یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این قدر روزای اینجا طولانیه و کارای مختلفی توی یه روز انجام میدم که نمی دونم کدوما رو تو کدوم روز انجام دادم.

کلا تمام این مدت یه عالمه کار داشتم واسه انجام دادن که خدا رو شکر اکثرش انجام شد. زیپ کاپشنمو که خراب شده بود بردیم سه سوته مغازه دار درستش کرد، رفتم به اداره گذرنامه سر زدم، کارمو انجام داده بود، عوارض خروج از کشورو پرداخت کردم. یه جای دیگه هم باید می رفتم که رفتم.

خونه ی دایی کوچیکم هم رفتم (خونه هامون تو یه کوچه است تقریبا)، از اونجا واسه آرایشگاه وقت گرفته بودم، رفتم آرایشگاه. قبل از رفتنم خاله ام زنگ زد، گفت اگه خونه این بیایم. مامانم گفت 9 بیاین. همون طوری پای تلفن بهش گفتم مامان من 9  9:15 وقت آرایشگاه دارم. ولی خب اصولا مامانا کار خودشونو می کننخنثی!! تمام کارم تو آرایشگاه یه ربع بیشتر طول نکشید. 9:10 آرایشگاه بودم، 9:30 خونه. وقتی رفتم خونه دیدم خاله ام و بچه هاش و یکی از نوه هاش اونجان. میگن زود باش دیگه، به ما گفتن ساعت 9!! خب من چیکار کنم با این مامان؟!!

حالا جالب بود که خانوم دایی کوچیکه هم اونجا بود. دخترخاله هام میگن آمارتو داریم، تا 9:10 خونه ی اینا بودی، تازه بعدش رفتی آرایشگاه نیشخند.

حالا فک کنم وقتی من رفتم بیچاره آرایشگره از خواب بیدار شده بود تازه ها!! منم که می خواستم برم، گفت درو ببند. من چون آشنا بودم و زنگ زدم گفتم اول وقت وقت می خوام که معطل نشم، بنده خدا این قدر زود بهم وقت داده بود!

خلاصه، اینم از هماهنگی های مامان من دیگه!! کلا نمی دونم چرا مامانم همه چی رو چپرو یاد می گیره و به این و اون میگه. یه نمونه اش یه موضوع مربوط به چند وقت پیش بود. یه قضیه ی رقابت مانندی بود که من توش شرکت کرده بودم، کلا متقاضی زیادی نداشت: سه نفر بودیم، سه نفر هم می خواستن (که دیگه فکر نمی کنم اسمشو بشه گذاشت رقابت نیشخند). مامانم داره واسه خواهر بزرگ تر پای تلفن میگه پنج نفرن شرکت کردن، یه نفر می خوان خنثی.

دیگه من عادت کردم به این مدل هماهنگ کردنای مامانم!

هنوز خاله هام اینا اونجا بودن که زن دایی بزرگم هم اومد. راستش من این مدل دید و بازدیدو دوست ندارم. ما روز قبلش رفتیم خونه شون، بندگان خدا به زحمت میفتن واسه اینکه بازدید آدمو پس بدن! خب هدف دیداره، نه اذیت کردن اون بیچاره ها. اونا هم می افتن تو هول و ولا که من همه اش یه هفته اینجام و باید زود بیان بازدیدمو پس بدن، وگرنه من میرم!

به هر حال، دستشون درد نکنه واقعا این همه واسه آدم ارزش قائلن و وقت میذارن. واقعا این مدل رفتارا فقط بین ماهاست. یه نمونه ی دیگه اش عمه ام که می خواستن ساعت 4 اون روزی که ما رسیدیم شهرمون از شهرمون برن شهر خودشون.

صبح اومده بودن خونه مامانم اینا، دیده بودن من هنوز نیومدم. عصری به مامانم زنگ زده بود پرسیده بود دختر معمولی کی می رسه؟ دوباره زنگ زده بود از خواهر بزرگتر پرسیده بود. خلاصه، بنده خدا حرکتشو درست تا لحظه ای که منو ببینه به تاخیر انداخته بود. یعنی یه جوری شد که من هنوز چمدون به دست تو حیاط خونه بودم که عمه ام اینا اومدن احوال پرسی کردن. در حد دو سه دقیقه یا نهایتا پنج دقیقه تو خیاط موندن و حالمو پرسیدن و بعد راه افتادن برن. ساعت هم فکر می کنم 5:30 اینا بود.

واقعا این مدل رفتارا برای من شخصا خیلی امیدوار کننده است لبخند. اینکه آدم می بینه این همه آدم واقعا مشتاق دیدارش هستن. اینکه آدما حاضرن برنامه هاشونو به خاطر تو تغییر بدن خیلی حس خوبی به آدم میده لبخند.

دیروز صبح هم رفتم دیدن دوستم که یه بچه ی دو ماهه داره. عصری هم هزار تا کار کردیم! با خواهر همسر رفتیم خرید (که چقدر هم خرید کردیم نیشخند). در به در دنبال یک عدد روسری برای من. ولی خب عمرا سلیقه ی من اینجا پیدا بشه. تمام روسری ها تیره، شلوغ، پر از گل و بلبل! بعد هم رفتیم کتاب خریدیم. به طرف میگم کتاب "ما چگونه ما شدیم" رو دارین؟ میگه برای خودتون می خواین. میگم نه. میگه تعجب کردم یه خانوم این کتابو بخواد!

من بسیار خرسندم که جامعه ی فرهیخته ی کتابخونمون تشویقش برای کتاب خونی در این حدّه! خدا به خیر کنه بقیه ی جامعه رو خنثی!

این کتابو همسر از دوستمون گرفته بود. گفت بعضی جاهاش قشنگه، دوست دارم زیرشو خط بکشم، ولی کتاب مردمه. واسه همین کتابو می خواستم بخرم.

برای خودمم یکی دو تا کتاب خریدم. کلا شد چهار پنج تا کتاب. قشنگ کیفمو تکوندم نیشخند.

از اونجا هم رفتیم خونه ی خاله ی همسر. قبل از خرید رفتن هم رفته بودیم خونه ی مامان بزرگ همسر. یکی از مزایای شهر کوچیک همینه دیگه. اراده می کنی، ده دقیقه دیگه همون جایی که می خوای لبخند.

امروز عصر هم میرم دیدن یه دوست دیگه ام. این دوستم تهران کار می کنه. خیلی وقته دیگه خونه شونو بردن کرج. بهش میگم تو کافی شاپی، جایی سراغ داری تو شهرمون؟ من که از زمان بعد از دبیرستانم دیگه این شهر نبودم. اون زمان هم که تو فاز کافی شاپ نبودیم ما خدا رو شکر. میگه نه! میگم خب منم نظری ندارم! بریم تو خیابونا بگردیم ببینیم کجا یه کافی شاپ خوب هست، بریم تو!

حالا اون یه جا یه بار رفته بود. گفت تو فلان مسیر زیاده کافی شاپ خوب. بریم ببینیم کجا به دلمون می شینه لبخند.

--

دیروز به مامانم میگم فردا بریم خونه خاله. میگه صبح اون جلسه قرآن داره. عصر من! قرار شد پنج شنبه که خواهر کوچیک تر هم میاد شهر ما، با هم بریم خونه ی خاله ام.

امیدوارم با رفتن خونه ی خاله ام، مهمونی ها تموم بشه! هرچند که بعدش هم من یه روز بیشتر شهرمون نیستم و عملا سفر من هم تموم میشه.

 

[ ۱۳٩٤/٩/۱۸ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب