یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این روزا خیلی سرم شلوغه. فک کنم هر دفعه که میام شروع می کنم با همین جمله شروع می کنم نیشخند ولی خب واقعا این طوریه دیگه. چیکار کنم؟

نمی دونم تا کجا رو بهتون گفتم و چیا رو نگفتم. این پسر آمریکایی کلاس آلمانیمون خیلی پسر باجنبه ایه. خیلی خوشم میاد از جنبه اش. معلم ادای لهجه ی انگلیسیشو در میاره، هی بهش میگه ببین فلانی، تلفظ تو این جوریه، این غلطه، باید این طوری بگی. اصلا بهش برنمی خوره. آخه همه مون به تقلید معلممون ازش می خندیم. البته به خودش نمی خندیم ها. فقط وقتی معلممون اداشو درمیاره می خندیم. آخه واقعا قشنگ اداشو درمیاره. حالا اون روز معلم اداشو در آورده. پسره میگه: Das ist gut! Das ist gut! (یعنی خوبه، خوبه، منظورش لهجه ی انگلیسی معلممون بود خنده). هرچی معلم به اون میگه لهجه ی آلمانیت خوب نیست، اون هی به معلممون میگه ولی تو لهجه ی انگلیسیت خوبه!

یه پسر بلغارستانی هم داریم سر کلاسمون که به قول خودش یه ترک بلغارستانیه. اسم و فامیلیش هم کاملا عربیه، مثل خودمون که از اسم اماما و پیامبرا زیاد اسم و فامیلی داریم. از یه چیزیش که خوشم اومد دفعه ی پیش سر کلاس این بود که واقعیت کشورشو میگه و ابایی نداره که ممکنه بد باشه یا اسم کشورش بد در بره یا هر چیز دیگه.

توضیح دقیق اتفاقی که افتاد سخته چون بعضی ها ممکنه آلمانی بلد نباشن. ولی خلاصه اش ایه که یکی از بچه ها یه جمله ای ساخته بود که قرار بود باشه "دزدها توسط پلیس ...."، ولی با یه اشتباه خیلی کوچیک شده بود "دزدهای پلیس ...". اون کسی که این اشتباهو کرد هم یکی از بچه های بلغارستان بود. معلم میگه خب این که تو گفتی میشه "دزدهای پلیس"، انگاری پلیس یه سری دزد داره. اشتباهه. پسر بلغارستانی میگه ولی ما مال بلغارستانیم. اونجا همچین اتفاقی می تونه بیفته نیشخند.

--

امروز تو قطار نشسته بودم که برم جایی، کنارم یه صندلی خالی بود. اون جایی که من نشسته بودم چهار تا صندلی بود که دو تا رو به روی هم بود. من سر میز نشسته بودم نیشخند. من هر وقت ببینم دو تا صندلی خالیه کنار هم، همیشه میرم کنار پنجره می شینم تا اگه کسی خواست بشینه، بتونه راحت بشینه رو صندلی کناری. وقتی بشینی صندلی کنار راهرو، اصولا آلمانی ها نمیان بگن ببخشید میشه من برم تو؟ وای می ایستن! اینه که تو قطارها و اتوبوس های آلمان به وفور دیده میشه که صندلی خالی وجود داره، اما یه عده هم سر پا هستن.

اما این دفعه، خانمی که رو به روی صندلی کنار پنجره بود، خیلی درشت و چاق بود و پاهاشو هم یه مقداری رو به بیرون دراز کرده بود، من با خودم گفتم این بنده خدا رو اذیت نکنم. بهش بگم پاتو جمع کن من بشینم. همین سر ردیف می شینم.

نشستم. یه آقایی چند ایستگاه بعد سوار شد. خیلی مسن بود، یه مقداری هم دستاش می لرزید. اما خب قد و قامت راستی داشت. شک داشتم برم بشینم روی صندلی کناری، که این آقا بشینه سر ردیف، یا بذارم خودش تصمیم بگیره. اگه دوست داره بیاد بشینه همون صندلی ای که خالیه.

یه پسری نشسته بود روی یه صندلی تکی. آقاهه یه چیزی تو گوشش آروم و بسیار بسیار محترمانه گفت. اینکه نمی خواست صداش بلند باشه و می خواست حرف زدنش محترمانه باشه رو من کاملا حس کردم. و اتفاقا بدون اینکه بشنوم چی گفت با خودم فکر کردم چقدر این آقاهه محترمانه داره صحبت می کنه با این پسره. پسره هم گوشی تو گوشش بود. در آورد، دوباره از طرف خواست تکرار کنه حرفشو. فکر می کنم آقاهه بهش گفت میشه بلند شی من بشینم؟ پسره جای خالی کنار منو نشونش داد گفت اونجا خالیه!

بنده خدا، آقاهه، چیزی نگفت. منم سریع رفتم رو صندلی بغلی. صندلیمو به آقاهه تعارف کردم. گفتم بشینین اینجا. ولی دلم واقعا براش سوخت. کاش زودتر این کارو کرده بودم. کاش نذاشته بودم به اون پسره بگه و اونم بهش بگه اونجا خالیه!

گرچه کار اون پسره اصلا بد نبود، کاملا حق داشت. فاصله ی صندلی خالی تا آقاهه یه متر هم نبود. اما خب شاید اگه من جای اون پسره بودم، بهتر می دیدم که خودم بلند شم برم بشینم اونجا و جای خودمو بدم به آقاهه. به هر حال از من یه خواهشی کرده بود و اتفاق خاصی نمی افتاد اگه من جامو عوض می کردم.

نمی دونم اون لحظه آقاهه چه حسی داشت. ولی شاید اگه من جاش بودم، واقعا ناراحت میشدم. خلاصه که اینم از صحنه هایی بود که من واقعا کم تا حالا تو آلمان دیدم. کاش یادم بمونه که منم یه روزی قراره این سنی بشم.

--

امروز رفتم دکتر گوش. با منشیش آلمانی حرف زدم (قبلا موقع وقت گرفتن تلفنی انگلیسی حرف زده بودم و پرسیده بودم دکتر انگلیسی حرف می زنه و خانومه تایید کرد، همسر هم قبلا پیش این دکتر رفته بود و باهاش انگلیسی حرف زده بود). بعد صدام زدن و رفتم تو اتاق. دکتر اومد. بهش میگم میشه انگلیسی حرف بزنیم؟ میگه No, Deutsch! هیچی دیگه. منم مشکلمو به آلمانی توضیح دادم.

اول که گفتم گوش چپم خوب نمی شنوه. چک کرد، گفت باید شست و شو بدم. گوش راستمم چک کرد، گفت این یکی مشکلی نداره. بعد مشکل چند هفته پیشمو گفتم که صندا می شنیدم تو گوشم و این حرفا. گفت الان مشکلی نداری؟ گفتم نه. گفت مشکلی که حل شده، حل شده دیگه. اگه الان گوشت مشکلی نداره، الکی نگران نباش!

به این ترتیب کارم با دکتر هم تموم شد لبخند. برگشتنی از دکتر، به همسر زنگ زدم، باورم نمیشد گوش چپم هم مثل گوش راستم می شنید! اصولا من تو عمرم نتونستم با گوش چپم با گوشی صحبت کنم!! ولی خب دیگه، الان می تونم. فقط نمی دونم چرا الان هس می کنم گوش راستم از گوش چپم از نظر فیزیکی سنگین تره! انگاری گوش چپم سبک شده!!

--

امروز عصری یه برنامه ای از طرف دانشگاه گذاشته بودن راجع به رزومه نوشتن و کاورلتر و امثالهم. رفتم شرکت کردم. حالا میام یه پست جداگونه تجربیاتمو بهتون میگم. البته شاید خیلی به درد کسایی که تو ایران هستن نخوره. کاورلتر که تو ایران کلا معنی نداره! ولی خب به هر حال دونستنش - حتی به عنوان اطلاعات عمومی- خوبه لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/۳ ] [ ٥:۳٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب