یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب، به دلیل اینکه خیلی وقته ننوشتم و حرف برای گفتن زیاده، یه تیکه هایی رو کلا حذف می کنم دیگه.

اول اینو بهتون بگم که یه روز به پرواز فهمیدیم که من اگه به ایران وارد شم، اجازه خروج از ایرانو ندارم خنثی. چرا؟ چون گذرنامه مو تو آلمان عوض کردم. شنیده بودم گذرنامه ی دانشجو ها رو رایگاه عوض می کنن. رفتم کنسولگری، گفتم می خوام رایگان عوض کنم. گفت فقط در صورتی که محل اقامتتو بزنی ایران می تونیم این کارو بکنی. گفتم خب فرقی داره؟ گفت نه. گفتم خب بزن ایران.

یه روز به پرواز فهمیدم که اصولا تو ایران خانوما که بدون اجازه ی همسرشون اجازه ی خروج از کشور ندارن! همسر یه بار تو ایران این اجازه رو به من داده بود و اداره گذرنامه برام ثبت کرده بود. ولی هر بار که گذرنامه رو عوض می کنی، باید بری دوباره همسرت بهت اجازه بده. چون سیستماشون به هم وصل نیست و وقتی گذرنامه عوض میشه انگار کل اطلاعاتشون ریست میشه خنثی.

و حالا بنده اجازه ی خروج از کشور نداشتم! اگه محل اقامتمو زده بودم آلمان توی گذرنامه، این مشکلو نداشتم. چون می دونین دیگه. خانوم ها اجازه ی خروج از "منزل" رو بدون اجازه ی همسرشون ندارن. وقتی محل اقامت آدم آلمان باشه، یعنی خونه اش آلمانه و دیگه این بحث ها پیش نمیاد. موقع خروج از آلمان (که همون منزل هم حساب میشه) هم که الحمدلله آدم سر و کارش با ایرانی ها نیست.

خلاصه، با هزار و یک استرس و بگیر و ببند، همسر رفت یه وکالت نامه تو کنسولگری پر کرد که آقا بیاین به این خانوم ما اجازه ی خروج از کشورو بدین! اما خب این که کافی نیست. وقتی میای ایران باید دوباره بری اداره گذرنامه، مدارکتو بدی، به علاوه ی این برگه ی وکالتنامه ی همسر، تا دوباره تو سیستم وارد کنن.

از اون طرف، نامه هایی که کنسولگری میده، همیشه مورد تایید نیست تو ایران. بعضی وقت ها میگن باید ببرین وزارت امور خارجه تایید کنه خنثی. یعنی کلا تا من اومدم ایران، رو ویبره بودیم! که آیا تو این پنج روز این کارا همه اش انجام میشه یا نه؟! آخه پنج شنبه و شنبه هم که تعطیله. منم که یکشنبه بلیت دارم. می موند شنبه تا چهارشنبه. ضمن اینکه ساکن مرکز استان هم که نیستیم! هر کدوم از این کارای اداری می تونست برای ما به منزله ی یه روز کامل باشه، چون باید شهر به شهر جا به جا می شدیم.

خلاصه، امروز صبح ساعت هفت من زنگ زدم اداره گذرنامه و پرسیدم باید چیکار کنم؟ یه آقای بسیااااار مهربون گوشی رو ورداشت. دقیقا مدارکی که لازم داشتمو بهم گفت (البته مدارک اصلی رو گفت که حتما لازمه، حالا کپی ها و این چیزا خیلی مهم نبود). گفت اینا رو باید داشته باشی. داری؟ گفتم آره، همه اش همراهمه. گفت پس با این مدارک برو فلان اداره، پیش خانوم فلانی. شهرو بلدی؟ کجایی ای؟ گفتم مال همین شهرم، ولی نمی دونم این اداره کجاست دقیقا. آدرس دقیقشو بهم داد. گفت آدرس خود ما هم که الان زنگ زدی (من شماره رو از 118 گرفته بودم)، فلان جاست. اگه مشکلی داشتی باز بیا پیش خودمون. با استرس فراوان پرسیدم پروسه ی این مجوز دادن چقدر طول می کشه؟ گفت هیچی، یه ثانیه!

خوشحال خوشحال گوشی رو قطع کردم و لباسامو پوشیدم که برم به اداره ی مذکور. وقتی رسیدم 7:30 اینا بود. دو تا سرباز تو اتاق نگهبانی داشتن صبحونه می خوردن. گفتم فلان جا اینجاست؟ گفت آره. گفتم با بخش فلان کار دارم. گفت 8.5 بیا. منم دیدم خب تا موقع چیکار کنم؟

خونه ی مامان و بابای همسر نزدیک تر بود. گفتم میرم اونجا دیگه. اولش قصد داشتم بعد از کار اداریم برم که خیالم راحت شده باشه. ولی خب دیگه چاره ای نبود. بابای همسر که شهر دیگه ایه و هنوز نرسیده بود شهرمون. فقط مامان و خواهر همسر بودن که همون طور که حدس می زدم مامان همسر بیدار بود، خواهر همسر هم نیمه بیدار (که اونم به لطف من بیدار شد نیشخند).

تا 8.5 اونجا موندم. بعد دیگه رفتم کار اداریمو انجام بدم. خواهر همسر هم داشت میرفت خونه مامان بزرگش -که هر سال ده روز روضه داره- برای کمک. کار اداریمو انجام دادم (مفصل ترشو پایین تر میگم) و اومدم خونه. مامانم راجع به خانواده ی همسر پرسید که خوب بودن؟ کیا خونه بودن؟ منم توضیح دادم که خواهر همسر داشت می رفت خونه مامان بزرگش واسه روضه. گفت ئه، خب پس اگه می خوای ما هم الان بریم روضه شون؟ اول گفت خب باشه فردا بریم. بعد دیدم من که الان لباسام تنمه هنوز، گفتم پاشو بریم. دیگه رفتیم یه تاکسی گرفتیم، رفتیم خونه اونا. کلا با یه تیر ده تا نشون زدم و کل فک و فامیل همسرو دیدم چشمک.

از اونجا هم رفتیم کارگاه شیرینی پزی خاله ی همسر که همون نزدیک محل روضه بود. دوباره اونجا هم یه نیم ساعتی پیش خاله های همسر نشستیم و پا شدیم اومدیم خونه مون لبخند.

ظهر بعد از ناهار یه کمی خوابیدم. هنوز تو خواب و بیداری بودم که تلفن زنگ زد و مامانم گفت دوستته. همون دوستم که اون دفعه که اومدم ایران یه شب پیشش بودم. یه بچه ی دو سه ماهه داره و الان پیش مامانش، تو شهر ماست. من خودم صبح بهش زنگ زده بودم، می خواستم ببینم کجاست، برم ببینمش. خودش زنگ زد، گفت الان شهرستانم این هفته رو. منم باهاش سه شنبه صبح قرار گذاشتم.

به یکی دیگه از دوستامم زنگ زدم، اونم خوشبختانه کل این هفته رو همین شهر خودمونه. اونم باید یه روز برم ببینم. ولی هنوز باهاش قرار دقیقی ست نکردم.

عصری به مامانم گفتم ببین خاله و دایی و اینا، کی الان وقتش آزاده، بریم ببینیم همه رو دیگه. زنگ زد به داییم، خونه بودن، گفتن بیاین. تو همین زمان که مامانم داشت زنگ می زد، بابام داشت لباس می پوشید. گفت برم بیرون یه دوری بزنم. همیشه میره همین جلوی خونه مون، یه جایی هست که آدمای مسن میان دور هم می شینن. بابای منم میره میشینه. با هم یه کمی صحبت می کنن. تا ما لباس پوشیدیم و رسیدیم دم در، درست جلوی در حیاط، دیدم بابا دم دره. گفتیم چرا برگشتی؟ گفت کسی نبود. گفتم خب پس بیا. با ما بیا. می بریمت یه جایی که آدم داشته باشه. گرمم باشه لبخند.

بابای من اصلا و ابدا اهل مهمونی رفتن نیست. چندین ساله که جایی نمیره. فقط شاید عیدا مامانم یکی دو تا جا ببردش. خلاصه، همین جور با حرف زدن سرشو گرم کردیم و هم قدم با ما اومد. تا خونه ی داییمو باید پیاده می رفتیم. دو تا میدون خونه شون با ما فاصله داره.

سر میدون اول که رسیدیم، گفت من همین جا می شینم دیگه (میدونمون خیلی بزرگه و توش حالت پارک داره). گفتم نه، بیا، یه کم دیگه بیا. سر میدون بعدی میشینیم نیشخند. دوباره با حرف زدن سرشو گرم کردم و اونم در حالی که جواب میداد و حرف می زد پا به پای ما می اومد. حالا هی تو راه می پرسید کجا داریم میریم؟ نیشخند

خلاصه، حرف زنان و قدم زنان بردیمش تا خونه ی داییم. فک کنم چند سالی می شد نیومده بود! داییمم یکی از دندونای بالاش افتاده بود. "س" هاشو یه جوری تلفظ می کرد. بابام نگاش کرده بود (آخه نبودن دندون جلوی بالا خیلی تو چشمه)، بهش میگه: منم مثل شما پیر شدم؟خنده

یه ساعتی اونجا نشستیم و صحبت کردیم و بعدش برگشتیم خونه. یعنی داییم ما رو رسوند. من سر میدون اول که رسید، گفتم پیاده میشم یه سر می رم خونه ی مامان و بابای همسر. حالا بابام هی گیر داده نه الان تاریکه. نمی خواد بری. یا بذار دایی برسوندت. ولی خب اصلا نمیشد داییم منو برسونه. آخه کلا مسیر خونه ی همسر اینا هیچ ربطی به مسیر خونه ی ما و داییم نداشت!

دیگه پیاده شدم، خودم تاکسی گرفتم. قبل از پیاده شدن، از مامانم کلید خونه رو گرفتم. گفتم شب که میام، شما خوابیدین، کلید بدین به من که در نزنم. لازم به ذکره مامان اینای من ساعت 7.5 8 می خوابن خنثی. البته حق میدم بهشون، شما هم اگه از ساعت 5 صبح بیدار باشین و ظهر هم نخوابین، حق دارین 8 خوابتون بیاد!

رفتم یه ساعتی خونه ی همسر اینا نشستم. خواهر همسر نبود. هرچی صبر کردم، نیومد. دیگه پا شدم بیام خونه مون. آخه دیدم اگه بیشتر از این بمونم، بابا خیلی نگران میشه. دوست نداشت اصلا -به قول خودش نصف شب- تو هوای تاریک با تاکسی بیام. گفتم زودتر برم که نگرانی بیخودی نداشته باشن.

تا خونه اومدم، کلید انداختم تو در، می بینم در دو سانت بیشتر باز نمیشه، چون قفل پشت در  (ما بهش می گیم چفت، نمی دونم بقیه هم همین اصطلاحو دارن یا نه) رو انداختن خنثی.

زنگ زدم، بابا اومد درو باز کرد. اون موقع هنوز ساعت 7:10 اینا بود. هنوز نخوابیده بودن خدا رو شکر لبخند. مامانم داشت واسه من چادر نمازمو کوک می زد. بابا هم تلویزیون میدید.

مامانم یه کمی غذا برام گرم کرد، آوردم خوردم. جای شما خالی از وقتی اومدم این وعده ی سومه دارم قورمه سبزی می خورم نیشخند. آخه دیروز مامانم به هوای اینکه یه عده ای -متشکل از من و خانواده ی برادر بزرگتر و خانواده ی خواهر بزرگ تر- همه ناهار اونجاییم، اندازه 12 13 نفر غذا درست کرده بود، در حالی که در نهایت فقط مامان، بابا و خواهر بزرگتر موقع ناهار تو خونه بودن! این یعنی اینکه هنوز اندازه ی 8 9 نفر دیگه برنج و قورمه سبزی تو یخچاله!

البته من خودم گفتم بازم قورمه سبزی می خورم. گزینه های پیشنهادی جیگر با نون روغنی (به دلیل نبود نون عادی در منزل!) و تخم مرغ هم وجود داشت. ولی من ترجیح دادم همون قورمه سبزی رو بخورم نیشخند. آخه جیگر با نون روغنی؟!!

دیگه شام خوردم، اومدم گزارش های امروزو بهتون بدم نیشخند. مامانم اینا هم که الان فک کنم پادشاه هفتمو دارن تو خواب می بینن چشمک.

--

این قسمت مربوط به انجام کارای گذرنامه است:

رفتم تو اتاق خانومه. یه آقای مسنی اونجا بود. داشت با خانومه صحبت می کرد و خانومه هم داشت کارای اون آقاهه رو انجام می داد. جلوی در اتاقش وایستادم. بعد از یه چند ثانیه ای، پرسید کارتون چیه؟ منم گفتم. بدون اینکه سرشو بیاره بالا، فقط شنید. گفتم درست اومدم؟ همین جاست دیگه؟ گفت بله، بفرمایید بشینید (بدون اینکه سرشو بیاره بالا).

رفتم نشستم. یه کم دیگه کارای اون آقاهه رو انجام داد. در حد یه ثانیه به من نگاه کرد، گفت شما تا موقع یه کپی از صفحه ی اول گذرنامه تون بگیرین اگه ندارین. نگاه کردم تو پاکتمو، با اینکه همه ی کپی ها رو فکر می کردم دارم، این یکی رو پیدا نکردم. شاید هم اون لحظه دستپاچه بودم، پیدا نکردم. گفتم کجا می تونم کپی بگیرم؟ گفت همین جا، بیرون، اشاره کرد به بیرون. با اون اشاره ای که اون کرد، برای من معلوم نشد یعنی تو محوطه؟ کلا بیرون از اداره؟

یه آقایی که همون لحظه وارد شده بود و به نظر می اومد همکار خانومه باشه، راهنماییم کرد بیرون از ساختمون. اون ور خیابون. منم بلند شدم رفتم توی یه مغازه ی فک کنم یه متر در یه متر یه کپی گرفتم و برگشتم.

خانومه همچنان سرش رو کارش بود. منم رفتم نشستم رو یه صندلی تو اتاقش. بعد از چند ثانیه گفت خانوم شما مدارکتونو بدین. هرچی داشتم، در آوردم، بهش دادم. فقط کپی صفحه ی اول پاسپورتمو برداشت. گفت بالاش شغلتو و شماره تلفنتو بنویس. منم نوشتم.

گفتم کی انجام میشه؟ گفت من وارد میکنم دیگه. گفتم خب من استرس دارم، چون یکشنبه بلیت دارم. می خوام مطمئن بشم وارد شده، نرم تو فرودگاه مشکلی باشه. گفت فردا؟ گفتم نه، هفته ی دیگه. گفت من وارد می کنم، نگران نباشین. اگه دوست داشتین برای اطمینان پس فردا سر بزنین. گفتم باشه. راستی همسرم هم این وکالت نامه رو گرفته از کنسولگری. نمی خواین؟ گفت ئه، خوب شد گفتین. چرا، رضایت نامه ی همسرتون هم لازمه خنثی. اونم بهش دادم. گفتم: خیلی ممنون، لطف کردین. روزتون بخیر، خدا نگهدار. دریغ از اینکه یه کلمه در جواب این چهار جمله گفته باشه!! یا حتی یه ثانیه نگاهم کرده باشه. دیگه وقتی داشتم از اتاق می اومدم بیرون، اون پیرمرد بیچاره -انگاری در جواب خداحافظی من- خداحافظی کرد!!

واقعا این اولین باری بود که همچین چیزی می دیدم (چه تو ایران، چه تو آلمان). اینکه بری یه اداره، کارتو انجام بدی، بدون اینکه در حد پنج ثانیه ارتباط چشمی با طرف داشته باشی. طرف تمام مدت به مانیتور خیره بشه، با تو حرف بزنه! یا کلا حرف نزنه اصلا!!

خلاصه، اینم از مجوز خروج گرفتن ما!

--

شاید بد نباشه بدونین اگه کسی محل اقامتش توی پاسپورت خورده باشه آلمان (یا یه کشور دیگه به جز ایران) نیازی به پرداخت عوارض خروج از کشور نداره. یعنی ما در کل ضرر کردیم که گذرنامه مونو دادیم به قول خودشون به صورت دانشجویی به صورت رایگان عوض کنن! یه پول رفت و آمد دادیم تا کنسولگری، یه پول وکالت نامه دادیم، یه عالمه استرس مجوز گرفتن کشیدیم، هر بار هم باید عوارض خروج از کشور بدیم!! این مبلغا رو که با هم جمع کنیم، عملا ضرر کردیم. گفتم اگه شما احیانان خارج از کشورین و می خواین گذرنامه تونو عوض کنین، از گول هایی که ما خوردیم، نخورین. خوشمزه نیست چشمک.

[ ۱۳٩٤/٩/۱٥ ] [ ٦:٠۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب