یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این روزا اتفاق خاصی نمی افته که بیام تعریف کنم. جز اینکه اصلا حس و حال هیچی رو ندارم. کلا صبح تا شب کار خاصی نمی کنم! عملا تعطیلم. از چند روز دیگه هم که دانشگاه کلا تعطیل میشه تا دو هفته تقریبا.

پریروز با همسر رفتیم بیرون یه کمی بگردیم. الکی الکی یه عالمه خرج کردیم! آخه یه سری مغازه ها تخفیف های خوبی برای کریسمس زده بودن. ما هم رفتیم دو تا ادکلن خریدیم با یه دونه شلوار برای من.

درست قبل از رفتن یه سری چیزایی که همسر اینترنتی سفارش داده بود اومد. پنج شیش تا چیز بود که هیچ کدومش رو هم نپسندیدیم!

یه شلوار بود برای من سفارش داده بودیم. خیلی قیمتش مناسب بود. 180 یورو اینا بود قیمت اصلیش، شده بود 25 یورو. قرار بود یه شلوار جین آبی باشه. وقتی اومد دیدیم فقط طرحش جینه و خودش پارچه ایه. آبی هم نبود و سبز بود! همین که نگاش کردم گفتم من اینو نپسندیدم. همسر گفت میخوای از دوستمون بپرس، اگه اون میخواد ببریم برای اون. گفتم باشه. زنگ زدم به دوستم ورنداشت. همسر گفت حالا بپوش خودت، شاید بد هم نبود. اومدم بپوشم دیدم اصلا جلوش به هم نمی رسه خنثی.

دیگه به دوستمون هم زنگ نزدم. آخه اون سایزش از من بزرگتره! حالا بعدا زنگ زده میگه چی کارم داشتی؟ براش توضیح دادم و مشخصا دیگه شلوارو براش نبردم!

--

دیروز جلسه قرآنمون بود که باز تو یکی از شهر بغلی ها بود. یکی از دوستامون - که پیشش میرم آلمانی یاد می گیرم- روز جمعه تو واتس اپ پیشنهاد داد که ما با ماشین اونا بریم ولی ما گفتیم نمیایم، خودمون با قطار میایم. آخه اونا دو نفر دیگه رو هم می خواستن ببرن و چهار نفر عقب یه کمی خطرناکه. خدای نکرده، اگه اتفاقی بیفته، بیمه هم مسئولیتی نداره. خلاصه، از اونا اصرار که نه، بیاین، مشکلی پیش نمیاد، از ما هم انکار.

 

سر صبح، همسر رفت اون بسته های لباسی که برامون رسیده بودمو همه شونو پس داد. وقتی برگشت، گفت خب الان بلیت منو بخریم که من بتونم برم تو شهر. آخه تو مرکز شهر یه مقداری کار داشت. سیستم پیچیده ی قطار آلمان هم این طوریه که  اگه بلیت قطار بخرین و کارت تخفیف (درصدش مهم نیست) هم داشته باشین و قطارتون هم قطار محلی نباشه، اون روزو می تونین تو شهر مبدا و مقصد رایگان سفر کنین تو داخل شهر. یعنی می تونین اتوبوس ها و قطارهای داخل شهرو هم استفاده کنین.

ما هم دیدیم الان که همسر چندجا می خواد بره، معقول تره که به جای اینکه هم بلیت داخل شهری بخریم، هم بلیت بین شهری، همین اول اون بلیت بین شهری رو بخریم که دیگه همسر مجبور نشه برای داخل شهر جدا بلیت بخره.

با این وجود، نشستیم تمام گزینه های موجود یعنی شرکت های مختلف اتوبوسرانی و قطارا رو چک کردیم و در نهایت دیدیم نمی صرفه با اتوبوس بریم. همون قطار که بلیت داخل شهر هم روش باشه از همه بهتره.

دو تا بلیتو برای هر دومون خریدیم. هنوز تازه کارمون تموم شد و همسر می خواست بره که دوستمون دوباره زنگ زد و اصرار و اصرار که با ما بیاین! گفتیم ما الان بلیت خریدیم. گفت برین پس بدین. گفتیم نمیشه. گفت چرا میشه، من میدونم میشه. بلیتو پس بدین با ما بیاین. ما هم گفتیم باشه. گفت پس ساعت فلان فلان جا منتظریم. دیگه همسر خداحافظی کرد و تموم شد.

اومدیم هر دو تا بلیتو پس دادیم، بعد دیدیم هیچی بهمون پس نمیدن خنثی. چون 17.5 یورو حق کنسلی بلیته. یعنی اگه بلیتتون 18 یورو باشه، وقتی کنسل کنین 50 سنت بهتون پس میدن! ما هم بلیتامون با توجه به کارت تخفیفایی که استفاده کرده بودیم، هر دو کمتر از این مبلغ شده بود!

نتیجه این شد که ما موندیم و یه سری بلیت کنسل شده و پول از جیب رفته و همسری که تصمیم گرفت با دوچرخه بره تو شهر خنده.

بعدش هم وقتی می خواستیم بریم محل قراری که با دوستامون داشتیم، همسر مجبور شد یه بلیت بخره! کلا این با دوستامون رفتن، جز ضرر هم برای ما و هم برای اونا چیزی نداشت! هم جای اونا رو تنگ کردیم، هم کار خودمون سخت تر کردیم.

ولی خب دیگه، گذشت نیشخند. به جاش شبش اون یکی دوستامون که تو اون یکی شهر بغلی ان، بهمون پیشنهاد دادن که شب بریم خونه ی اونا. فردا با همین دوستامون که رفتیم بگردیم. آخه این دوستامون در واقع خواهر و همسر خواهر صاحب مجلس بودن و می خواستن شب پیش فامیلشون بمونن و فرداش برگردن. از اونجایی که شهر اون یکی دوستامون سر راه بود، ما هم قبول کردیم. شب رفتیم پیش اونا. صبح هم که بچه ها می خواستن برگردن، اومدن سر راه ما رو سوار کردن و با هم اومدیم.

جلسه مون هم بیشتر از اینکه جلسه قرآن باشه، مراسم شب یلدا بود! آخه یکی از بچه ها نیومده بود. اونم شخص اصلی بود! کلا وقتی اون نیست ده آیه رو تو نیم ساعت می خونیم و بحث می کنیم و تفسیر می کنیم و میریم نیشخند. اون که هست هر آیه رو یه ربع توضیح میده. تازه آخرش میگن برای اینکه طولانی نشه بریم آیه ی بعد!

بقیه ی جلسه رو هم شام خوردیم و دوستان سه تار زدن و همخوانی کردن و خلاصه لذت بردیم از زندگیمون لبخند.

صبح هم انقدر صبحانه ی مفصلی خوردیم که ناهارمونو ساعت 4 خوردیم!

--

توضیحات اضافه: وقتی بسته ی خریدامونو آوردن، همسر گفت: چطوری اون همه سفارش تو این بسته جا شده. من چهار پنج تا چیز سفارش دادم. بسته هه خیلی کوچیک بود. وقتی بازش کردیم، دیدیم یکی از شلوارا رو به این شکل توش بسته بندی کردن:


بالاخره خب اینم روشیه دیگه نیشخند.


[ ۱۳٩٤/٩/۳٠ ] [ ٧:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب