یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب، الان دیگه دو سه روزه برگشتم آلمان و زندگیم کم کم داره به روال سابق برمی گرده. می تونم بیام بنویسم.

یکی از مزایای شهرستان اینه که 4.5 با همون دوستم که فعلا ساکن تهرانه قرار داشتم. قبلش گفتم بذار به یکی از بچه ها زنگ بزنم. تا ساعت 4:05 هنوز تلفن دستم بود! 4:25 هم سر قرارمون بودم لبخند.

یه ساعتی بیشتر با دوستم نبودم، حیف شد، خیلی کم بود. ولی خیلی خوب بود لبخند.

از فک و فامیل هم که کسی نمونده بود دیگه خونه شون برم، فقط خاله ام بود که اونم رفتیم و مهمونی ها تموم شد. فقط یه سری خرید و خیابون گردی مونده بود. که اونا رو هم خودم یه روز تنهایی رفتم. البته چیزی نخریدم نیشخند.

یه روز هم رفتیم شیرینی چینی! آخه می خواستیم از خاله ی همسر برای خودمون شیرینی بگیریم بیاریم آلمان. رفتم دو تا جعبه پر کردم آوردم. خواهر کوچیک تر گفت، واسه منم چند تا نمونه بیار، شاید منم بخوام. اونایی که تهران هست، خوب نیست. براش آوردم، برای دو تاش مشتری شد. البته در واقع همه شو می خواست، ولی می دونستم خاله ی همسر وقتشو نداره که سفارش قبول کنه. دیگه طفلکی به دو تا بسنده کرد و طفلکی تر خاله ی همسر که فک کنم تو رودرواسی قبول کرد. دیگه یه بار دیگه رفتیم برای خواهر کوچیک تر هم دو کیلو شیرینی جمع کردیم و برگشتیم.

روز آخر هم یه عالمه آجیل ماجیل مامانم گذاشت، یه عالمه مامان همسر! بعد که رفتم خونه ی خواهر بزرگتر که برم فرودگاه، اونم یه بسته گذاشت تو کیفم!

از اونجایی که پروازم سر صبح بود، باید یه روز زودترش می رفتم خونه ی خواهر بزرگتر که فردا صحبش برم فرودگاه. توی اون یه روز خونه ی عمو و عمه ام هم رفتم. خونه ی عمه ام همیشه میرم. اما اولین بار بود خونه ی عموم می رفتم. سال ها بود نرفته بودم. هر وقت دیده بودمشون تو شهر خودمون بود که اونا به صورت اتفاقی تو اون تاریخ اونجا بودن. چقدر همه چیز عوض شده بود! حتی آدرس خونه ی عمه و عموم هم عوض شده بود، چه برسه به توی خونه هاشون!

هر دو تاش خیلی خوش گذشت، ولی خونه ی عمه ام بیشتر. حیف که نمیشد بیشتر بمونیم. با اینکه هیچ کدومشون بچه ی هم سن و سال و هم کلام برای من ندارن، اما صحبت کردن با خودشون (عمه و عمو و همسراشون) خیلی برام لذت بخش بود.

این وسط یه جمله ای هم زن عموم گفت که فکر می کنم همیشه تو ذهنم بمونه. عمه ی زن عموم فرانسه زندگی می کنه. سال هاست که اونجاست، شاید چهل سال یا شایدم بیشتر. میگه هر سال تابستون میان ایران. بچه هاشو می فرسته کلاس خصوصی فارسی که مبادا فارسی یادشون بره. حتی شاید جالب باشه که بدونین بچه هاش فارسی معیار بلد نیستن حرف بزنن، فقط لهجه ی شهر خودمونو بلدن! چون مامانشون با همین لهجه صحبت می کنه.

میگفت با این که سال هاست اونجاست، ولی همیشه میگه "اونجا رو دوست ندارم، اینجا رَم دوست ندارم." فکر می کنم این قشنگ ترین توصیفی بود که تا حالا شنیده بودم از زندگی تو یه کشور دیگه.

خیلی ها فکر می کنن آدما وقتی تو یه کشور دیگه زندگی می کنن، دو تا وطن دارن. اما در واقع اتفاقی که می افته برای خیلی ها اینه که هر دو تا رو از دست میدن. آخه هر جایی که هستن حسرت خوبی های اون یکی رو می خورن. واسه همین خیلی ها به یه جایی می رسن که احساس می کنن به هیچ کدوم از این کشورا تعلق ندارن. اینو قبلا از کسای دیگه ای هم شنیده بودم. اما اون جمله ای که اون خانوم گفته بود، فکر می کنم خیلی توصیف قشنگی بود.

به هر حال، مهمونی ها و گشت های ما هم به این ترتیب تو ایران تموم شد و برگشتیم.

پروازم ترکیش بود. پرواز ایران به ترکیه با 45 دقیقه تاخیر انجام شد و پرواز ترکیه به آلمان درست سر ساعت و پنج دقیقه زودتر از موعد هم رسید. نمی دونم واقعا علت چیه که همیشه هرچی مشکل و ایراد هست، دقیقا به قسمت ایران مربوط میشه!!

یکی از چیزای جالبی که بارها وقتی وارد آلمان شدم دیده ام، اینه که هر وقت می بینن مسافر زیاده تو صف چک پاسپورت، یه نفر میاد یه باجه ی دیگه رو باز می کنه تا صف سریع تر بره جلو. اما نمی دونم چرا تو ایران اگر هزار نفر تو صف باشن، هیچ کس هیچ تلاشی نمی کنه برای کوتاه کردن صف!

حتی دیده ام تو آلمان که (اول اینو بگم که حتما دیدین دیگه باجه ها بالاشون مشخصه برای کیا هستن، خارجی ها یا همه. تو کشورهای اروپایی دسته بندی باجه ها بر اساس کشورهای اتحادیه ی اروپا و سایر کشورها انجام میشه) بالای باجه زده برای کشورهای اتحادیه ی اروپا، ولی طرف می بینه باجه اش خلوته، در عوض یه عالمه آدم تو صف سایر کشوران، اشاره میکنه یه عده تون بیاین اینجا.

خلاصه که رسیدم آلمان دیگه لبخند. صف کنترل پاسپورت اصلا طولانی نبود. خیلی زود نوبتم شد.

این بار مشخص بود که کنترلاشونو بیشتر کردن. هیچ وقت تا الان کسی بهم نگفته بود کوله پشتیتو باز کن. ممکنه چمدونو بگن باز کن، اما کوله پشتی رو نه. منم باز کردم، طرف یه نگاه انداخت گفت مشکلی نیست. ازم پرسید چقدر پول همراهته که بهش گفتم. گفتم الکل یا سیگار داری همراهت؟ گفتم نه. گفت برو.

چمدونمو که گرفتم و می خواستم برم، دوباره یه آقایی وایستاده بود، دوباره همه ی همون سوالا رو پرسید. بعد گفت برو.

وقتی اومدم بیرون، همسر منتظرم بود لبخند. دیگه رفتیم سوار قطار شدیم اومدیم خونه مون.

--

یکشنبه رو که تازه رسیدم که تقریبا کلا هایبرنت بودم! دوشنبه هم رفتم کلاس ورزش. سه شنبه هم که دانشگاه دومم بودم. این شد که تا الان نتونستم بیام بنویسم.

---

 ف... جون (اسمتو کامل ننوشتم، گفتم شاید دوست نداشته باشی) خیلی خیلی متشکرم از دعوتت. ببخشید که حتی نرسیدم جواب بدم. واقعا وقتم خیلی تنگ بود. به هر حال، ممنونم که این همه لطف داری و منو - که حتی هیچ وقت ندیدی- دعوت کردی. متشکرم لبخند.

[ ۱۳٩٤/٩/٢٥ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب