ترین کاری آدم از پدر و مادر بچه اجازه بگیره، خیلی خوشح اومد لبخند.


[ ۱۳٩٤/٩/۱٠ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب